4/ شهریور/ 90
صبح گلم بخیر. روز جمعه است و استراحت. تا ده خوابیدی...بعدش باز هم شعر و نقاشی و حسابی بابایی رو سرگرم کردی..البته چندتا چنگ دیگه هم رو صورتش انداختی...
کمی خونه رو تمیز کردم و برای شب آش پختم. نهار هم باقالی پلو برات پختم..که دوست نداشتی. سوپ بلدرچین هم برات درست کردم..
مادرجون و دایی جون عباس زنگ زدن و حالتو پرسیدن. اما یا خواب بودی یا صحبت نمیکردی..فقط برای پدرجون شعر خوندی...
بابایی دوست داشت که امروز تنهایی بره شمال برای سالگرد که ما هم اذیت نشیم...اما منصرف شد..
عصر که بیدار شدی بردمت خونه ایمان و رامین تا مامانش مانتومو پرو کنه...کلی باهاشون بازی کردی...همون موقع شهریار اینا به خونمون رسیدن. سریع برگشتیم و اولش بابایی بردشون درمانگاه انصاری...چون شهریاری سرما خورده بود..اما حالش خوب بود...و تا آخر شب دوتایی تون کلی آتیش سوزوندین و واقعا ماها رو دیوونه کردین...

هی طفل معصوم رو میزدی و نمیذاشتی دست به چیزی بزنه..اونم خودشوو با کشو ها و کتابها و... سرگرم میکرد و تقریبا کل خونه رو بهم ریخت...شما مینشستی و خوب غذا میخوردی و فیلم گذاشته بودم میدیدی اما اون نه و طفلک مادرش اصلا بهش خوش نگذشت و ساعت ١٢ شب بود که رفتن. من هم کمی جمع و جور کردم و خوابیدیم تا صبح که بریم سرکار..



4/ شهریور/ 90
