11/ مرداد/90
خبردار شدیم که امروز اول ماه رمضونه...مهم اینه که همیشه توش خیر و برکته...اصلا جو خونه و کاری ما عوض شده. ماه رمضونها هم خیلی خوش میگذره ها....مخصوصا تو شمال که امسال بعید میدونم بشه بریم... بابایی که دیشب دیر وقت اومد و دلش واست تنگ شده بود صبح بغلت کرد و تا پایین پله ها نازت کرد و گذاشتت تو ماشین.. منم آوردمت مهد و تا تو کلاس خواب بودی.... ظهرکه اومدم دنبالت چندتا عکس قشنگ ازت انداختم: بادوستات، پرنیا و هانا: تو ماشین خوابت برد. چهارطبقه رو درحالیکه خواب بودی بردمت بالا. کلید رو انداختم تو در و با خود گفتم آخ جون تا 5 دقیقه دیگه من هم کنارش خوابم....اما.... اما در باز نشد و کلید تو جاش شکسته ب...









