5/تیر/90
دختر گلم بعد رفتن خاله جون اینا و سلامتی کامل، دوباره اومدی مهد. تو بغل سهیلا جون خودتو انداختی و با من بای بای کردی. ظاهرا دلت واسه دوستات و کلاست تنگ شده بود.. خدا وکیلی مهد و مربی های خوبی داری امیدوارم راضی باشی. تازه پیش خودم تو دانشگاهی...به محض تموم شدن کارم میام دنبالت و خستگی از تنم در میره...هرچند تا میبینمت حواست به قاقاقنوچه ساناز جون و آبی هست که اونجاست. بعد خوردن آب تازه میفهمی که مانی ات اومده.
دایی جون قاسم زنگ زد و کلی حالت رو پرسید. میگفت منتظره تعطیلات تابستونه هست که حسابی بریم شمال و خوش باشیم. ایشاله..
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



5/تیر/90
