15/ شهریور / 90
امروز صبح تو خواب شربتتو خوردی و بعد شیرت و تو همون خواب وقتی شیشه تو بهت دادم گفتی میسی عسیسم. مامان فدای ادبت بشه. نصفه شب هم که بهت آب دادم همینو گفتی و دلم غش رفت...
بابایی هم تو تمام را پله صورتشو به صورتت چسبوند تا دلش تا عصر واست تنگ نشه...
محیا در ورود به مهد با ابزارالاتش:

باز هم لباس هندونه ات و دمپایی پلاستیکیتو پوشیدی
صبحی با دوستان:

از راست: ریحانه، امیرعلی، درسا، محیا، هانا، هستی
این هم یک عکس دیگه از ریحانه که مامانش ذوق کنه...آخه این مامانها ( مامان درسا و ریحانه و پرنیا) خیلی تنبلن و وبلاگشون تاریخ مصرف گذشتست..

ظهر بینهایت حالم بد بود..بزور ساعت سه شد و اومدم پیشت و سریع رفتیم خونه.
تو راه پله حتی دستم رو هم نمیگرفتی..میگفتی خود خودم بیام...و من مریض هم کلی طول کشید تا به در خونه برسیم..
تو خونه خیلی شیطونی و بریز و بپاش کردی و نمیذاشتی استراحت کنم...ببین خونه رو به چه روزی درآوردی..


کمی هم ایروبیک کار کردی...


منم سر جام با اون حال زارم واست عکس مینداختم
زنگ زدم که بابایی بیاد و یک کم مراقبت باشه...تا استراحت کنم. بابایی اومد اما فوتبال لعنتی بابایی رو مشغول کردو باعث شد که موقع خواب خیلی گریه کنی و منم حالم بد بود...خیلی حالم بد شد و از کوره در رفتم..انگار ما خانمها اصلا نباید مریض بشیم. شما و بابایی در این جور موارد بدتر میشین و همه چی میریزه بهم. بخدا خیلی اذیتم شدم...خدایا هیچ مادری رو مریض نکن...اصلا کسی رو مریض نکن...مامانها میفهمن من الان چی میگم...خلاصه شب بدی بود....
نصف شبی زندایی زنگ زد که فردا برای خرید لباسهای علیرضا و محمد رضا میان تهران...آخ جون خوش میگذره...



15/ شهریور / 90
