محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 16 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

3/ شهریور/90

1390/6/5 9:19
نویسنده : مامان مریم
517 بازدید
اشتراک گذاری

صبح بیدار شدی و اما دیدی که ما خوابیم، الکی چشاتو بستی و هی میرفتی زیر پتو و هی یه نگاهی به ما میکردی و منتظر بودی که بیدارشیم و من یواشکی حواسم بهت بود و تا نه صبح شد که من هم بیدار شدم کامل. شیرتو دادم خوردی و الان داری نقاشی میکنی..

بعد صبحونه با بابایی رفتين بيرون تا cd بخرين...و قصه هاي خاله ستاره رو خريدين. اولش خوشت اومد اما زود خسته شدي....و باز هم نقاشي...

محیا در حال تماشا

طرز نشستن جدید یک کودک روی صندلی

بعدش هم سر مداد رنگي صورت بابايي رو بدجوري چنگ زدي و دوتا زخم گنده ايجاد كردي و بابايي خيلي عصباني شد...

محیا رو شکم بابایی نسشته و دارن با هم نقاشی میکشن

بعدش اومدي آشپزخونه و بيهوا رفتي سراغ شيري كه داشت به ماست تبديل ميشد و پتو رو كشيدي و شير - ماستم ريخت كف آشپزخونه و من ...... ديگه از حال و روز خودم نميگم.....

.... كنترلم رو از دست دادم و زدم تو صورتت و جای انگشتام روی صورت نانازت موند...واي چه كار بدي كردم...خيلي ناراحت شدم از خودم...اما باور كن ديگه طاقتم سرومده بود...و با خودم گفتم امروز خونمون چه بزن بزني شده و همه سعي كرديم جو رو آروم كنيم...

نهارتو خوردی و الان خوابیدی و تا ٧ غروب هم بیدار نشدی...و من هم که امروز اصلا حالم خوب نیست از فرصت استفاده کردم و کمی استراحت کردم... سر و کمرم بشدت درد میکنه...اما کمی نشده بود که مامی شهریار، خاله ندا ، زنگ زد که اعلام کنه از شمال برگشتن..قرار گذاشتیم که شب باهم بریم پارک پلیس...بیدار که شدی کاسه کوزه مون رو جمع کردیم و راه افتادیم.. جایی ایستادیم و من و شما رفتیم نونوایی و بابایی هم اون حوالی کار داشت. اینهم عکس محیا تو نونوایی...

محیا در نانوایی 

بیرون که اومدیم، چنان تگرگ و سیلی راه افتاد که شما ترسیدی و شروع کردی گریه کردن..اصلا غیر طبیعی بود. سریع رسوندمت تو ماشین و بابایی هم خیس آب سوار شد. برقها هم همه رفته بود...آخه چه پارکی؟؟...خاله ندا زنگ زد که بریم خونشون بجای پارک...اونجا هم همش دست به وسیله های شهریار میزدی و بهش نمیدادی....و خیلی شیطنت کردین. این هم عکساش:

ریخت و پاش

شهریار زیر اون خونه بازیشه...و داره تلاش میکنه بیاد بیرون...

این هم سر سفره بعد اینکه سیر شدی..( در حال فرار)

محیا در حال فرار

با هم قرار مسافرتو گذاشتیم...اولش مشهد بود اما بعد قرار شد کیش بریم...بابایی تنها مخالف کیش بود...اما راضیش میکنیم...فعلا ببینیم خدا چی میخواد....١ شب بود که برگشتیم خونه و قرار شد فردا به پارک بریم...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مامان زهرا نازنازی
4 شهریور 90 1:29


درکتون میکنم . خدا به همه ی مامان و باباها صبر و طاقت بده


ممنون عزيزم.ايشاله
دخترخاله مهربون(مهرناز)
5 شهریور 90 16:53
سلام محیا چقدر شیطون شدی ماشاالله خیلی هم بزرگ شدی افرین به دختر خاله ی خودم
مامانی مریم عکس های زیاد تری بذارتا دلتنگیاهامون کم تر بشهخدا حافظ


فدای دختر خاله مهربون بشم. اونقدر عکس جابجا کردم که اپ تابم ویروسی شد چشم عزیزکم