11/ مرداد/90
خبردار شدیم که امروز اول ماه رمضونه...مهم اینه که همیشه توش خیر و برکته...اصلا جو خونه و کاری ما عوض شده. ماه رمضونها هم خیلی خوش میگذره ها....مخصوصا تو شمال که امسال بعید میدونم بشه بریم...
بابایی که دیشب دیر وقت اومد و دلش واست تنگ شده بود صبح بغلت کرد و تا پایین پله ها نازت کرد و گذاشتت تو ماشین..
منم آوردمت مهد و تا تو کلاس خواب بودی....
ظهرکه اومدم دنبالت چندتا عکس قشنگ ازت انداختم:

بادوستات، پرنیا و هانا:

تو ماشین خوابت برد. چهارطبقه رو درحالیکه خواب بودی بردمت بالا. کلید رو انداختم تو در و با خود گفتم آخ جون تا 5 دقیقه دیگه من هم کنارش خوابم....اما....
اما در باز نشد و کلید تو جاش شکسته بود.... آخه ساعت دو ظهر، تو گرما، بچه بغل چکار میشد کرد. جز تلفن به علی... اونم زنگ زد به کلید ساز و اومد و دوسوته با یک چرخوندن و فشار دادن قفل با کلید زاپاس و درآوردن کلید شکسته و گرفتن 8 هزار تومن ناقابل کارو تموم کردو رفت... خدارو شک که اتفاق بد به همینجا ختم شد...
غروب هم که بابایی اومد، برای اینکه استراحت کنه شما رو بردم بیرون یک دوری بزنیم. واست برس مو و تل خریدم تا موهات جلو چشات نیاد. البته اگه به موهات بزنیش...چند تا کفش مجلسی هم واست کاندید کردم تا یکیشو واست بخرم. مشکی اش طبق معمول از همه قشنگتره. اما کفشات همه مشکی شدن و شاید اینبار سفید با چهارخونه مشکی رو بگیرم...
شب که خواب بودی یک نگاه به کمدت کردم و دیدم یک لباس خوب باز نشده داری که پارسال خریدم و الان اندازه ات شده. پوشوندم واست تا صبح از دیدنش خوشحال بشی و فکر کنی که فرشته مهربون واسه انجام کارهای خوبت، شب تنت کرده....




11/ مرداد/90
