2/ شهریور/ 90 - افطاری دانشگاه
بخاطر دیشب که احیاء بود، امروز یکساعتی دیرار به سرکار اومدیم...و من هم که خیلی زود رسیدم، نبردمت مهد و گفتم تا تو دانشگاه برم بانک، با خودم ببرمت که یه خرده هوا بخوری...همینطور هم شد..دم بانک محمدرضا کوچولو و مامانش رو هم دیدیم و کلی عکس انداختیم و خیلی بهت خوش گذشت...کارهای بانکی ام هم انجام نشد...






امشب تو پژوهشکده خودمون افطاری میدن و رئیس دانشگاه هم دعوت کردن... با بچه ها هم خیلی خوش خواهد گذشت. ما میریم خونه و دوباره غروب برمیگردیم... الان هم بچه ها دارن پایین شله زرد درست میکنن... امیدوارم خوش بگذره...
بعد اومدن خونه واست DVD گذاشتم. اما زود از فيلمها سير ميشي و بعدش كتاب داستان و شعر برات خوندم و دست زديم و خيلي بهت خوش گذشت:

خوابوندمت تا براي افطاري شب سرحال باشي و كمي كنارمون بيدار بموني. بابایی ساعت ٧ اومد و دوش گرفتین و سریع راه افتادیم با خانم نظری بسمت دانشگاه. اما ترافیک بود و دقیق وقت اذان رسیدیم. واسه همین ترافیک، خیلی کلافه شدی و اونجا حوصله دانشجوها رو خیلی نداشتی و بداخلاق به من چسبیده بودی.. و هرزگاهی به طمع پنیر پیششون میرفتی..


بابا علی دم ستون نشسته و در حال گذاشتم لقمه تو دهنشه...
تا برگشتیم خونه ساعت ده شد و با علاقه شدید همراه من ماریچی رو دیدی. حتی موقع پیام بازرگانی هم گریه میکردی و میگفتی : ماییچی میخوام.. خوشبحال ماریچی..و من برای اینکه ساکتت کنم گفتم مامانی، ماریچی رفته دستشویی زود بر میگرده
. آخر شب هم صابر زنگ زد که جمعه سالگرد ساحله... و بابایی گفت که الان نصفه شب راه بیفتیم بریم شمال. من هم که از خطر جاده و خستگی بابایی میترسیدم مخالفت کردم. آخه دوروزه نمی ارزید..این شد که خوابیدیم...
شب خوش گلکم



2/ شهریور/ 90 - افطاری دانشگاه
