محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 14 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 21 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

عکس پر خاطره

این عکس مال مجردیهامه دخترم و من خیلی دوسش دارم و مدتها تو پشت زمینه کامپیوترم بود...دیشب پیداش کردم و گفتم بذارمش برات: از بالا: مانی مریم- دایی جون وحید- امین جون- خاله جون وحیده- احسان و مرجان (راستی میدونید که من و وحید و وحیده، میشیم عمه و عموی امین و احسان!!!!و مرجان هم خواهر زاده ماست!!!! همه تقریبا همسن!!! چه حالی میده) اون روز با همه خاطرات خوب و بدش بخیر و جای دخترم و بابا علی خالی... ...
2 شهريور 1390

خاطرات 3 ماهگی

مهمترین اتفاق سوراخ کردن گوشته که فیلمش رو هم خاله جون گرفت و شما چه جیغی میکشیدی....عذری خانم (دختر عموی من) گوشت رو تو آرایشگاه با دستگاه سوراخ کرد. گوش جانان رو هم همینطور... نگاه کنین چه بلا شده این دخمل ما این در آغوش مادر و تو موبایل فروشی مامان فدای اون چشای نقلی ات وروجک من!!! این هم پاهای نی نی که من از بچگی دوست داشتم و بهش می گفتم پاک کن.آخه دوره ما پاک کنهایی به شکل پای کوچیک هم میفروختن خونه عمه که بزور نشوندنت.. جوجه رنگی مادر.... محیا در جشن نیکوکاری آخرسال - میدان نبوت، مسجدالنبی محیا با عروسکهاش رو پتوی قشنگی که...
2 شهريور 1390

روزهایی که تو دل مانی بودی

اولین بار که به بودنت شک کردم یه بی بی چک خریدم و رفتم خونه خاله سمیه (مامان ابوالفضل) واسه چنین موضوعاتی همه اونجا میرفتن. تستمون مثبت بود. اونقدر جیغ کشیدم که نزدیک بود زبونم لال بندازمت. اول به بابا علی زنگ زم. اونم شوکه شد.آخه قرار نبود بچه دار بشیم. تازه 6 ماه بود ازدواج کردیم. البته ازینجا ببعدشو ناراحت نشو. علتش رو توضیح میدم.... گفتیم به کسی نگیم و برای ازبین بردنش یک کاری بکنیم.خاله سمیه زود زنگ زد به خاله جون عسل و اونهم به بقیه و همه فهمیدن و مخالفت از کارمون. آخه اونموقع من تو تهران با پرنیا جون و بابایی تو شمال زندگی میکرد و من هم که تازه استخدام دولت شده بودم و هنوز حکممو نزده بودن خیلی می ترسیدم. خلاصه به ح...
2 شهريور 1390

تشکر و سپاس

  میخوام از خدای خوب و بزرگ بابت همه الطافی که به ما داشت تشکر و قدردانی کنم.که تونستیم تمام  مراحل نگهداری و تربیت شما رو یکی یکی پشت سر بگذاریم.من و بابایی تو شهر غریب کسی رو جز اون نداشتیم  اما خودش کمکمون کرد تا حالا که اینقدری شدی دخترکم!! از شما هم تشکر میکنم که از 6 ماهگی همراهی کردی و رفتی مهد و هیچوقت گله نکردی. همیشه همه جا راضی و شاد بودی فدای مهربونی و ذات پاکت بشم.تو وبلاگ نی نی ها می خونم که مامانی میره سرکار و نی نی ها پیش مادرجوناشون می مونن. اما مادر جون و مامان بزرگ شما هر دوشمالن.عیبی نداره خدامون بزرگه نانازم. حالا که یک رفیق خوب مثه شما دارم دیگه غصه نمیخورم.بابا علی هم که سلامت باشه همیشه کنارمون هست ....
2 شهريور 1390

14/ اردیبهشت/ 90

  امروز یک کم  تو پمپ بنزین معطل شدیم و کمی دیر به مهد رسیدیم. امروز برای آخرینبار بهت شیر میدم . ازش فیلم می گیرم. امیدوارم با کمک خاله جون و مادر جون بتونیم این طرح بزرگ رو انجام بدیم. خیلی استرس دارم عزیزم.. باوجودیکه میدونم خیلی بهش علاقه داری. دیشب تا چشمت بهش افتاد گفتی << جی جی سلوووو>> جیگرم آب شد و اشک تو چشام جمع شد اما مجبورم عزیزم. دیشب هم مثه شبای پیش نصف شب دعوامون شد من و شما و شما کلی گریه کردی. بابا علی  همش طرف شماست.     
2 شهريور 1390

30/تیر/90

صبح با مرجان و مهرناز و کیمیا صبحونه رو خونه خودمون خوردیم. البته بگم خاله جون وحیده حس و حال نداشت و الکی قهر کرد و با ما نیومد...خیلی خوب بود . فقط ابتدای شب ازینکه کولر نداشتیم کمی گرممون شد...آخرین جلسه دندونپزشکی ام رو رفتم و شما هم تو استخرت تو حیاط خونه مادرجون آب بازی کردی و الان هم بعد صرف نهار، زیر کولر خونه مادرجون، تو خواب عمیق نیمروز تابستونی رفتی و من هم مشغول نوشتن... دایی جون وحید هم که با فشار آب دنبالت کرد و آرامشتو بهم زد عصر سرخاک خاله جون رفتیم و شما با انگشتهای کوچیکت روی سنگ داغ مزارش به تقلید از ما فاتحه خواندی و مادرجون با دیدن این صحنه کلی گریه کرد. که چرا خاله جون، شما رو ندیده رفت.....
2 شهريور 1390

15/ مرداد/90

دیشب سحری بیدار شدیم. بخوری یک مشکل و نخوری یک مشکل دیگست....آخ من چقدر غر (یا قر،هرکدوم که درسته) میزنم مگه نه...انشاله که خدا طاقتشو بده. صبح هم با بینی کیپ بیدار شدی و تو مهد هم با دیدن دوستات بعد چند روز خوشحال شدی. با هستی بدلیل تراکم زیاد بچه ها روی یک تاب نشستین بعدش هم دست درسا رو گرفتی تا باهم برید تو کلاستون... و درسا نگران عقب موندن هستی و محیا همچنان پیش بسوی کلاس..   ظهر که اومدم دنبالت سهیلا جون گفت ناخوشی و واسه یکی دوروز نیارمت. بقول دایی جون باز هم اخراجیها شدی. اینو از اون مهدت که هر بار به دلایلی شما رو قبول نمیکردن و یا مهد رو تعطیل میکردن میگه...اونم بخاطر اینکه دولتی...
2 شهريور 1390

30/ مرداد/ 90

صبح تا ساعت 9 خواب بودي ومن بخاطر بيماريت سر كار نرفتم.... از بانك اس ام اومد كه حقوقم رو ريختن و من هم كه ديدم حالت كمي بهتر شد رفتيم 7 حوض كه به كارام برسم و دوري هم بزنيم.. هر كاري كردم كه پيششون بشيني و عكس بگيري نذاشتي... ( دوستان كيفيت عكس گوشي جديدم چطوره؟؟؟ با اينكه 5 مگا پيكسله اما خيلي راضي نيستم) چند تا لباس واسه خودم خريدم و به كارهاي بانكي ام رسيدم... برگشتني تو پاركينگ سوار دوچرخه ماهان شدي و چه كيفي ميكردي....اما حركت نميكردي...حتما واسه تولدت واست دوچرخه ميخرم  عزيزم...  نهار برات ماكاروني درست كردم و با چه علاقه اي ميل كردي...و خوابيدي. الان ...
2 شهريور 1390

31/ مرداد/90- شهادت امام علی

امروز دوشنبه و شهادت امام علیه دخترم و من اونجور که باید از این شب و روز عزیز استفاده نکردم. یکی بدلیل شما که نیاز به مراقبت داشتی و ما هم نتونستیم بریم شمال و شما رو پیش مادرجون بذارم و هم بخاطر ناراحتیهایی که اخیرا داشتم.... کلا حوصله هیچ چیزی رو نداشتم و اونقدر دلم شکسته که مطمئنم خدا از بین اینهمه بنده های پاک، من حقیر رو هم تو خونه خودم و کنار تو میبینه و زبون دلم رو میشنوه...میدونم خدا جز مسجد و امامزاده، تو خونه من هم هست. خودش به داد برسه... صبح زود ساعت ٨ بیدار شدی. محیا:  شیر میخوام، شیر میخوام، شیر میخوام.... مانی: محیا یک بار بگو!!!! محیا: باشه بعد از مدتی: محیا: پنیر میخوام. پنیر ...
2 شهريور 1390

21/ مرداد/90

امروز جمعه است و عمه اینا از دیروز اینجان. همه تا اذان ظهر خواب بودن اما من و شما ٩ صبح بیدار شدیم و بعدش هم فاطمه. شما رو گذاشتم پیش فاطمه و رفتم بیرون (کاش هرگز نمیرفتم؟؟؟؟؟). اول واسه بالشتهای خونه جدید پول واریز کردم و بعدش هم حراج رولان واسه شما یک سرهمی خوشکل خریدم. بعد از یک پاساژ واست لباس تو خونگی و واسه نی نی سحر اینا سیسمونی لباس بیرون که حتما عکسشو میذارم.  واسه نی نی خانم گودرزی هم یک بلوز و شلوار خریدم.. تازه فهمیدم که چقدر سایزت بزرگ شده.... یک سری هم به پاساژ گلبرگ واسه گوشی زدم. خیلی خوب بود اما وقتی اومدم خونه شما لباس رولان رو دوست نداشتی چون سرهمی بود و ازونجا که احتمالشو میدادم به فروش...
2 شهريور 1390