16/خرداد/ 90
سلام به گل دخترم. امروز دوشنبه و اولین روز کاری بعد چند روز تعطیلیه. چهارشنبه عصر باتفاق عمه مریم اینا رفتیم بابل.
جاده هنوز خیلی شلوغ نشده بود. شما هم با فاطمه خستگی رو احساس نکردی. جنگل آمل پیاده شدیم .سوار تاب و اسب شدی و من شارژ باتری ام تموم شد و نتونستم واست عکس بگیرم. همه خونه مادر جون منتظرت بودن.٨ غروب رسیدیم.
و بابایی رفت بچه هارو برسونه و من هم از همون شب با خاله جون وحیده مرتب کردن خونه رو شروع کردیم.
٥ شنبه هم با بابایی کلی کارهای دفترخونه ای داشتیم و شما هم تحت نظارت مادر جون با مهرناز و سحر خوش بودی. پوشکت رو هم درآورد وشما کلی ذوق کردی . اما ناگهان سر از آشپزخونه درآوردی و کار خرابی کردی و مادر جون بیچاره رو انداختی تو زحمت شستن.
و موقع شستن فرش تو حیاط کلی آب بازی کردی و کمک میکردی.
وقتی من اومدم و با این صحنه ها مواجه شدم دوییدی طرف و با اشاره به مهرناز و فرش بمن گفتی اییییی مانییی جیش. یعنی مامان مهرناز جیش زده و اینو تا عصر بهمه گفتی حتی دایی جون قاسم. مهرناز جون هم کلی خجالت میکشید. تازه داجو هم به زبون آوردی.
شب پنجشنبه هم عروسی محمودی بود و کلی خوشکلت کردم و رفتیم و بدلیل کثارت جمعیت ساعت٣ شب شام خوردیم و برای بزن بکوب بعدش دیگه رمق نداشتم و برگشتیم خونه. شما هم که همونجا خوابیدی و ترسیدم با صدای اونهمه ادوات موسقی خواب پریش بشی.
صبح جمعه هم طبق معمول جمعه بازار و بعدش هم خونه مامان بزرگ. اولش مامی بزرگ خیلی ازینکه دیر اومدیم گله کرد آخه دلشون واست تنگ شده بود. اما وقتی دیدن کلی کار خونه داشتیم چیزی نگفت. اونجا هم کلی خوش گذروندی...
واست یک عینک آفتابی از جمعه بازار خریدم
و تا موقع خواب هم حاضر نیستی از چشات جداش کنی. کلی خانم با کلاس شدی.


....مستقیم خونه عزیز فاطمه رفتیم.( عمه سکینه بابایی) واسه آش پشت پای آقا داوود که کربلا رفت.

این هم عکس محیا در روستا که دنبال جوجوکها میکنه. این جوجوکها بچه غازن اما مامانشون بوقلمونه

بابایی هم کمی مریض شده بود. آخه زیادی آلوچه خورده بود. با هانی و پارسا رفتیم آلوچه کندیم. شما خونه پیش عمه بودی. چه جای باصفا و سرسبزی بود


بعدش رفتیم باغ توت فرنگی خاله زری. بعدش هم دیدن نی نی همسایه مامی بزرگ که اسمش محمد و هم فامیلی مامانیه. واسش کادو خریدیم و شما هم کلی با شکوفه بازی کردی

و با پسر های محل فوتبال بازی.

عصری هم که همه جمع بودن تصمیم گرفتیم بریم دریا که خبر دادن آقای بهمنی بزرگ شوهر عمهء بابایی فوت کرد... از دریا منصرف شدیم و رفتیم مرغداری عمه سمیه و کلی بلدرچین گرفتیم تا دخملم بخوره و قوی بشه. تازه عمه، تخمش رو هم داد تا بدم بخوری. خیلی خوشگلن. هم خودشون و هم تخم نیمرو شده شون. اینم عکساشون....


...برگشتیم خونه مادرجون. پدر جون واسه مهمونی گوسفند خریده بود و شما چقدر با دیدنش ذوق کردی. 
با هم رفتیم رو پشت بوم خونه جدید گوسفند رو کشتیم. شب هم همه اومدن

و همونجا کباب بسیخ زدیم
و به همه حسابی خوش گذشت. مامی بزرگ هم طبق معمول نیومد (مراسم ختم بود) و براش کباب بردن. نمیدونستی اینجا هم خونه خودمونه .غریبی میکردی.اتاق خوابت رو با عروسکهاش بچینم دیگه متوجه میشی اونجا هم خونه خودمونه. خلاصه روزهای خوبی داشتی. البته زیر کولر خوابیدی و سرماخوردگی یک کم حال ندارت کرد و اونشب زیاد کوک نبودی و بعد کلی بداخلاقی خوابیدی. اما کلا با بچه ها تعطیلات خوبی داشتی.
پدر جون هم که باهاش عشق میکردی و واسه اینکه شمارش یادت بده رو شکمش مینشوندت و انگشتای پاتو میشمرد و تموم که میشد میخوند کله کله ...و شما هم با آهنگش نی نای میکردی . تازه صداش هم میکردی و اون هم چه ذوقی میکرد. کلی کلمه یاد گرفتی اما سازماندهی نشده. دایره لغاتت که بهتر شد اینجا واست میارم. عصر یکشنبه هم بعد رفتن به مراسم ختم برگشتیم تهران و با کلی ترافیک.
صبح هم تو مهد به چشات بود و رویا جون میگفت محیا ما رو هم تحویل بگیر...واسه رویا جون ازگیل بردیم...واسه پانیذ هم که مثل صندل شما خریدم به مامانیش دادم..تازه سهیلا جون هم گفت واسه نوه اش بخرم . همه میگن عجب صندل نازیه...آخه مامانی میگرده چیزهای خوب واسه شما بخره. آخه همش میگم دختر نازم، لایق بهترینهاست...
عصر که رفتیم خونه همش میخواستی مثل پدر جون انگشتای پاهاتو بشمارم. تمام وقتم صرف این کار شد. خودکارها رو میریختی و بمن که میخواستم بخوابم هی میگفتی پاشو جمع کن و اینکار دقیقه ها ادامه داشت تا حواست پرت یک خرابکاری دیگه بشه. مهرناز یادت داده برا پاشدن بگی یا علی و شما فقط همون علی اش رو میگی و صد بار منو بلند میکنی.عصری هم دایی جون اکبر زنگ زد و پشت گوشی بهش گفتی داجووو .. وای کلی ذوق کرد..بعدش موبایلمو زدی شکوندی. شب هم اول با بابایی رفتین حموم و بعدش هم واسه خوابت یه پستونک NUK خوشگل خریدین...آخرش هم حین صحبت تلفنی ام با خاله جون عسل خوابت برد و شام هم که ماکارونی شکل دار درست کرده بودم رو نتونستی بخوری...
خاله جون سمانه واسه دخترم کتاب داستان خریده و اونم از دیدنش خیلی خوشحال شد.اینهم کتابش

اینها هم کتابهایی هستن که مانی و بابایی تا حالا واسه شما خریده



اینا هم کتابهای اوریجینالی هستن که چند سال قبل بدنیا اومدنت واست خریدم..






16/خرداد/ 90
