10/ خرداد/90
دخترم ساعت ده صبحه. همین الان خاله فرزانه خبر داد که دارن میبرنش اتاق عمل واسه بدنیا اومدن نی نی . براش دعا میکنیم. اونکه از بچگی مادر خوبشو از دست داد مطمئنا ازین ببعد دختر نازش میشه همه کسش. مثل شما که عشق مامانی هستی...واسش دعا کنیم گلم..
تازه اسمش آیانای هست. یعنی مثل ماه به ترکی
خیلی خوب شد که شیر رو ازت گرفتم. دیگه تو راه بازگشت به خونه گریه نمیکنی و ازم نمیخوای پشت فرمون بهت شیر بدم...شبها هم تا صبح آروم میخوابی. فقط نصفه شب آب میخوری دوباره میخوابی. دخترم خانم شده دیگه.. ماه رمضون هم که نزدیک شده. انشاله امسال بتونم روزه بگیرم...کله صبحی هم که دست از تاب و الاکلنگ برنمیداری...این لباس قرمز که خیلی هم بهت میاد رو مادر جون از سوریه واست خریده..

از آبنمای محوطه دانشکده علوم ، جاییکه مانی درس خونده خیلی خوشت میاد. هر وقت فوارهء آب باز نباشه میگی: آب دف.
عصری به مادر جون زنگ زدم .خاله جون وحیده برداشت . نا بهت گفتم بهش بگو زشت گفتی زش. خاله جون گفت بمن میگی زشت ؟؟؟ اومدی گازت میگیرم میخورمت....کلی خندیدیم. شب هم با بابایی وسایل رو تو ماشین چیدیم تا اگه خدا بخواد فردا بریم شمال...البته طبق معمول با کلی مسافر تو ماشینمون......میدونی که از دست بابایی آرزومون شده یکبار سه تایی با هم بریم....هیچوقت حس نکردیمکه یه ماشین بزرگتر خریدیم. این سری هم که کلی اسباب واسه خونه جدید خریدم دارم میبرم. بزور چپوندم بهم تا جای خالی واسه مسافرهای ویژه بابایی داشته باشم...چقدر هم با مرد نامحرم سختمه این همه راه....خدایا آدم اینهمه دلسوز که اینطور آرامش رو از خوانوادش بگیره. بخدا دخترم خسیس نیستم اصلا، اما بابات شورش رو درآورده. یکبار دوبار صدبار... تو هر شرایطی باید سوارشون کنیم....این یک قسمه...



10/ خرداد/90
