محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 17 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

2/ شهریور/ 90 - افطاری دانشگاه

1390/6/5 9:08
نویسنده : مامان مریم
808 بازدید
اشتراک گذاری

بخاطر دیشب که احیاء بود، امروز یکساعتی دیرار به سرکار اومدیم...و من هم که خیلی زود رسیدم، نبردمت مهد و گفتم تا تو دانشگاه برم بانک، با خودم ببرمت که یه خرده هوا بخوری...همینطور هم شد..دم بانک محمدرضا کوچولو و مامانش رو هم دیدیم و کلی عکس انداختیم و خیلی بهت خوش گذشت...کارهای بانکی ام هم انجام نشد...

دم بانك ملي دانشگاه

محيا كله صبح

 

 محيا در حال آب بازي

محمدرضا تپلي

امشب تو پژوهشکده خودمون افطاری میدن و رئیس دانشگاه هم دعوت کردن... با بچه ها هم خیلی خوش خواهد گذشت. ما میریم خونه و دوباره غروب برمیگردیم... الان هم بچه ها دارن پایین شله زرد درست میکنن... امیدوارم خوش بگذره...

بعد اومدن خونه واست  DVD گذاشتم. اما زود از فيلمها سير ميشي و بعدش كتاب داستان و شعر برات خوندم و دست زديم و خيلي بهت خوش گذشت:

كتاب داستانهايي كه خوندم

خوابوندمت تا براي افطاري شب سرحال باشي و كمي كنارمون بيدار بموني. بابایی ساعت ٧ اومد و دوش گرفتین و سریع راه افتادیم با خانم نظری بسمت دانشگاه. اما ترافیک بود و دقیق وقت اذان رسیدیم. واسه همین ترافیک، خیلی کلافه شدی و اونجا حوصله دانشجوها رو خیلی نداشتی و بداخلاق به من چسبیده بودی.. و هرزگاهی به طمع پنیر پیششون میرفتی..

محیا با دانشجوها- تو بغل زهرا و نگار

بابا علی دم ستون نشسته و در حال گذاشتم لقمه تو دهنشه...نیشخند

تا برگشتیم خونه ساعت ده شد و با علاقه شدید همراه من ماریچی رو دیدی. حتی موقع پیام بازرگانی هم گریه میکردی و  میگفتی : ماییچی میخوام.. خوشبحال ماریچی..و من برای اینکه ساکتت کنم گفتم مامانی،  ماریچی رفته دستشویی زود بر میگرده خنده. آخر شب هم صابر زنگ زد که جمعه سالگرد ساحله... و بابایی گفت که الان نصفه شب راه بیفتیم بریم شمال. من هم که از خطر جاده و خستگی بابایی میترسیدم مخالفت کردم. آخه دوروزه نمی ارزید..این شد که خوابیدیم...

شب خوش گلکم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

دخترخاله های مهربون
3 شهریور 90 15:03
سلام عزیزم،دلمون خیلی برات تنگ شداما عکسات بهمون ارامش میدهتوروخدازودتربیا.این هم ازطرف ما


فداي شما دو دختر خاله مهربون. ما هم دلمون تنگ شده...عيد فطر ايشاله