14/ مرداد/90
جمعه و یک روز ماه رمضونی بسیار خسته کننده و طولانی و گرم ..... و ما همش میخواستیم بخوابیم و شما هم شیطنت میکردی و با اسباب بازیهات سرگرم بودی:
محیا در حال پوشیدن پاپوش بچگی:


گاهی هم میرفتی تو سبد اسباب بازیها....واقعا بزرگ که بشی به این کارات میخندی..

تازه درش رو هم میبندی...

بالاخره ساعت ٥ بود که خیلی کلافه شدم و با هم رفتیم خونه ایمان و رامین. اما اونجا سرم گیج رفت و بزر خودم و رسوندم خونه و بابایی اومد کمک و بردت بالا. سر افطار هم که با خوردن اولین چایی، فشار خونم رفت بالا...گویی بدنم باورش نمیشد.. یک کم دراز کشیدم تا خوب شدم. خدایا خودت کمک کن تا بتونیم تو این روزهای گرم و پر مشغله روزه مونو بگیریم. تازه فهمیدم که بعد زایمان چقدر ضعیف شدم
دوباره شیر پاستوریزه رو شروع کردم برات. اما دومین روز با خوردن دومین شیشه شیر جوشهات دوباره بالا اومد و فهمیدم که حساسیتت هنوز تموم نشده. پوشکتو عوض کردم و Huggis خریدم. فعلا که هر دو راضی هستیم...

شب هم که بابایی کولر رو رو تند گذاشت و هر چی گفتم ما سردمونه باورش نشد. آخه هوا کلا گرمه و دیدم بالاخره بلللللله... شما سرماخوردی شدید و تا صبح سرفه و آب ریزش...



14/ مرداد/90
