محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

12/تیر/90

1390/4/13 9:39
نویسنده : مامان مریم
412 بازدید
اشتراک گذاری

امروز صبح خواب آلود وارد مهد شدی. تا گذاشتمت رو زمین بیدار شدی. بعدش گریه کردی و گذاشتمت و رفتم. سهیلا جون میگه دیگه سرگرم بازی شدی و یادت رفت.امروز پرنیا از کلاستون به یک کلاس بالاتر منتقل شد. آخه ازشما بزرگتره و ظاهرا قلدری میکرد خلاصه جاش خالی. دخمل نازیه..

عصری تو خونه بلایی بر سرم آوردی که نگو... میگی اصلا دراز نکش دستت رو بمن بده تا کل خونه رو بگردیم. با کسی تلفنی حرف نزن و خلاصه کاری میکردی که پشت هم وقتم رو کامل پر کردی. غذا بدم بخوری، بلافاصله دستات رو بشورم، آب میخوای، پوشکتو سریع عوض کنم، اسباب بازی جدید بهت بدم. دوباره گریه بعد برای ساکت کردنت دوباره خوردنی و این سیکل همچنان ادامه داره....امروز هم که شورتت و بعدش پوشکت رو راحت درآوردی و تو اتاق میدوییدی...و نمیذاشتی ببندم. با کلی ترفند حواست رو پرت کردم...دیگه گریه ام درومده بود

تا اینکه بابایی بیاد. اوضاع فقط تا زمانی خوبه که برید بیرون بستنی یا آب میوه بخرید. بعدش دوتامونو دیوونه میکنی...ماجرای حموم دیشبت هم که وااااااای...دیگه خانم شدی و دوست ندارم بابایی ببره بشورتت. گفتم باهم بریم...زودتر ازمن دوییدی تو حموم. کمی آب بازی کردی تا من سریع خودم رو بشورم تا بعد شستن و بیرون دادن شما،بتونم سریع بیام بیرون. چون آقای پدر نمیتونه لباس و پوشک بپوشونتت. بزور ٥ دقیقه با حوله میتونه کنترلت کنه...دیگه آخراش بود که هی میگفتم بچه نکن سر میخوری...دمپایی گنده حموم پات و مکش چاه دستت، ازین ور به اونور و بالاخره کله پا شدی و پس سرت محکم خورد به زمین....با جیغ من و شما بابایی با ترس اومد و بردت بیرون و من هم سریع پشت سرش...اما خدا رو شکر علائمی ندیدمم و تا صبح نگرانت بودم. خدا رو شکر اتفاقی نیفتاد و این بود حموم رفتن دلچسب ما که کوفتمون شد. پس بی خیال همون با بابایی بری و من تحویلت بگیرم بهتره..

یاد اون روزها بخیر که من تو شمال خونه مادرجون خوابم و بیدار میشم میبینم شما رو بردن حموم و کلی هم ذوق کردن و این اتفاق سه بار در روز اتفاق میافته. اما اینجا من دست تنها بدون کمک با دست راست پلاتین دار و پای روماتیسمی واقعا چطور زلزله ای مثل تو رو نگه میدارم خدا میدونه. فکر نکنین پیرزنم نه!!!!! من فقط ٣١ سالمه اما اینهمه بلا سرم اومده...خدا ازین ببعدش رو بخیر کنه... 

بابایی علیرغم همه سفارشاتم واست آب آلبالو خرید. گفت فکر میکرده که شیرین باشه. کمی خوردی و خوشت نیومد و از لابلای حرفام با بابایی یاد گرفتی و گفتی ترشه. آخه مانی قربون اینهمه استعدادت بشه. پس چرا اینقدر اذیتم میکنی...تنها چیزی که یکجا بندت میکنه آهنگهای تولد یاسی جونه که خدا عمر با عزت بهش بده...

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)