8/ شهریور/ 90
صبح تر و تمیز، موهاتو از پشت بستم و شیرتو خوردی و وسوسه شدم و چند تا عکس ازت گرفتم... این هم از مهدت که صدف کوچولو هم حاضر نشد باهات عکس بگیره. اما در راه برگشت از مهد ، یکی ازش شکار کردم ساعت دو اومدم دنبالت و سریع بسمت خونه رفتیم تا آماده بشین برای رفتن. کمی تلفنهای بابایی وقتمونو گرفت. برای گرفتن مانتو ام خونه دختر عمه بابایی رفتیم. و شما با ایمان و رامین بازی میکردی و من هم کمی اونجا وقت تلف کردم تا تکلیف دقیق رفتنمون معلوم بشه..در نتیجه کمی دیر راه افتادیم و جاده دیگه شلوغ شده بود. از ٤ تا ١١ شب تو جاده بودیم و نشد آخرین افطارو کنار خانواده ام باشیم. شما هم خوب خوابیدی و اذیت نکردی....










