محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 16 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

15/ شهریور / 90

1390/6/16 10:52
نویسنده : مامان مریم
389 بازدید
اشتراک گذاری

امروز صبح تو خواب شربتتو خوردی و بعد شیرت و تو همون خواب وقتی شیشه تو بهت دادم گفتی میسی عسیسم. مامان فدای ادبت بشه. نصفه شب هم که بهت آب دادم همینو گفتی و دلم غش رفت...

بابایی هم تو تمام را پله صورتشو به صورتت چسبوند تا دلش تا عصر واست تنگ نشه...

محیا در ورود به مهد با ابزارالاتش:

پوشکم تموم شده دیگه!!

باز هم لباس هندونه ات و دمپایی پلاستیکیتو پوشیدیعصبانی 

صبحی با دوستان:

از راست: ریحانه، امیرعلی، درسا، محیا، هانا، هستی

این هم یک عکس دیگه از ریحانه که مامانش ذوق کنه...آخه این مامانها ( مامان درسا و ریحانه و پرنیا) خیلی تنبلن و وبلاگشون تاریخ مصرف گذشتست..

ریحانه و امیر علی

ظهر بینهایت حالم بد بود..بزور ساعت سه شد و اومدم پیشت و سریع رفتیم خونه.

تو راه پله حتی دستم رو هم نمیگرفتی..میگفتی خود خودم بیام...و من مریض هم کلی طول کشید تا به در خونه برسیم..

تو خونه خیلی شیطونی و بریز و بپاش کردی و نمیذاشتی استراحت کنم...ببین خونه رو به چه روزی درآوردی..

خونه ای با مادر مریض

آشفته بازار

کمی هم ایروبیک کار کردی...

ایروبیک

منم سر جام با اون حال زارم واست عکس مینداختم

 زنگ زدم که بابایی بیاد و یک کم مراقبت باشه...تا استراحت کنم. بابایی اومد اما فوتبال لعنتی بابایی رو مشغول کردو باعث شد که موقع خواب خیلی گریه کنی و منم حالم بد بود...خیلی حالم بد شد و از کوره در رفتم..انگار ما خانمها اصلا نباید مریض بشیم. شما و بابایی در این جور موارد بدتر میشین و همه چی میریزه بهم. بخدا خیلی اذیتم شدم...خدایا هیچ مادری رو مریض نکن...اصلا کسی رو مریض نکن...مامانها میفهمن من الان چی میگم...خلاصه شب بدی بود....

نصف شبی زندایی زنگ زد که فردا برای خرید لباسهای علیرضا و محمد رضا میان تهران...آخ جون خوش میگذره... 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (9)

ریحانه
15 شهریور 90 9:44
سلام روز خوش چقدر با حوصله ای و چقدر پشت کارت خوبه دست مریزاد به توانتو قلم روانت دلم غش رفت برای عکس دخملم مرسی


حال کردی؟؟؟؟
مامان فاطمه‌شهرزاد
15 شهریور 90 10:05
سلام مامان مهربون محيا جون واقعاً خواندن خاطرات شيرين و پرشر و شور بچه‌ها آدم را شاد مي‌كنه و تا مدتها غصه‌هاياين دنيا را از دل آدم مي‌برد انشاءالله هميشه شاد و پاينده باشيد از جانب من دختر گلتون را ببوسيد


مرسی عزیزم همینه که گفتین.
مائده
15 شهریور 90 11:13
اون دمپایی پلاستیکیش خیــــــــــــــلی با حاله


پس چی تازه میخوام واسه زمستونش چکمه هم بخرم بره تو باغ مامان بزرگش
مامان طاها
15 شهریور 90 11:15
آپم´´´´´´´´´´´,;****,´´´´ ´´´´´´´´´´´´,*¨¨,“¨¨*,´´´ ´´´´´´´´´´´,**¨¨¨@“;“;;-… ´´´´´´´´´-,¨**¨¨¨¨“)““-““““ ´´´´´´´´//,***¨¨¨¨* ´´´´´´´(,(**/*“¨““¨¨* ´´´´´´((,*/*;*)¨¨¨¨* ´´´´´((,**)*/**/¨¨¨”¨* ´´´´,(,****.*¨¨¨¨¨¨* ´´´((,*****)¨¨¨¨¨¨¨* ´´,(,***/*)¨*¨¨¨¨,¨* ´´,***/*)¨*¨¨,¨* ´)*/*)*)*¨¨* /**)**¨¨“\\)\\) */*¨¨¨¨,...)!))!).....,( “,¨¨¨¨_)--“--“------/_. این پرنده اومده شمارو به وبلاگم دعوت کنه! نینیت خیلی نازه از طرف من ببوسش و براش اسفند دود کن. اینم وبلاگ محمد طاهای منه. http://mohamad-taha-jooon.niniweblog.com/
مائده
15 شهریور 90 11:27
وای عجب دنیای قشنگی داره
مائده
15 شهریور 90 11:40
واااااااااااااااااای چکمه
حتما بخریا
می خوای یه کلاه هم بخر زشته به خدا


بذار بچه حال کنه. کلاس ملاسو بیخیال مائده جان. قدیما یک چیز میدونستن که بما می پوشوندن. پس اون صندل لا انگشتی محیا خوب بود که همه میگفتن چه قشنگه اما پای بچه ام رو اذیت میکرد؟؟؟
ریحانه
15 شهریور 90 12:07
دیدم مرسی آخه دخترم مثل دختر تو خونسرد نیست مثل مامانش عجوله عکساش جالب نمی شه چون همش وول می خوره بعدم سیستم ما از فناوری قفل شده نمی تونیم عکس بزاریم


واقعا؟؟؟ چرا آخه؟
حتما فهمیدن..
کاکل زری یا ناز پری
15 شهریور 90 12:54
آخی عزیزم لباس هندونه ایت بهت میاد. چه خانم با ادبی قوربونت برم من خاله جون. با دیدن عکساتون دلم برا بچگی هام تنگ شد.


مرسی عروس خانم
دخترخاله مهربون(مهرناز)
16 شهریور 90 19:58
الحق مثل خودمی ورزش کاری