21/خرداد/90
صبح دختر گلم بخیر شنبه است. از آخر هفته بگم. پنجشنبه کله صبح بیدار شدیم و رفتیم که واکسن 18 ماهگیتو بزنیم. زود کارمون تموم شد.اما شما چه جیغی کشیدی. اصلا باورت نمیشد کسی اینجوری باهات برخورد کنه و من هم بشینم نگاه کنم و چیزی بهش نگم. آخه همیشه کسی که اذیتت کنه رو میکشتم. اما اینجا پای سلامتیت وسط بود. مبارکت باشه دختر نازم. البته قول دادم بابا علی اون خانمه رو گیر بیاره بکشه....وزنت هم دقیق ١٢ کیلو بود. تو خونه هم اصلا نذاشتی یخ رو پات بذارم. یک شب و روز تب و درد داشتی. بیشتر ناراحتیت ازین بود که نمیتونستی راه بری و بریز بپاش کنی. من هم کمی ازین موضوع راستشو بخوای خوشحال بودم. خونه دوباره تمیز و دست گل بود اما این وضع تا روز جمعه ادام...









