محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

اگر مادر بشی همه کار میکنی

یادمه تو دوران دانشجویی اصلا دوست نداشتم حتی یک جلسه هم غیبت کنم. نه اینکه خیلی دانشجوی منظبتی باشم نه. فقط دوست نداشتم از همکلاسیهام عقب بمونم و واقعا درس جلسه ای رو که غیبت داشتم تا آخرش یاد نمیگرفتم. اما الان چی.. وقتی که مادر شدم.... وقتی که همش دلم پیش جگر گوشمه... فعلا که خیال خوندن برای دکتری رو گذاشتم کنار بقیه آرزوها تو صندوقچه آینده. با اینکه بستر دکتری حسابی واسم فراهمه...دیروز کلاس دوره آموزشی ضمن کار تو دانشگاه داشتم. مدیران محترم، کلاس رو به پایان وقت اداری یعنی 15 تا 17:30 منتقل کردند که مهد دانشگاه هم تا اونموقع کار نمیکنه...به چند راه حل دیگه هم فکر کردم و به در بسته خوردم. فقط با محیا تا دم کلاس ر...
15 تير 1390

9/تیر/90- مبعث

                                    ماه فرو ماند از جمال محمد                      سرو  نباشد به اعتدال محمد امروز مبعث پیامبره و تعطیل. خیلی دلم میخواست بریم زیارت. دیگه خیلی وقته که جایی زیارت نرفتیم. اما خدا رو شکر، همین که سالمیم. و از همینجا دعا میکنم که خدا همه مریضها بخصوص نی نی های کوچولو رو شفا بده.. و کسی این روزها بیمارستان نباش...
15 تير 1390

خاطرات 13 ماهگی

25آذر 89 خیلی وقته که اگه کسی پستونک اورتودنسیتو برعکس بذاره خودت برمیگردونیش به حالت درست. قربون عقل و شعورت. اصلا ( با عرض معذرت) نوک سینه مانی رو هم ارتودنسی کردی به هر چیز خوردنی هم میگه هم ..هم.م م   28 آذر 89 روزهای محرمه. روزهای عاشورا لباس علی اصغرت رو پوشیدی عکسش قبلا گذاشتم. تازه تو آتلیه هم باهاش عکس گرفتی. آتلیه رخساره تو اوقاف. رو شتر و اسب جناب یزید هم تو تعزیه نشستی و کلی خندیدی.عکساشو هم قبلا که گذاشتم 29 آذر 89 مانی الان دو روزه که مریضه و کمرش درد گرفته. و سرکار نرفتیم. تو خونه هم از دست شما....من و بابایی که رفتیم دکتر گذاشتیمت خونه دختر عمه بابایی.خسته و کلافه که شدی کیف و ژاکت و کلاه و کفش...
15 تير 1390

8/تیر/90

                                     صبح که بیدار شدی رفتی بغل بابایی و بوسش کردی و کتاب شعرتو گرفتی دستت تا بیاریش مهد رویا جون واست بخونه.  امروز احتمالا مامی بزرگ میاد تهران. اما خونه ما که نمیاد اولش...اولش میره خونه عمه مریم و ما هم میریم و بعدش میان خونه ما... اعلام کردن که ما شنبه هم تعطیل هستیم. بدلیل کنکور. وای خداجون چه خوب بود اگه میرفتیم شمال......... عصری باشما رفتیم جاجرود دنبال بابایی. ازونجا هم خونه عمه مریم. مهمونها ...
14 تير 1390

10/ تیر/90

  صبح تا از خواب بیدار شدی رفتی سراغ تیرکمون طاها که دیشب خریده بود. اونم تا فهمید اومد ازت گرفت و در نتیجه یک دعوای سخت اتفاق افتاد. من هم تو این گیرو دار ازتون عکس گرفتم اما خشونت حاکم بر صحنه اجازه گرفتن تصاویر واضح رو نداد   برگشتیم خونه و بقیه هم هرکی رفت جایی که تا عصر برگردن شمال. تو راه که از شهریار رد شدیم کلی هندونه و میوه تازه از باغ خریدیم..چون شما خیلی هندونه دوست داری. بابایی خودش هم از خستگی مریض شد و تمام جمعه رو استراحت کرد تا خوب شد.بعدش با هم رفتین دوش گرفتین.. واقعا هیچ جای دنیا خونه خود آدم نمیشه..یک کم هم سوار بابایی شدی و تو خونه گردوندت. چه ذوقی میکردی... ...
13 تير 1390

11/ تیر/90

امروز بدلیل کنکور، دانشگاه   تعطیل بود و فرصت خوبی بود تا کمی استراحت کنیم تا ده صبح خوابیدیم و من باید بعدش مرکز بهداشت سمنگان میرفتم. حالم خیلی خوب نبود...تا عصر همچنان سرگیجه داشتم. تو راه برگشت واست آبمیوه خریدم. تازه کشفش کردی و خیلی خوشت اومد و میگی ساننیس . تا اینکه عصری مامان آنا (پارسیان) زنگ زد که بریم بیرون یک دوری با شماها بزنیم. برای تغییر روحیه قبول کردم. رفتیم و خیلی خوب بود. اما متاسفانه از شماها عکسی نگرفتم. تو خونه ، کمی با هم با پارچه رو مبلی قایم موشک بازی کردیم وو شما چه ذوقی میکردی...   ...
13 تير 1390

12/تیر/90

امروز صبح خواب آلود وارد مهد شدی. تا گذاشتمت رو زمین بیدار شدی. بعدش گریه کردی و گذاشتمت و رفتم. سهیلا جون میگه دیگه سرگرم بازی شدی و یادت رفت.امروز پرنیا از کلاستون به یک کلاس بالاتر منتقل شد. آخه ازشما بزرگتره و ظاهرا قلدری میکرد  خلاصه جاش خالی. دخمل نازیه.. عصری تو خونه بلایی بر سرم آوردی که نگو... میگی اصلا دراز نکش دستت رو بمن بده تا کل خونه رو بگردیم. با کسی تلفنی حرف نزن و خلاصه کاری میکردی که پشت هم وقتم رو کامل پر کردی. غذا بدم بخوری، بلافاصله دستات رو بشورم، آب میخوای، پوشکتو سریع عوض کنم، اسباب بازی جدید بهت بدم. دوباره گریه بعد برای ساکت کردنت دوباره خوردنی و این سیکل همچنان ادامه داره....امروز هم که شورتت و بعدش...
13 تير 1390

7/ تیر/90

صبح دخمل نازنینم بخیر. صبح قبل رفتن به مهد ناخنت رو گرفتم. بعدش هم برای جایزه لاک زدم واست. کلی ذوق کردی و به بابایی و رویا جون نشونش دادی. رویا جون میگه اولین بار بود که خجالت رو گذاشتی کنار و سلام دادی. دویدی رفتی بغل سهیلا جون. این روزها اصلا دوست ندارم ازت جدا بشم و برم سرکار...بعد از ظهر یکراست رفتیم خونه. خاله جون هاجر زنگ زد و گفت که هفته آینده که اصلا تعطیل نیست عروسی محمده و ما نمیتونیم بریم خیلی ناراحتم.... بابایی رو هم که میشناسی. اصلا همراهی نمیکنه...  >www.kalfaz.blogfa.com حالا تا هفته دیگه صبر کنیم شاید فرجی بشه.. عصری با هم رفتیم بیرون. باباعلی رو تو ٧ حوض دیدیم و بابایی واسه شما یک کتاب شعر کودکانه خرید.خ...
8 تير 1390

6/ تیر/90

  صبح دختر گلم بخیر. صبح تو اتاق تعویض مهد دیدی که چند قطره مایع دستشویی ریخته تو سینک. فهمیدی کار بدی کرده هرکی اینکارو کرد...اما دخترم جای مایع نشتی داشت اما شما ول کن نبودی و به من و سهیلا جون هی میگفتی ایییییی... و دستاتو طوری میگرفتی که انگار الان چکار باید بکنیم. سهیلا جون قول داد جمعش کنه. بقول خاله جون سمانه خیلی قانونمندی و درست همه چی رو میفهمی اما نمیدونم چرا در مورد مانی، هی قانون شکنی میکنی و حرف گوش نمیدی... دیروز بردمت مطب دکتر جمشیدی وای دیگه نگم از کارات... - تو خیابون با اینکه خسته شدی و گوشه ای نشستی، اما نمی ذاشتی بغلت کنم. نزدیک بود دیر بشه - تو اتاق انتظار کفشتو درآوردی و پابرهنه راه ...
8 تير 1390