محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 20 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

باران

تقدیم به دختر نازم: بیا با من،  نترس از غرش رعد و نام باران  دو دستت را به من بسپار  كه چشمان تو خواهم شد برای دیدن باران!!!! راستی محیا جون گفتم که بابایی خیلی دوست داشت که  اسمتو باران بذاره. اما نتونست جلوی انتخاب من نه بیاره... ...
7 شهريور 1390

6/شهریور/ 90

امروز با روزهای پیش خیلی فرق میکنه...آخه هوا خیلی سرد شده و همه جا بوی بارون و پاییز میده. یاد خونه مادرجون و شمال افتادم. ای کاش اونقدر بارون بیاد که این هفته شمال خلوت باشه و ما راحت بریم و برگردیم... یادمه شب احیاء ( چند شب پیش) تو حیاط مسجدالتبی که درحال خوندن دعای جوشن کبیر بودیم برای اولین بار قطرات کوچیک بارون رو دست من و صورت شما بارید...همنجا دعا کردم که ایشاله این باران رحمت خدا باشه ( که هست) و به ما بباره و همه مشکلاتو به همون شب عزیز حل کنه...آمین ما اینجا تو بام تهرانیم و چنان منظره شهر ازین ارتفاع زیباست که دیدم همکارها دم پنجره ایستادن و دارن از هوای پاک لذت میبرن. چند تایی هم عکس گرفتم اما کمی تاریک شده... ...
7 شهريور 1390

ماکارونی

مانی: محیا میخوای الان ماکارونی بخوری برات بیارم محیا: نه مانی: اِ چرا؟؟؟  شما که خیلی ماکارونی دوست داری.. محیا: ( در حالیکه دست به لباسش میکشه) لِباش کثی میشه.. مانی: و مانی بعد چند دقیقه شوک، تو خونه دنبالت میکنه و میگه فدای سرت. بدرک که کثیف شده...شما نوش جان کن. مانی میشوره... و شما هم میدوییدی و میخندیدی...کامل میفهمی که شیرین زبونی میکنی و ما خوشمون میاد و بابایی که شاهد این گفتگو بود کلی خنده اش گرفته بود.. داشتم ماکارونی رو واست میکشیدم که رفتی سراغ دستمالی که روی کابینت بود و گرفتیش تا بندازی رو پات..این کار رو همیشه موقع خوردن غذا انجام میدی...دختر تمیزم...تا کشیدیش کل سبزیه...
7 شهريور 1390

5/ شهریور/90

صبح حتی تو مهد هم از خواب بلند نشدی آخه دیشب به شهریار خیلی زور گفته بودی و خسته بودی عزیزم. تو ماشین و تو صندلی ماشینت که بهت شیشه شیرتو دادم، کمی چشاتو باز کردی و گفتی میسی عسیسم  خوردی و دوباره خوابیدی....میخواستم گازت بگیرم. عسلک... چند تا عکس از تو راه برگشت به خونه: این هم محیا با دوستش محیا: اینهم تو ماشین که داشتی آبنبات ترش مزه میخوردی: اینجا که در حال گفتن تُشه هستی و مخصوص دایی جون وحید این عکسو میذارم که عاشقه اینه که لباتو اینجوری کنی و بگی ای ی ی ی ی ی ی ی... به در آپارتمان که میرسی و تا در باز میشه میگی : داداشی (عروسکت) سلام، ممه ( پستونک)...
6 شهريور 1390

4/ شهریور/ 90

صبح گلم بخیر. روز جمعه است و استراحت. تا ده خوابیدی...بعدش باز هم شعر و نقاشی و حسابی بابایی رو سرگرم کردی..البته چندتا چنگ دیگه هم رو صورتش انداختی... کمی خونه رو تمیز کردم و برای شب آش پختم. نهار هم باقالی پلو برات پختم..که دوست نداشتی. سوپ بلدرچین هم برات درست کردم.. مادرجون و دایی جون عباس زنگ زدن و حالتو پرسیدن. اما یا خواب بودی یا صحبت نمیکردی..فقط برای پدرجون شعر خوندی... بابایی دوست داشت که امروز تنهایی بره شمال برای سالگرد که ما هم اذیت نشیم...اما منصرف شد.. عصر که بیدار شدی بردمت خونه ایمان و رامین تا مامانش مانتومو پرو کنه...کلی باهاشون بازی کردی...همون موقع شهریار اینا به خونمون رسیدن. سریع برگشتیم و اولش بابایی ...
5 شهريور 1390

3/ شهریور/90

صبح بیدار شدی و اما دیدی که ما خوابیم، الکی چشاتو بستی و هی میرفتی زیر پتو و هی یه نگاهی به ما میکردی و منتظر بودی که بیدارشیم و من یواشکی حواسم بهت بود و تا نه صبح شد که من هم بیدار شدم کامل. شیرتو دادم خوردی و الان داری نقاشی میکنی.. بعد صبحونه با بابایی رفتين بيرون تا cd بخرين...و قصه هاي خاله ستاره رو خريدين. اولش خوشت اومد اما زود خسته شدي....و باز هم نقاشي... ب عدش هم سر مداد رنگي صورت بابايي رو بدجوري چنگ زدي و دوتا زخم گنده ايجاد كردي و بابايي خيلي عصباني شد... بعدش اومدي آشپزخونه و بيهوا رفتي سراغ شيري كه داشت به ماست تبديل ميشد و پتو رو كشيدي و شير - ماستم ريخت كف آشپزخونه و من ......&...
5 شهريور 1390

2/ شهریور/ 90 - افطاری دانشگاه

بخاطر دیشب که احیاء بود، امروز یکساعتی دیرار به سرکار اومدیم...و من هم که خیلی زود رسیدم، نبردمت مهد و گفتم تا تو دانشگاه برم بانک، با خودم ببرمت که یه خرده هوا بخوری...همینطور هم شد..دم بانک محمدرضا کوچولو و مامانش رو هم دیدیم و کلی عکس انداختیم و خیلی بهت خوش گذشت...کارهای بانکی ام هم انجام نشد...     امشب تو پژوهشکده خودمون افطاری میدن و رئیس دانشگاه هم دعوت کردن... با بچه ها هم خیلی خوش خواهد گذشت. ما میریم خونه و دوباره غروب برمیگردیم... الان هم بچه ها دارن پایین شله زرد درست میکنن... امیدوارم خوش بگذره... بعد اومدن خونه واست  DVD گذاشتم. اما زود از فيلمها سير ميشي و بعدش كتاب ...
5 شهريور 1390

27/ مرداد/ 90

پنجشنبه صبح به کارهای بانکی بابایی رسیدیم و بعدش رفتیم از پاساژ گلبرگ یک گوشی خریدم. حالا این مادر بی جنبه هی عکس میندازه.... حقوق منو هنوز نریختن واسه همین یکسری از کارهام موند.. نهارتو دادم و بعدش با خاله سمی ( دوست مانی) هماهنگ کردم و رفتیم بوستان پونک.. به سفارش مامان درسا. اما ساعت دو اونجا بودیم و مغازش بسته بود. هی گفتن میاد و میاد تا اینکه ساعت 6 شد و همه مغازه ها باز کردن و ازین آقا خبری نشد. ما هم با زبون روزه و شیطنتهای جنابعالی، دیگه کلافه شدیم و تصمیم گرفتیم برگردیم. واسه اینکه صبر کردنمون بی فایده نشه تا اون موقع موندیم...  خلاصه حیف وقت با ارزشمون (مخصوصا خانم دکتر سمی) و پول 4 ساعت پا...
5 شهريور 1390

1/ شهریور/90- شب قدر 23

سلام دختر نازم!!!! نمیدونی صبح با دیدن وسایل بازی و خاله رویا و خاله سهیلا چقدر خوشحال شدی....اونا هم گفتن تو نبودت خیلی دلشون تنگ شده و دویدی و پریدی بغلشون....قربونت برم خانمی خانم... دست به صورت دوستات هم میکشیدی و من موندم که چرا اینقدر با محبتی... عششششششقم!!! روز خوبی داشته باشی گلم.. اومدم دنبالت و چند تا عکس ازت گرفتم: ازونجا رفتیم پیش آقای نصیری تا برات DVD Player بخرم!!! آخه پدر لپ تابو درآوردی...مارشال خریدم زیاد هم بسته به کارش گرون نبود. 55 هزار تومن. مشکی و حتی فلش و گیم و دوتا دسته گیم هم داره...مبارکت باشه گلم واست cdهای آموزشی خوب میخرم تا ببینی...البته چون این ماه ولخ...
2 شهريور 1390

این میخوام اون میخوام

هی تو خونه راه میرفتی و یک چیز میخواستی:  مانی!!!! نوشه ( نوشابه) میخوام، آب میخوام، پنیر میخوام، گوشت میخوام (موقع درست کردن الویه) ،نون میخوام، تولد میخوام، شیر میخوام، خاله یاسی میخوام، نقاشی (مداد رنگی) میخوام، سیب میخوام، هندانه (هندونه) میخوام،تُتُخ ( تخم مرغ) میخوام، آلالو  (آلبالو)  میخوام .... و همه اینها رو به فاصله 2 دقیقه بعد از انجام دستوراتت ازم میخواستی و من دیگه کلافه شدم...بلندت کردم و گذاشتمت رو دسته مبل و تو چشات نگاه کردم و گفتم: ننه جان!!!من هم خیلی چیزها میخوام. اما کسی نیست یکی از اونا رو واسم مهیا کنه !!! بسه دیگه عزیزم.... و خودم از این حرفم خنده ام گرفت و من و دخترم شروع کرد...
2 شهريور 1390