محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

18/ تیر/90

صبح ساعت 5:15 رسیدیم بابایی اومد دنبالمون و کلی از دیدنت ذوق کرد با اینکه خواب بودی کلی بوست کرد تا بیدار شدی. بنده خدا بد خواب شد و حتما الان سرکارش کلی خوابش میاد. شما رو که خوابیده تحویل مهد دادم و از خودم هم چیزی نمیگم...فقط دعا میکنم که تایم ناهار برسه و برم کمی استراحت. آخه سه شب پیاپی و فقط یکی دوساعت خواب. خدایا رحمی کن!!! بعد رفتن به خونه چون خودت هم کسل بودی گذاشتی کمی استراحت کنیم و بعد دوش و چای سبز و در نهایت حالمون حسابی جا اومد. داشتم چند تا اس ام اس میدادم که اومدی گوشی رو ازم گرفتی و انداختی یه طرف و گفتی اخه...و بعد خودت رو لوس کردی و انداختی بغلم. مانی فدات بشه که دلت همیشه تنگه و محبت ازت میباره. اما نمیدو...
20 تير 1390

17/ تیر/90

تا ظهر استراحت کردیم و کمی وسایلم رو برای برگشت اماده کردم و شما هم کل زندگی مادرجون رو ریختی به هم. کمی هم بخاطر سرمای شدید کولر سرما خوردی. عصری رفتیم واسه جشن اصلی عروسی. وای که چقدر عشق میکردی. با آهنگ و رقص نور.. چشم ازش برنمیداشتی کلی با مهرناز و سحر و پریسا رقصیدی . واست لباس عروسی رو که مادرجون از سوریه آورد پوشیدم و رفتی کنار عروس و عکس دونفره گرفتین.بادکنکها رو کندین و باهاش بازی کردین. بعد عروسی هم که همه رفتن کنار دریا، من و شما و دایی جون وحید اومدیم بابلسیر، واسه برگشت به تهران. برگشتنی هم خیلی خوب بود و شما همش خواب و اذیت نکردی...چقدر میارزید که رفتیم. خیلی خوش گذشت. این هم عکس دوماد که ت...
20 تير 1390

کمک

خونه ام خیلی بهم ریخته و از بیخ و بن کثیفه.آخه یکی بیاد کمک .... کمک .... کمک .. .ببینین این زندگیمه... . دو هفته تعطیلات تابستونه دارم. اما همش شمالیم. به گمونم باید یکی دو روز زودتر برگردم و خودم به کارهام برسم... آخه نمیخوام با عجله یکی رو بیارم و سریع تمومش کنم. اخیرا هم تمام وقتم رو گذاشتم سر خونه شمال. کلا خستم... خدایا مددی ...
20 تير 1390

بخشش

دخترم!!! بی حوصلگی هایم را ببخش بداخلاقی هایم را فراموش كن بی اعتنایی هایم را جدی نگیر در عوض من هم تو را می بخشم كه مسبب همه ی اینهایی ...
20 تير 1390

دلتنگی

امروز خیلی دلم گرفته هیچکس رو از خودت بهتر ندیدم تا پیشش از همه چی گله کنم. مامانه و دخترش. دلتنگیم از خستگیه، از دویدن و نرسیدنه، از شیطنتها و مشکلات بزرگ کردنت، اونم دست تنها و تو شهریه که هیچکس رو جز خدای خودت نداری. کارهای خونه ، نگه داشتن، تربیت و امورات مربوط به تو تقریبا حله. مهم کارهای بیرون خونست که یک لیست بلند بالا شده. وقت هم هست. منتهی جنابعالی اونقدر بیرون از خونه شیطنت میکنی که با کلی خجالت از مردم نیمه کاره میام خونه. به باباعلی و خودم اصلا نمیرسم . روزها سر کار عصر و شبم تو و دیگر هیچ....دیگه ازین رکود و یکنواختی پرکار خسته شدم. نه اینکه از کارهای تو لذت نبرم و منتی باشه واست عزیزم نه...صحبت اینه که بهم خوردن برنا...
19 تير 1390

16/تیر/90

با همه خستگی صبح زود بیدار شدم و رفتم دندونپزشکی و آرایشگاه...تا واسه عصر آماده بشم. با مادر جون تصمیم گرفتم شما خونه پیشش بمونی و تو این گرما نبرمت نوشهر. فکر خوبی بود. عصری هم زندایی زهره بردتت خونشون. اونجا بودی تا سه صبح که با کلی لج و گریه اومدی خونه مادر جون. ما هم که ٦ صبح برگشتیم. خیلی حنابندون خوبی بود و این هم به یاد DJ آرزو  و همکاراش برگشتنی که دوماد خسته و خواب آلود بود از نوشهر تا بابل خودم ماشین عروس رو روندم. خیلی با حال بود....   ...
18 تير 1390

13/تیر/90

امروز شاید، باید تا ١٧:٣٠ تو مهد بمونی. آخه بعد ساعت اداری واسمون کلاس گذاشتن بی انصافها....آخه یک بچه چقدر میتونه تحمل کنه..برم ببینم اصلا میشه رفت یا نه... آخر همین هفته عروسی محمد پسرخاله امه. وای که چقدر عروسی پسرخاله ها خوش میگذره. اونم چی خونه عروس نوشهره. اما امروز گفتند که تعطیلات تابستونی از ٢٢تیر تا ٧خرداده و این هفته بابایی هم نمیتونه مارو ببره شمال. اما بقول بابایی یک هفته تو بابل سر قضیه نرفتن من عزای عمومیه. تعدد تلفنها بود که بعد پخش شدن خبر نیومدنم، خوشحالم میکرد و همه خواستن که ما باید تو عروسی باشیم. من تمام تلاشم رو میکنم. اما با وروجکی مثه شما چطور با ماشین کرایه ای برم؟؟؟ از طرفی هم کفش و لباس و وسیله آرایش خری...
15 تير 1390

14/تیر/ 90

امروز تولد امام حسینه. من خیلی به اسمش علاقه دارم. ایشاله امروز از اون بزرگوار یک هدیه خوب بگیریم. امروز هم تو مهد جشن داشتید و رویا جون میگفت عمو شهرام اومده.( مامانها من عمو شهرام رو نمیشناسم. بهم بگید اگه میدونید). از طرف مهد هم این ظرف با سه تا شکلات توش عیدی گرفتی:   رویا جون میگفت تخم بلدرچین ها کارشو کرد و شما یکسره تو کلاس حرف میزدی و خاله ها رو صدا میکردی. آخرش رو میکشی و با کلی ناز ادا میکنی که من خیلی خوشم میاد. بعدش هم دست میزنی و میگی آفرین...  دیروز خانم رضایی پرسنل مهدت که هنوز خصوصی نشده بود رو دیدم. میگفت دلش واست تنگ شده و وقتی از شیطنتهات گله میکردم میگفت محیا رو بده به خودم. نظرش این بود که ...
15 تير 1390

برای پدر مهربانت

علی جان!!!                           این اولین باریه که نمیتونی درانجام کاری که ناتوانم کمکم کنی. رفتن به شمال رو میگم. هرچند تا حالا هرکاری رو که میتونستم خودم انجام بدم مزاحمت نمیشدم. آخه تو تاریکی میری و تو تاریکی بر میگردی. اما حالا دارم میفهمم که چقدر تو زندگی، بخصوص نگه داشتن محیا بهت تکیه دارم!!!گاهی خیلی ادعام میشه که همه زحمتش رو دوش منه. اما دیشب که یک ساعت دیر اومدی فهمیدم نه. بدون تو من خیلی زود میبُرم. امیدوارم که تنهابه شمال رفتنم، زیاد سخت نباشه و من و محیا بتونیم راحت بریم و برگردیم. &...
15 تير 1390