10/ مرداد/90

امروز اول ماه رمضونه (؟؟؟) و من هم زود شما رو از شیر گرفتم تا بتونم امسال رو روزه بگیرم. حس عجیبی دارم. سبکتر هستم و عاشقتر....مخصوصا اینکه هر سال، روز ده مرداد، برام یادآور تلخ روز ده مرداد سال 84 است که خواستم به این روز برسم و نرسیدم... بگذریم....
امروز روز جهانی شیر مادر هم هست و من از اینکه فقط 14 ماه به شما شیر دادم کمی نگرانم که نکنه آسیبی ببینی. البته خیلی خوب غذا میخوری و تا حالا که شواهد نشون میده، گرفتن شیر بنفع هردومون بوده...
امروز ساعتهای اداری تغییر کردن و ما باید ساعت 13:30 تعطیل کنیم. البته من ساعت یک میام دنبالت تو مهد. به قول گفتنی نیومده رفتیم. کاش ماه رمضونو تعطیل میکردن. آخه دانشگاه خبری نیس. البته شهریور دفاع دانشجوهاست و کار خیلیها لنگ من و دستگاه است. اما فعلا که دستگاه خرابه.
موندم که اینهمه وقت تو خونه با شیطنتهات چکار کنم؟؟؟ خدا با این دهن روزه رحم کنه...
چند تا عکس:

قبل تعطیلات که زیاد طعم پارک رو نچشیده بودی بهتر بود. دا یی جون راست میگفت. تو تعطیلات اونقدر گردوندمت که بد عادت شدی.. قبلا بی تفاوت از کنار اینا رد میشدی اما الان تو گرما هرچی گفتم کوتاه نیومدی.....

به کش صندلت حساس شدی و هی میخوای درستش کنی....

کار خوبی که مهد تو ایام ماه رمضون انجام میده اینه که نمیخوابوننتون و شما تو ماشین بیهوش شدی و آروم گذاشتمت تو جات و کنارت خوابیدم.

اولین بار بود. چقدر چسبید. اما چون عادت نداشتم سر درد گرفتم... بابایی هم ساعت 5 دیگه خونه بود. خوابید تا بره واسه افطاری جایی. و یازده شب برگشت. واسه همین زیاد ندیدیمش و دلمون واسش تنگ شد.
از شیطنتهای عصرت نگم. ببینید دیگه....
محیا در کارتن روغن در حال ویراژ دادن تو خونه...

یکی دوساعتی هم با مداد خودکارها ور رفتی و هی میریختی بیرون هی جمعشون میکردی. درحالیکه دوسه تا لباس رو هم پوشیدی و کیفت رو انداختی کولت...چند دقیقه بهت زل زدم. واقعا این دختر ها چه دنیایی دارن...

تا بابایی برگرده بردمت دوش گرفتی و خوابیدی. خوابهای خوب ببینی گلم....




10/ مرداد/90
