27/ مرداد/ 90
پنجشنبه صبح به کارهای بانکی بابایی رسیدیم و بعدش رفتیم از پاساژ گلبرگ یک گوشی خریدم.



حالا این مادر بی جنبه هی عکس میندازه....
حقوق منو هنوز نریختن واسه همین یکسری از کارهام موند.. نهارتو دادم و بعدش با خاله سمی ( دوست مانی) هماهنگ کردم و رفتیم بوستان پونک.. به سفارش مامان درسا. اما ساعت دو اونجا بودیم و مغازش بسته بود. هی گفتن میاد و میاد تا اینکه ساعت 6 شد و همه مغازه ها باز کردن و ازین آقا خبری نشد. ما هم با زبون روزه و شیطنتهای جنابعالی، دیگه کلافه شدیم و تصمیم گرفتیم برگردیم. واسه اینکه صبر کردنمون بی فایده نشه تا اون موقع موندیم...
خلاصه حیف وقت با ارزشمون (مخصوصا خانم دکتر سمی) و پول 4 ساعت پارکینگ الکی و خریدهایی که تو اون فاصله از مغازه های دیگه کردیم.... و تو چه ترافیک سنگینی از شرق تهران اومدم غرب و برگشتم...خوبیش فقط این بود که بعد مدتها خاله سمی رو دیدم و کلی حرف واسه گفتن داشتیم.
حس اینکه شما رو ببرم به خانه اسباب بازی طبقه همکف رو نداشتم و خاله بلندت کرد و از همونجا بازی بچه ها رو تماشا میکردی..

هر چی میدیدی میخواستی. به هر اسباب بازی فروشی میرسیدی میرفتی تو و چقدر هم تعدادشون زیاد بود...

نمیدونم مامان درسا میره اونجا چطور کنترلش میکنه...شما که به وجد اومدی..رفتی سراغ کلیپسها و از تنوع رنگش جو گیر شدی و گفتی : دو تا کلیس میخام و بنده خدا خاله سمیه دو رنگ، ست لباسهای جدیدت واست خرید.

وقتی اومدم خونه جنازه بودم...بابایی هم از رستوران شرکت حلیم خرید و افطار کردیم...بعد افطار هم جایی نرفتیم و معده ام بشدت درد گرفت، اما خدا رو شکر بابایی حالش بهتر بود..



27/ مرداد/ 90
