محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 15 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

21/خرداد/90

صبح دختر گلم بخیر شنبه است. از آخر هفته بگم.  پنجشنبه کله صبح بیدار شدیم و رفتیم که واکسن 18 ماهگیتو بزنیم. زود کارمون تموم شد.اما شما چه جیغی کشیدی. اصلا باورت نمیشد کسی اینجوری باهات برخورد کنه و من هم بشینم نگاه کنم و چیزی بهش نگم. آخه همیشه کسی که اذیتت کنه رو میکشتم. اما اینجا پای سلامتیت وسط بود. مبارکت باشه دختر نازم. البته قول دادم بابا علی اون خانمه رو گیر بیاره بکشه....وزنت هم دقیق ١٢ کیلو بود. تو خونه هم اصلا نذاشتی یخ رو پات بذارم. یک شب و روز تب و درد داشتی. بیشتر ناراحتیت ازین بود که نمیتونستی راه بری و بریز بپاش کنی. من هم کمی ازین موضوع راستشو بخوای خوشحال بودم. خونه دوباره تمیز و دست گل بود اما این وضع تا روز جمعه ادام...
24 خرداد 1390

مسابقه شماره 7- خواب یک فرشته

   همه عکسای تو خوابت قشنگ و معصومانه اند اما این عکس یه چیز دیگست. بدون شرحه....و هزاران هزار آدمی که روز تاسوعا اونجا (مسجد جامع) بودن ازت عکس می گرفتن، در حالیکه چشمهای من با دیدن چهره معصوم تو که در آغوشم خواب بودی، بیاد شهید کوچک اون روز، پر از اشک بود... خواب فرشته کوچک محیا انشاله همان شهید کوچک همیشه در زندگی پشت و پناهت باشه عزیزم کد 83- سری سوم عکسها ...
21 خرداد 1390

18/ خرداد/90

صبح دختر گلم بخیر. طبق معمول کله صبح و با لباس تو خونه، عینکت یادت نمیره و رویا جون با کلی ترفند باید ازت بگیرتش و بزاره تو کمدت. آخه مامانم اینا... فردا قراره ببرمت واکسن 18 ماهگیتو بزنم. میگن خیلی اذیت میشی. واسه همین خاله جون وحیده مهربون با اینکه فصل امتحاناتشه داره میاد تا از شما مراقبت کنه. آخه من دست تنها میترسم. همیشه برای نگهداری شما هر وقت خواستمش اومد. خیلی از وقتی که بدنیا اومدی زحمتتو کشید. اینو از هرکسی بپرسی تایید میکنه. من هم واسش تا حالا کاری نکردم. ایشاله عروسیش جبران کنیم. فعلا که بهش میگی زش ، اونم ذوق میکنه. ساعت 10 با آقای حسینیان راه افتاد. این عکس رو هم از دیوار مهدت گرفتم که خیلی دوست داری.. ...
21 خرداد 1390

17/ خرداد/90

طبق معمول صبح با سر و صدای ما  از خواب بیدار شدی شیرتو دادم خوردی. و بعد از عشق بازی تو بغل باباعلی باهم رفتین تو پارکینگ.من هم که یک روز کاری عادی سرکارم.  ناراحتیم سر پرده بود که هنوز نفرستادن شمال. زنگ زدم گفت هنوز تو مغازست. از طرفی خوشحال شدم که گم و گور نشده. هماهنگ کردم آقای حسینیان ببره خونه پدر جون. وای اگه نصب بشه خیلی خوشگل میشه. حیف که روز مهمونی جاش خالی بود. اما بازم خونمون خوب بود مگه نه مامانی؟؟ تازه اگه اتاق شما رو ردیف کنم چه شود...  عصری هم با بابایی رفتین یک دوری زدین و برگشتین. بابایی هم برعکس روزهای دیگه زود اومد چون چند تا کار داشت. هم کولر و هم ماهواره نیاز به تعمیر داشت. آقای ریاضت هم او...
18 خرداد 1390

تعطیلات کنار دخترم

  تو این تعطیلات که کنار هم بودیم واقعا خوش گذشت. اونقدر بهم وابسته شدیم که دستت همش دور گردنم بود و من هم همش میبوسمت. عمه ها میگفتن تازه همدیگرو دیدین؟؟ و یا آما داشتمی بیاردمی؟؟ کلی میخندیدن. خلاصه تازه احساس کردیم که کنار تو بودن چه خوبه.آخه تو عشقمی عسلکم ...
16 خرداد 1390

1/خرداد/90

امروز رویا جون میگفت برخلاف همیشه بچه بدی بودی. همکلاسیهاتو میزدی و جیغ میکشیدی. نمیدونم چرا اینقدر عصبی بودی. زنگ زدم خونه دختر عمه که نگهت داشته باشه تا برم خرید اما خونه رفته بود شمال.منم از شوهر و بچه هاش خواستم بیان خونمون . خلاصه کلی برنامه هام عوض شد. عصری بردمت ٧ حوض که واسه خودم و بابایی خرید کنم. دمار از روزگار من و فروشنده ها درآوردی. کلی بهت خوردنی دادن . آخر هم الکی یه چیز خریدم اومدم خونه. دیدم اصلا دوستشون ندارم. شب هم ازبس گریه میکردی بابا علی عصبانی شد و با هم دعوا کردین. صبح آشتی کردین ظرف نرم کننده موی مامانی رو که تازه خریده بود برداشتی و ریختی رو فرش و لباسات. بابایی تا مهمونها بیان برد شستت.با اینکه شب ایمان و ...
11 خرداد 1390

11/ خرداد/ 90

صبح با کثالت خاصی بیدار شدیم. همه!! حس کردم اتفاق بدی میخواد بیفته ... من هم که از دست بابایی عصبانی خوابیدم...صبح در رو از پشت بستم که بریم، یهو فهمیدم کلید بابایی پشت در مونده و دیگه  با کلید من هم باز نمیشه. وای چه اتفاق بدی. ما اومدیم سرکار و بابایی تا حالا که ساعت 10 صبحه هنوز منتظر قفل سازه. حالمو گرفت حالش گرفته شد. مگه نه مامانی. خدا با ما خانمهاست. همیشه همینجوریه. هر وقت من و باباعلی با هم دوست نیستیم خدا  واسش بد میاره ما هم میخندیم . بیچاره پشیمون میشه. جدا از شوخی انشاله تا همینجا تموم بشه و بسلامتی بریم شمال. الان هم خاله جون و مادر جون کارگر گرفتن دارن خونمونو تمیز میکنن تا وقتی رسیدیم تمیز باشه. دستشون درد نکن...
11 خرداد 1390

10/ خرداد/90

دخترم ساعت ده صبحه. همین الان خاله فرزانه خبر داد که دارن میبرنش اتاق عمل واسه بدنیا اومدن نی نی . براش دعا میکنیم. اونکه از بچگی مادر خوبشو از دست داد مطمئنا ازین ببعد دختر نازش میشه همه کسش. مثل شما که عشق مامانی هستی...واسش دعا کنیم گلم.. تازه اسمش آیانای هست. یعنی مثل ماه به ترکی خیلی خوب شد که شیر رو ازت گرفتم. دیگه تو راه بازگشت به خونه گریه نمیکنی و ازم نمیخوای پشت فرمون بهت شیر بدم...شبها هم تا صبح آروم میخوابی. فقط نصفه شب آب میخوری دوباره میخوابی. دخترم خانم شده دیگه.. ماه رمضون هم که نزدیک شده. انشاله امسال بتونم روزه بگیرم...کله صبحی هم که دست از تاب و الاکلنگ برنمیداری...این لباس قرمز که خیلی هم بهت میاد رو مادر ...
11 خرداد 1390

یک جمله قشنگ

این جمله قشنگ رو تو وبلاگ عزیزی خوندم . گفتم برات بیارم تو زندگی بکار بگیری. انشاله بتونم صراط مستقیم رو نشونت بدم....به یاری خدا...   یادم  باشد  برای  درس  گرفتن  و  درس  دادن  به  دنیا  آمده  ام  نه   برای  تکرار اشتباهات  گذشتگان    یادم  باشد  پاکی  کودکیم  را  از  دست  ندهم       ...
10 خرداد 1390