محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

10/ آبان/90

امروز روز مهم  و خوبیه..بابایی از صبح سرکار نرفت تا با ما بیاد دانشگاه و بعدش شما رو بذاریم مهد و با هم بریم کرج پژوهشگاه مواد و انرژی تو دعوت ستاد نانو برای گرفتن جایزه. خیلی خوب بود و من کلی موقع تحویل جایزه از خودم ذوق در کردم:یک لوح تقدیر و تندیس که اسمم روش بود و کارت هدیه به مبلغ 300 هزار تومن...دستشون درد نکنه...کاش 400 ت بود تا باهاش دوربینی رو که دوست دارم بخرم...شوخی بود همینشم خوبه... من هم همشو گذاشتم کنار عکست تو اتاقم: این هم من تو سمینار: البته بعدا عکسهایی که خودشون برامون گرفتن میذارم...آخه بابایی داشت فیلم میگرفت و نشد زیاد عکس بگیره.. ایشاله تو موفقیتهای د...
11 آبان 1390

9/آبان/90

امروز صبح با کلی نذر و نیاز و صدقه از خواب بیدار شدیم که خدا امروز رو بخیر کنه...ایشاله که خیره...6 و رب از خونه زدیم بیرون و خدا رو شکر بموقع رسیدیم...شیر و موزت رو تو ماشین خوردی و تو کلاس تنها بودیم...روبراهت کردم و بامید خدا اومدم سرکار: محیا تو کلاسش: محیا نی نیشو میخوابونه: بعدش هم خودش میخوابه: امیدوارم روز خوبی باشه گلم... این هم موقعی که اومدم دنبالت با دوستت هانا: هانا خیلی مهربون و خانمه...به مامانش رفته دیگه: بعد رفتن به خونه سریع آماده شدیم که بریم خونه دختر عمه بابایی آخه خیلی وقته که از مشهد برگشته و بخاطر بارون نرفتیم پیشش...خونشون هم که نزدیکه......
11 آبان 1390

ترافیک

خداییش این پست رو جداگونه گذاشتم تا دوستانی که راه چاره ای دارن به من هم بگن و اونایی هم که قصد دارن برای زندگی بیان تهران تو تصمیماتشون تجدید نظر کنند..: برای اینکه ساعت 8 سرکارم باشم امروز ساعت 6:15  راه افتادم...فکر نکنین خونمون خیلی به محل کارم دوره...من همین مسیر رو تابستونها که ترافیک کمه یک ربعه میرسم ...فقط باید از دوتا اتوبان بگذرم...اما از رسالت تا پل سیدخندان یکساعت تو ترافیکم...حتی امروز که اینقدر زود راه افتادم... بخدا هوا هنوز تاریک بود و چراغها روشن. این هم از یه عکس دلچسب از کله صبح: خدا به آیندگان رحم کنه...     ...
9 آبان 1390

4/ آبان/90

صبح موقع اومدن خودت کتونیتو پات کردی . با اینکه دو روزه که داری میپوشیش یاد گرفتی که چطور پات کنی...و آماده شدی برای حرکت: بارون شدیدی اومد و طبق معمول ترافیک از اونی هم که بود بدتر شد...و ما دیر رسیدیم... تو راه که شدیدا پشت ترافیک موندیم و صندلی عقب ماشین با اون شیشه های دودی برات دلگیر بود و مامانی هم آهنگ داریوش گوش میداد و شما هم ترجیح دادی بخوابی تا دم مهد...من هم که فرصت کافی برای عکس گرفتن داشتم... خدا رو شکر با رویا جون و خاله سارا ( مامان پویا) صحبت کردم و مشکل کلاسم داره حل میشه...به امید خدا امروز کمی زودتر میام دنبالت که بریم دنبال پدرجون و مادرجون...هورررررااااا. خیلی از اومدنشون خوشحالی....
7 آبان 1390

5/ آبان/90

صبح خیلی زود من و بابایی بیدار شدیم و شما کنار مادرجون خواب بودی و خیلی خوشحال بودم که مجبور نبودی بیدار بشی... بابایی سر کارش رفت و من هم سر کلاس...با استاده صحبت کردم که دیگه سر کلاس نیام آخه من جزء رفوزه ها بودم و این کلاسها رو گذرونده بودم و فقط بخاطر زایمان شما ، امتحانشو نداده بودم...امیدوارم مشکلی پیش نیاد... بعد کلاس رفتم واست یه بلوز خوشکل ازونایی که آنا جون خریده بود گرفتم ...آخه خیلی تو تنش قشنگ بود... بعدش رفتم خونه و نهار آماده و وااااای چه کیفی داد. و خوابیدم وااااای اونم چه کیفی داد...کاش همش مادرجون پیشمون بود...ساعت 4 بود که برای انجام یکسری از امورات با هم رفتیم جمهوری علیرغم اینکه کمی بارون میومد...ا...
7 آبان 1390

6/آبان/90

دوست نداشتم صبح زود بیدار بشم..مخصوصا اینکه مادرجون اینا بعد صبحونه باید میرفتن. چقدر کم موندن...آخه بچه های دیگه هزار تا کار براشون میتراشن...بنده خداها این دو روز همش داشتن با تلفن امورات رو روبراه میکردن...خدا حفظشون کنه...نباشن معلوم نیست چی بسر بچه ها میاد...حتی اونایی که سالهاست ازدواج کردن... ساعت ده و نیم رسوندمشون ترمینال و شما پیش بابایی موندی...تو برگشت تنها بودم و کلی بغض کردم... نهاری درست کردم و خوردیم و شما اصلا نخوابیدی و من هم دوست داشتم جمعه دلگیرم رو با خواب بگذرونم که شما نذاشتی...بارون شدید تر شد و شب هم از  صدای آسمون غرمبه خیلی ترسیدم و نتونستم بخوابم...شما هم همش بیدار میشدی... ...
7 آبان 1390

دوستان شما قضاوت کنید

این مطلب رو یکی از مامانهای خوب برام گذاشته که خودشو معرفی نکرد... سلام مامانی وبلاگ رو بخاطر دله خودت و برای دختر نازت بنویس برات مهم نباشه چقدر بازدید کننده داره به این آمار  نی نی وبلاگ هم توجه نکن ، مشکل داره ;)[hr] اگه خوب وبلاگمو بخونین متوجه میشید که من نکاتی رو مینویسم که واسه خودم و دخترم مهمه...شاید بقول یکی حتی حموم رفتنم رو هم مینویسم... که برای بقیه فایده ای نداره اما یه روزی خوندنش دخترم رو خوشحال میکنه... هدفم از نوشتن آمار این بوده که بهونه ای بشه تا از لطف دوستانی که به ما سر میزنن تشکر کرده باشم. حتی از شما دوست عزیز که نظر هم گذاشتین.. من به آمار وبلاگ اعتماد کامل ندار...
7 آبان 1390

وبلاگ سحر و سنا دختر داییهای محیا

امروز تصمیم گرفتم در کنار کادو تولد سحر و سنا براشون وبلاگی هم درست کنم بنام سحر و سنا دختران پاییزی دریا ...سحر که دیروز تولد 8 سالگیش بود و سنا جون که جوجه 6 روزه منه... من که ازشون خیلی دورم...هر مطلب یا عکس جدیدی به دستم برسه براشون ثبت میکنم...تا براشون خاطره ای بشه و  از همسن و سالهاشون عقب نمونن...آخه مامان و باباشون اهل این کار ها نیستن.. برای دیدن وبلاگشون رو اسمشون کلیک کنین!!! ...
4 آبان 1390

تشکر از دوستای خوب وبلاگی

امروز یکی از دوستام گفت که وبلاگم پر بیننده است و من خوشحال شدم...دقت کردم و دیدم هر روز حدودا 500 بازدید کننده داریم حتی روزهایی مثل دیروز که وقت کافی برای نوشتن نداشتم اینها همه لطف شما عزیزانه که به من و دخترم دارید...امیدوارم وقتی که میزارید تا خاطرات دخترمو بخونین به بطالت نره من با لطف شما امیدوار میشم که محیا جون در آینده از هدیه ای که قراره بهش بدم خوشحال میشه...انشاله... دوستتون دارم و میبوسمتون...حتی قربانعلی رو که همیشه برام نطر میذاره....   ...
4 آبان 1390