16/مرداد/90
صبح به زور برای دادن شربت بیدارت کردم. اوقاتت کمی تلخ شد. بابایی زودتر از ما رفت. چون ما همش زود میرسیم محل کار و امروز تصمیم گرفتم دیرتر حرکت کنیم. خیابونها هم خیلی خلوت و خوبه. امروز یک ربعه رسیدیم. تهران مثل شهرستانها شده و این باورکردنی نیست.. امروز تو مهد تولد دوستت صدف جونه. صبح هرکاری کردم کادوشو بهش ندادی. خوبه دیشب که بابایی خریدش قایمش کردم وگرنه تا الان دیگه اسقاطی شده بود... تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا وجود پاکت اومد تو جمع خلوت ما تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز از آسمون فرستاد خدا ...









