محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

10/ مهر/ 90

صبح دخترم بخیر... امروز دیگه عکست از نی نی وبلاگ برداشته شد. خوب بود کلی بازدید کننده داشتیم...سه چهار هفته ای بود...دست مدیریت درد نکنه... امروز صبح خیلی زود یعنی 6:30 راه افتادیم تا به ترافیک نخوریم و بابایی هم خیلی واسش زود بود و بقول خودش اگه پیاده میرفت جاجرود محل کارش میرسید واسه همین من و شما تنها اومدیم تو پارکینگ و من اونقدر عجله کردم که یادم رفت کمربند صندلیتو ببندم... و شما هرچی بهم مبگفتی من متوجه نمیشدم و فکر میکردم داری برای بابایی گریه میکنی...آخه تو راه پله نق میزدی که بابایی کفش بکوش بیا... حالا کله صبح کلی توضیح بده که چرا بابایی نمیاد....قربونت برم که اینقدر فهمیده ای و میدونی باید کمربندمونو ببندیم.... ...
12 مهر 1390

8/ مهر/90

جمعه خوب خوابیدیم و وقتی بیدار شدی دیدم بی علت آبریزش بینی گرفتی. تازه خوب شده بودی ترسیدم نکنه بینی ات با ضربه تحریک شده...یا شایدم آنتی بیوتیکتو زود قطع کردم... موقع صبحونه  هم نمیتونستی لقمه رو درست قورت بدی.. ترسیدم اما هنوز بابایی راضی نمیشد ببریمت جایی. میگفت ما تو بچگی ازین ضربه ها زیاد خوردیم...واقعا ازین فکراش اعصابم خرد میشه...مگه میشه مامان بزرگ نظری بده و بابایی به حرف دیگه ای قانع بشه؟؟؟؟ اونم پشت تلفن و از راه دور...فردا خودم میبرمت عکس بگیرم امیدوارم دیرنشه و زبونم لال لخته خونی گیر نکرده باشه... بعد از ظهر با خاله ندا اینا رفتیم شیان...آخه هوس کباب کرده بودیم شدید...رفتیم خونشون دنبالشون..آخه ماشینشون هفته بعد...
12 مهر 1390

9/ مهر/90

صبح ابتدا دست و پاهاتو که از دیشب کثیف خوابیدی شستم...از دیدن مهدت خوشحال شدی...چند تا عکس از دم مهد واست انداختم... تا مامانی وسایلشو از ماشین برداره و درشو ببنده خسته شدی...و شایدم از ترافیک شنبه صبح کلافه بودی...   و باز هم نی نی داداشی.. این لباسو 5 شنبه برات از جمهوری خریدم... عین همینو آنا جون هم داره.. تا بعد.... موقع تعطیلی مهد کمی با پرنیا سرسره بازی کردی  محیا در حال فرود و پرنیا در اوج: وای چقدر عکاس زیادن: لازم بذکره که من اینجا هم کار میکنم و هم سریع وبلاگتو بروز میکنم...اما تو قسمت کار مامان پرنیا، چون مامانهای وبلاگی سه تا بودن یعنی مامان درسا و ریحانه.....
10 مهر 1390

7/ مهر/90

روز دختر بر یکی یدونه خودم مبارک!!! آره همیشه مال من باش گلم...اما برای خودت زندگی کن!! دلم نمیخواست صبح زود بیدار بشم اما به مامان آنا قول دادم که بریم جمهوری، هرچند ساعت ده اما استرس کار خونه نذاشت زیاد بخوابم...کمی به کارام رسیدم و ده راه افادیم...آنا پیش بابا پدرامش موند و من و خاله متین و شما بدون ماشین خودمون رفتیم جمهوری... تو بی آرتی خوب بودی. خاله جون عسل اولین کسی بود که زنگ زد تو ماشین و روز دختر رو بهت تبریک گفت...کمی لباس خریدیم... و شما کم کم داشتی خسته میشدی و روی لباسها و هر گوشه که پیدا میکردی مینشستی... ...و کف زمین طبق عادت جدیدت دراز میکشیدی...دوبار جوراب شلواریتو عوض کردم....ا...
9 مهر 1390

6/ مهر/90

  صبحت بخیر ناناسی.. امروز سرم بشدت درد میکنه...دیشب هر سه خسته بودیم و تا صبح یکبار بیدار نشدیم و شما هم آب نخواستی....صبح تو خواب عمیق بودیم که زنگ موبایلم بیدارم کرد و بعدش با سردرد شدید بیدار شدم...الان هم که ساعت ده صبح شده هنوز فرقی نکرده... با اینکه صبحها نیم ساعت زودتر حرکت میکنیم اما همچنان ترافیک شدیده...  خوشا آخر هفته و خوشا خواب فردا صبح.... به هزارزحمت سوار صندلیت کردم آخه گریه میکردی که جلو بشینی: آوردمت توي خونه . اما دوست نداشتي بياي تو. ميرفتي بيرون و ميگفتي خدافظ و در رو مي بستي.   مجبور شدم به يه آقايي بگم كه آقا شما دزد هستيد....يهو آقاهه ترسيد از...
9 مهر 1390

ماجرای نی نی داداشی

این عکس متعلق به مهمترین عضو خانواده ما یعنی نی نی داداشیه ... که البته از اول به این عنوان نبود...لباسش هم تو مهد گم شده....چشاش هم که نیاز به چشم پزشک داره... این نی نی، مال خاله جون زهره خدابیامرز بود...ازبین همه عروسکهایی که واسه خودش میخرید اینو بیشتر از همه دوست داشت و اسمشو گذاشت حسن کچل ...و حتی زمانیکه با شوهرش میومدن شمال حسن کچل رو با خود میبرد...آخه اونا بچه نداشتن... پس از فوتش حسن کچل بهمراه سایر متعلقات خاله جون به خونه مادر جون فرستاده شد و خاله جون وحیده تو اتاقش ازش مراقبت میکرد...تا اینکه یک روز محیا کشفش کرد و از لحظه ای که دیدش تا الان که 5 روز گذشته، ثانیه ای از خودش جداش نکرد..میتونید تو عکساش چند روز ...
6 مهر 1390

5/ مهر/90

محیا هنوز نی نی داداشیش دستشه.. پسران کماندوی مهد(پارسا و محمدرضا) محیا و صدفی محیا داره نی نی داداشی رو تو مهد میخوابونه... محیا و دوستان(هانا و کوثر)...کوثر جان با نی نی داداشی دخترم شوخی نکن... امروز تولد هستی جونه....من خبر نداشتم...هستی جان تولدت مبارک!!! این نی نی سودانیه. مامانش یکی ازدانشجوهامه...البته خیلی سیاه نیست. برادر و خواهرش سیاهترن...این نی نی داشت شیر مادرشو میخورد که یکی از همکارها گفت خوشبحال این بچه که داره شیر کاکائو میخوره... و معید از نمای نزدیک: این هم از دم مهد: تو حیاط شیطنتت گل کرد و میچرخیدی دور باغچه و نمیومدی تو خونه... ...
6 مهر 1390

4/ مهر/90

امروز اولین روزی بود که بعد از بازگشایی مدارس به محل کارم میرفتم...ترافیک سختی بود باید زودتر راه میفتادم...دم در خونه هم که برخورد کوچیک با ماشین جلویی داشتم و بخیر گذشت و چیزی نشد... بعد از ظهر هم که سریع اومدیم خونه تا هم به ترافیک نخوریم و هم وسایلی که از شمال آوردم رو جابجا کنم...شما هم تو بستن در خونه کمکم میکنی...میسی عسیسم..  بالاخره کارو تموم کردی.. هنوز هم دلت میخواد خودت از پله ها بالا بیای.. و همیشه دوست داری کفش منو هم بذاری تو جاکفشی... مامان پرنیا هم جوراب قشنگی واست خریده...در واقع رو فرشیه...دستش درد نکنه.. عصری هم کلی غذا خوردی تا نخوردنهای شما...
6 مهر 1390

1/مهر/90

  صبح جمعه هم قرار بود با دوستم سارا جایی برم و زود بیدار شدم.. و ازونجا خونه خودمون رفتم و برای مهمونها صبحونه بردم بعد با هم اومدیم خونه مادرجون!!!محیا و مهرناز و سحر در حال دیدن فیلم از DVDسحر:   آیاتای رو پیش خاله جون گذاشتیم و با خاله فرزانه بریم جمعه بازار. باباش و دوستش هم ازونور به ما ملحق شدن اما دیگه دیر بود و همه چی رو جمع کردن و صفایی نداشت... اومدیم خونه مادرجون دنبال شما و نهار رو رفتیم بابلسر مجتمع رز سفید... غذاش خوب بود و من از میز اردوش بیشتر حال کردم و شما هم چون سیر بودی فقط بریز و بپاش کردی و چیزی نخوردی..و کف صاف رستوران نظرتو جلب کرد و دوباره شروع کردی به خزیدن روی زمین...کلافه ام...
6 مهر 1390