6/شهریور/ 90
امروز با روزهای پیش خیلی فرق میکنه...آخه هوا خیلی سرد شده و همه جا بوی بارون و پاییز میده. یاد خونه مادرجون و شمال افتادم. ای کاش اونقدر بارون بیاد که این هفته شمال خلوت باشه و ما راحت بریم و برگردیم...
یادمه شب احیاء ( چند شب پیش) تو حیاط مسجدالتبی که درحال خوندن دعای جوشن کبیر بودیم برای اولین بار قطرات کوچیک بارون رو دست من و صورت شما بارید...همنجا دعا کردم که ایشاله این باران رحمت خدا باشه ( که هست) و به ما بباره و همه مشکلاتو به همون شب عزیز حل کنه...آمین
ما اینجا تو بام تهرانیم و چنان منظره شهر ازین ارتفاع زیباست که دیدم همکارها دم پنجره ایستادن و دارن از هوای پاک لذت میبرن. چند تایی هم عکس گرفتم اما کمی تاریک شده...

به به چه هوایییییییی.....
واسه شما هم لباس بلند پوشیدم و حتی سوئیشرت برداشتم...الان هم همه کولر ها خاموشه..
شما هم ازینکه لباست جدید شده کلی ذوق کردی...
دلم برات تنگ میشه نازگلم...
بعد از ظهر هوا خوب بود...کمی با دوستات بازی کردی و رفتیم خونه...خیلی خوابت میومد و همش نق میزدی..
مادر جون زنگ زد و کلی به حرفاش گوش دادی و اونهم کلی وعده و وعید بهت داد که فلان چیزو بهمان چیزو وقتی که اومدی برات میخرم و شما هم بعد قطع تلفنش کلی گریه کردی و گفتی میخوام تا اینکه خوابیدی و تا 6:30 با هم خواب بودیم... افطاری بابایی کمی دیر شد...بعدش هم ساک رفتن به شمال رو بستم...باز، هم لباس گرم و هم لباس خنک...
شب بسختی خوابت کردیم و کلا از اول شب هی میگفتی ماییچی ماییچی و من نمیدونم کجای این سریال برای بچه ای به سن شما جالبه...و فقط به خود ماریچی علاقه داری و نه کسای دیگه...
شام سوپتو و ماکارونی خوردی و خوابیدی



6/شهریور/ 90
