23/خرداد/90
دیشب بارها از خواب بیدار شدی و به بهونه های مختلف جیغهای عظیمی می کشیدی. گفتی آب بده. بابایی بهت داد اما همشو ریختی رو تشکت. نمیدونم مشکلت چی بود. اما حسابی مارو کلافه کردی. الانم زنگ میزنم با خاله جون خوابیدین و گوشی رو برنمیدارین. خاله جون عصر میره. دلم میگیره.... امروز از مادر جون خواستم یکی از سرویسهای طلام رو واسم بفروشه. آخه بین همه، از این یکی اصلا خوشم نمیومد. آخه مال عروسیم بود و هول هولی خریده بودمش و از مدلش خوشم نمیومد و بی استفاده مونده بود. حالا که واسه خونه به پول نیاز داشتم بهتر دیدم اینو بفروشم. اما اون راضی نشد و میگفت یادگاری عروسیته که با خاله جون زهره رفتین خریدینش. میخواست گردنبند خودش رو واسه ...








