3/تیر/90
صبح جمعه مخصوص نظافت خونه و کارهای عقب افتادست. خاله جون بنده خدا چندین تا مانتو و پیرهن و شلوار بابایی رو اتو کرد.
نهار هم مرغابی (غاز) رو که مامان بزرگت داد گذاشتیم. بعد یک کم استراحت رفتیم پارک فدک..این هم عکساش...

این سرسره رو تازه کشف کردی و خیلی خوشت اومد...

مانی فدات چه ذوقی میکردی عزیزکم..

محیا و مهرناز جون تو فضا..

بابایی هم که از صبح خواب بود زنگ زد و گفتم با شهریار اینا بریم پارک پلیس قبول کرد. با عجله برگشتیم خونه و وسایل رو چنان بی نظم تو ماشین چیدیم که کلمن آب تو راه ولو شد و فرش و لباسها و پنکه و بقیه چیزها رو حسابی خیس کرد. حسابی حالم گرفته شد.
اما توپارک خوش گذشت. شهریار از نظر ظاهر خیلی از شما بزرگتر شده. آخه گل پسری گفتن... توی را هم با هم عمو زنجیر باف میخوندیم و بابایی ازینکه اینجوری درست جواب میدادی تعجب میکرد و میخندید...

نی نی ها با بابایی هاشون...

ساعت 12 شب برگشتیم خونه. اما....
اما.....بله مهرناز جون کلید رو اشتباه چرخوند و در دیگه باز نمیشد.با کلی معطلی و سر و صدای نصفه شب و با همکاری آقای بهرامی قفل رو شکوندیم و وارد شدیم. الان هم در باز و قفلش خرابه تا عصر که قفل ساز بیاد....باز هم خدا رو شکر که بدبیاری تا همینجا تموم شد...
مینا و پسرخاله رضا هم خبر دادن امروز میان خونمون. وای چقدر مهمون. خوش میگذره....
اما مهرناز اینا عصر میرن و دلمون میگیره....من و شما خیلی اونا رو دوست داریم. اونا هم همینطور.....
این عکسها رو با دوربین خاله جون عشل گرفتیم. کاش تمام عکسهامون اینقدر کیفیت داشت. خیلی دلم میخواد یک دوربین خوب بخریم. در حال حاضر بخاطر خرید خونه و ماشین نمیشه. به قول باباعلی انشاله پروژ بعدی..



3/تیر/90
