5/ شهریور/90
صبح حتی تو مهد هم از خواب بلند نشدی آخه دیشب به شهریار خیلی زور گفته بودی و خسته بودی عزیزم. تو ماشین و تو صندلی ماشینت که بهت شیشه شیرتو دادم، کمی چشاتو باز کردی و گفتی میسی عسیسم خوردی و دوباره خوابیدی....میخواستم گازت بگیرم. عسلک...
چند تا عکس از تو راه برگشت به خونه:

این هم محیا با دوستش محیا:


اینهم تو ماشین که داشتی آبنبات ترش مزه میخوردی:

اینجا که در حال گفتن تُشه هستی و مخصوص دایی جون وحید این عکسو میذارم که عاشقه اینه که لباتو اینجوری کنی و بگی ای ی ی ی ی ی ی ی...

به در آپارتمان که میرسی و تا در باز میشه میگی :داداشی (عروسکت) سلام، ممه ( پستونک) سلام..و به همه چی خونه سلام میدی. خیلی خسته بودم اما شما قصد خوابیدن نداشتی. از 3 تا 5 خوابیدم و شما داشتی نقاشی میکشیدی و فیلم نگاه میکردی...( چه دل گنده ام نه؟)
بیدار شدم و برای بابایی افطار و سحری درست کردم و وقتی اومد خوابید و ما هم تا دم افطار رفتیم 7 حوض بگردیم.. تو آرایشی فروشی انگشتتوو کردی تو یک رژ و من مجبور شدم پولشو حساب کنم...اصلا هم از رنگش خوشم نمیاد..
مادرجون میخواد برا تولد خاله جون وحیده ساعت واسش بخره و بمن گفت که انتخاب کنم...اما شما نذاشتی چیزی پیدا کنم و برگشتیم خونه... دوش گرفتی و خوابیدی




5/ شهریور/90
