محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

9/ مرداد/90

1390/5/12 9:45
نویسنده : مامان مریم
446 بازدید
اشتراک گذاری

صبح مثل روزهای گذشته اومدیم دانشگاه. درسا هم امروز اومده بود و تا دیدیش یاد دعوایی که دو هفته پیش، روز آخری با هم کردین افتادی و بداخلاق شدی. کاش همه کارهای خوب و حرفهای من هم تو اون مغز کوچولو و باهوشت میموند تا کمتر اذیتم میکردی. پرنیا و پویا هم هر کدوم یک گوشه مهد تو بغل ماماناشون نشسته بودن و قصد جدایی نداشتن...

این هم یک عکس چون دلم خیلی زود واست تنگ شده

برگشتنی تو ماشین از لج، گوشواره هاتو درآوردی و انداختی کف صندلی و من متوجه نشدم. وقتی تو خونه دیدم هر دوش نیست شوکم زد. سریع به رویا جون خبر دادم اونهم چیزی نمیدونست. دنیا رو سرم خراب شد. این پنجمیش بود. تا اینکه بابایی زنگ زد که بریم شرکتش تا ارزاق ماه رمضون رو با ماشین بیاریم خونه. وقتی تو ماشینو گشتم دیدم افتاده کف صندلی....کلی ذوق کردم... اما نمیدونم چرا اینکارها رو میکنی....وسایل آقا محمود رو هم بردیم خونشون و شب شام همونجا خونه عمه مریم موندیم... همه چی خوب بود اما قضیه عزیز و مامان بزرگ همچنان ادامه داشت...و یک کم سماجتشون سر این قضیه، اعصابمو بهم میریزه. این هم یک عکس از شیطونیهات، اونجا؛

محیا خونه عمه

عصری هم کلی تلفن تبریک داشتم. آخه شهرداری عزیز، پارچه تبریک برام تو شهر نصب کرده و خیلیها تازه خبردار شدن و من هم که نیستم ببینم. طفلی پدر جون خیلی ذوق کرده. امیدوارم کمی از زحمتاشونو جبران کرده باشم...

اینهم عکسش که دایی جون وحید یواشکی از تو ماشینش گرفت و واسم ایمیل کرد:

پیام تبریک

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامان مهرسا
24 آبان 91 11:37
کار جالبی بود.آفرین