20/ مرداد/ 90
صبح دیر بیدار شدیم و شما هم همراهی کردی... چون دیشب دیر خوابیدم و کلی مایعات خوردم روزه گرفتن پنجشنبه زیاد سخت نبود. صبح با بابایی صبحونتو خوردی و بابایی امروز روزه نگرفت تا تجدید قوت کنه.بع صبحانه cd برنامه آموزشی و شعر و رقص (نی نی گل) نگاه کردی اما کم کم داشت حوصله مون سر میرفت. بابایی گفت میریم خونه عمه مریم، گفتم نه زنگ بزن اونا بیان..بابایی زنگید و اونا هم قبول کردن. بابایی هم کل روز رو از شما مراقبت کرد، غذا داد خوابوندت و بردت بیرون. آخ که چه روز خوبی بود..و من بعد ظهر کلی تونستم بخوابم.. پا شدم و بساط افطاری رو فراهم کردم...الویه و شامی بابلی و فرنی و.......و برای شام هم لوبیا پلو درست کردم.. دیر راه افتاد...










