1/ شهریور/90- شب قدر 23
سلام دختر نازم!!!!
نمیدونی صبح با دیدن وسایل بازی و خاله رویا و خاله سهیلا چقدر خوشحال شدی....اونا هم گفتن تو نبودت خیلی دلشون تنگ شده و دویدی و پریدی بغلشون....قربونت برم خانمی خانم... دست به صورت دوستات هم میکشیدی و من موندم که چرا اینقدر با محبتی...عششششششقم!!!


روز خوبی داشته باشی گلم..
اومدم دنبالت و چند تا عکس ازت گرفتم:



ازونجا رفتیم پیش آقای نصیری تا برات DVD Player بخرم!!! آخه پدر لپ تابو درآوردی...مارشال خریدم زیاد هم بسته به کارش گرون نبود. 55 هزار تومن. مشکی و حتی فلش و گیم و دوتا دسته گیم هم داره...مبارکت باشه گلم واست cdهای آموزشی خوب میخرم تا ببینی...البته چون این ماه ولخرجی زیاد کردیم ( مادر - دختر) و بابایی بفهمه عصبانی میشه، فعلا رونمایی نکردیم...
تو پارکینگ هم تا ماشین رو جابجا کنم و در رو ببندم کلی آب بازی کردی و کفش و لباس نوت رو خیس کردی. حتی برنمی گشتی تا ازون زاویه ازت عکس بندازم...

نهار دادم خوردی و دستمال آشپزخونه رو انداختی رو پاهات و گفتی: این بذاریم کثی ( کثیف) میشه....
و من جفت شاخم زد بیرون...
مرجان و مهرناز هم که از راه دور وبلاگتو خوندن و کلی خندیدن و با دیدن عکسات شاد شدن... تو خونه هی راه میری و یک چیز میخوای و منو کلافه کردی ( ببخش دخترم) و هر وقت هر چی میخوای بخوری میگی مانی!!!ممی اَخه و پستونکت رو پرت میکنی و خوردنی ات که تموم شد، سریعع شیرجه میزنی سمت پستونک...خدا کمک کنه راحت ازت بگیرمش...تو عکسات هم که این قضیه واضحه..دیشب تو یکی از عکسهای سحر دیدی که ژست گرفته..کلی تمرین و تکرار کردی:

بالاخره موفق شدی:

محیا مامانی بد جا وایستادی...قصد شکستن گلدون نازنین منو که نداری...یادگاری لاله جین همدان تو سال 83 اس!!!! حالا نمیخواد بغلش کنی ببعی رو...


یک قضیه دیگه:
و معذرت میخوام اینو میگم اما امروز هر بار که من یا سهیلا جون عوضت کردیم شکمت کار کرد و خیلی هم خوب بود به دکترت هم گفتم که میگه ایرادی نداره...جذب نمیکنی....اینهمه ماشاله میخوری اما لاغری...هیکلت حرف نداره اما میترسم پس انداز بشه و بعدا چاق بشی...
و باز هم تا عصر فیلم تولدت رو برای هزارمین بار برات گذاشتم و دیدی و تا بابایی بیاد سرگرم بودی. نذاشتم بخوابی تا بعد افطار که بذارمت پیش بابایی و برم احیاء. همینطور هم شد.
با هدی جون و مامانش رفتیم مسجدالنبی. تا از خونه زدم بیرون بابایی هم دلش خواست بیاد...اس ام اس زد و گفتم با یک پتو بیاردت زنونه. اومدین و وقتی صدا هارو شنیدی بیدار شدی..تا 12 شب بیشتر نشد بمونیم و همون هم خیلی خوب بود و کلی دعا کردم....
بخصوص برای خاله جون زهره..( خدا بیامرزدش) .یاد بچگیهامون و احیاء خونه عموم میفتم که من و خاله جون بجای اینکه گوش کنیم نگاه به بقیه میکردیم و میخندیدیم...اگه الان بود با هم میرفتیم احیاء خیلی زود رفت خواهرم و هدی جون هم اتفاقا دیشب یادش کرد.
خدایا در این شب قدر،ما رو بیامرز و ما و زندگیمان را از شر دشمنان در امان بدار....آمین



1/ شهریور/90- شب قدر 23
