صبح گلم بخیر. روز جمعه است و استراحت. تا ده خوابیدی...بعدش باز هم شعر و نقاشی و حسابی بابایی رو سرگرم کردی..البته چندتا چنگ دیگه هم رو صورتش انداختی... کمی خونه رو تمیز کردم و برای شب آش پختم. نهار هم باقالی پلو برات پختم..که دوست نداشتی. سوپ بلدرچین هم برات درست کردم.. مادرجون و دایی جون عباس زنگ زدن و حالتو پرسیدن. اما یا خواب بودی یا صحبت نمیکردی..فقط برای پدرجون شعر خوندی... بابایی دوست داشت که امروز تنهایی بره شمال برای سالگرد که ما هم اذیت نشیم...اما منصرف شد.. عصر که بیدار شدی بردمت خونه ایمان و رامین تا مامانش مانتومو پرو کنه...کلی باهاشون بازی کردی...همون موقع شهریار اینا به خونمون رسیدن. سریع برگشتیم و اولش بابایی ...