محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 20 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

20/ مرداد/ 90

صبح دیر بیدار شدیم و شما هم همراهی کردی... چون دیشب دیر خوابیدم و کلی مایعات خوردم روزه گرفتن پنجشنبه زیاد سخت نبود. صبح با بابایی صبحونتو خوردی و بابایی امروز روزه نگرفت تا تجدید قوت کنه.بع صبحانه cd برنامه آموزشی و شعر و رقص (نی نی گل) نگاه کردی اما کم کم داشت حوصله مون سر میرفت. بابایی گفت میریم خونه عمه مریم، گفتم نه زنگ بزن اونا بیان..بابایی زنگید و اونا هم قبول کردن. بابایی هم کل روز رو از شما مراقبت کرد، غذا داد خوابوندت و بردت بیرون. آخ که چه روز خوبی بود..و من بعد ظهر کلی تونستم بخوابم..  پا شدم و بساط افطاری رو فراهم کردم...الویه و شامی بابلی و فرنی و.......و برای شام هم لوبیا پلو درست کردم.. دیر راه افتاد...
2 شهريور 1390

شب های قدر

      این وقت شب نشسته‌ای و به من لبخند می‌زنی می‌دانم این‌گونه شعرها خوب نیستند اما مولای من! آن کفش‌های وصله‌دار هم مناسب پای حضرت حاکم نیست! این روزها و شبها خیلی باارزشن...شبهای قدر که خدا خودش از همون خونه خودمون ، دعاهامو نو مستجاب کنه. با وجود شما که نمیشه جایی رفت و کسی رو هم ندارم که بذارمت پیشش......خدایا مریضها رو شفا بده . بخصوص جوونها رو چرا که من درد مادر رو که ناگهان جوونش رو از دست میده حس کردم... خدایا به زندگی سرد و بی روح عده ای از بندگانت شادی و خوشی عطا کن چرا که مرگ برای این عزیزان بهتر از زندگی نباشه...  خدایا فرزندانمون ر...
1 شهريور 1390

23/ مرداد/ 90

امروز یک روز تکراری دیگه آوردمت مهد و بعد الاکلنگ بازی با پر نیا، برگشتم سرکار. با درست شدن دستگاه کارم زیاد میشه و باید انبار موادشیمیایی رو هم مرتب کنم. البته نیاز به کمک دارم و تو ماه رمضون کی میاد کمک؟؟؟ امروز دلم بیشتر از همیشه واست تنگه..اصلا هم حالم خوب نیست. خیلی بد خوابیدم دیشب... خدا خودش به داد برسه.. عصر تا ٦:٣٠ خوابیدیم. بابایی اومد و لباس پوشید که بره خونه محمد حسین. اما به دلایلی نخواست که ما باهاش بریم. من هم چون با زهرا خانم هماهنگ کرده بودم باهاش رفتیم.. زهرا جان زیاد زحمت کشید...اما زیاد از لحاظ روحی مهمونیه دلچسبی نبود به شما هم خیلی خوش نگذشت و همش طفلک محمد حسین رو میزدی تا اسباب بازیهاشو بگیری... سا...
1 شهريور 1390

26/مرداد/90

صبح یک روز گرم مرداد دیگه.. دم مهد از خواب بیدار شدی و فقط چند لحظه تونستم ببینمت..با هم تو مسیر راهرو، اسم حیوونها و صداشونو تمرین میکردیم...خدا رو شکر که چشم و گوش سالم داری و تا یک چیزیو میگیم سریع یاد میگیری. دیشب بچه ای رو نشون میداد که کرو لال و کور بود و مادرش تا اول دبیرستان رسونده بودش...با چه مشقتی و میگفتن درسش هم خیلی خوبه...خیلی متاثر شدم و خدا رو هزاران هزار بار شکر گذارم...خودش در پناهمون بگیره...آمین آخ جون آخرین روز کاری هفتست ( چهارشنبه) ... هر چند برنامه ای نداریم اما استراحت خیلی خوبه..امیدوارم مثل هفته های پیش نباشه... مادر جون خیلی ازم خواست که بریم شمال..اما نمیشه...بابایی فردا سرکاره.. عصری خونه...
1 شهريور 1390

28/ مرداد/90

امروز جمعه رو نتونستم روزه بگیرم. معده ام بشدت درد میکنه... بابایی هم به خودش استراحت داد. صبح سر صبحونه که داشتی شرک رو نگاه میکردی، وقتی هوار کشید ترسیدی و گفتی مانی، فرشاد.. کلی ازین حرفت خنده ام گرفت و به دایی جون وحید اس ام اسش کردم و کلی خندید..هر آدم بدی رو فرشاد میبینی..بیچاره فرشاد...  در طول روز هم واست شعر میخوندم که دختریه من هستی و شما ادامه میدادی: ناناسی من هستی ....کلی تعجب کرده بودم...واقعا ناناسی سعی کردم اسم هر سه مون رو یادت بدم. هر کدوم رو به تنهایی خوب تکرار میکنی اما وقتی میپرسم درست نمیتونی جواب بدی و جابجا میگی . عیبی نداره گلم...هنوز خیلی توچولو هستی با کارتکسات بازی کردی و اسم حیوونها رو چ...
1 شهريور 1390

29/ مرداد/90

صبح با صدای گریه و جیغت از خواب بیدار شدیم. اولش فکر کردم شیر میخوای. پا شدم و واست درست کردم...اما نخوردی..انگار جاییت درد میکرد. شاید هم رودل کردی...خلاصه خیلی اشک ریختی و جیگر ما رو ریش کردی..  دارو بهت دادم بالا آوردی...آوردمت مهد و کمی پیشت نشستم. بهتر که شدی اومدم سرکار. البته امروز کارها از 9 شروع میشد..و من چون تکنسین دستگاهام، بعد کلی ناز و کرشمه، برای سرویس دهی اومده پژوهشکده، حتما باید میومدم!!! الان کنارم ایستاده. اگه بدونه چی نوشتم میره و برنمیگرده تازه هم زنگ زدم به رویا جون که میگه بی حال افتادی و منتظرم ساعت 2 بشه بیام ببرمت دکتر. دست تنها و با دهن روزه. کاش بتونی تا بابایی بیاد ...
31 مرداد 1390

گوشی جدید

خبر خبر خبردار بالاخره امروز پنجشنبه مامانی گوشی خریده. 5 مگا پیکسله دوربینش، تا بتونم عکسهای خوب ازت بگیرم. دیگه وبلاگمون دوباره با عکسهای دختر نازم شادتر میشه...و خاله مائده (دوست مانی) هم هر روز سرکارش سرحالتر میشه.. آخه خودش میگفت با عکسهای دخملم کلی روحیه اش شاد میشه... حالا عکسهای هر دوتا گوشی رومیذارم تا چند سال دیگه با پیشرفت تکنولوژی به این گوشیها بخندیم... بیچاره گوشی 7610 عزیزم خیلی دوست خوبی بودی...اسفند 88 خریدمش و یکسال و نیم برام کار کرد اما بدست پر توان محیا و ... دیگه دار فانی رو وداع گفت... این گوشیم C3 است و دویست هزار خریدمش. فقط عکساش تاچه و من هم که همیشه در حال ور رفتن با عکساشم اعصابم خرد میشه...اولش پشیم...
29 مرداد 1390

مسافرت

خیلی دلم یک مسافرت خوب میخواد، مخصوصا زیارتی...اصلا بابا علی اهل سفر نیست فقط و فقط و فقط شمال زادگاهش....من هم که خیلی انرژی واسه مسافرت دارم...حسودیم میشه هر کی میره جایی. یادش بخیر مجردی همه جا رفتم ها..اما تو چی دخترم!!!!!. کاش یکی بره و ما هم آویزونش بشیم بریم...تو این شبای قدر دعا کن دخملکم...
26 مرداد 1390

25/ مرداد/90

امروز سه شنبه  ٢٥ مرداد برابر با ١٥ ماه رمضان مصادف با ولادت با شکوه امام حسن مجتبی (ع) است.عید بر همه مبارک صبح نازنینت بخیر گلم!!! از دیشب لباس هندونه ایت که زندایی فاطمه پارسال برات خرید و تنت کردی و اصرار داشتی که امروز با اون بیای مهد. آخه هوا گرمه گلم و اون مناسب پاییزه ( جای عکسش خالی). بابایی هم که هنوز افسرده است و فقط افطار و سحری میخوره و میخوابه...من و شما هم کاری به کارش نداریم و فقط وسایل و غذاشو آماده میکنم. همیشه اینجوری زودتر حالش خوب میشه تا اینکه سر به سرش بذاری..اما ما هم خسته میشیم دیگه. من هم که دارم امتحان صبر میکنم و تو خونه گله ای نمیکنم...و باعث و بانیشو به خدا واگذار میکنم. ...
26 مرداد 1390

24/مرداد/90

سلام عشق مامانی صبح دم مهد از خواب بیدار شدی و بادیدن تاب و بچه ها رفتی سراغشون. دلم واست تنگ شده و تا چند دقیقه دیگه میام دنبالت. کارم دیگه تو پژوهشکده تو این ماه رمضونی داره زیاد میشه وتا شهریور که دفاع بچه هاست همینطوره...بازم خیره... که شما سالمی و من هم همینطور و میتونیم در کنار هم خوشی ها و بدیهاشو بچشیم..هر چند که این روزها زندگیمون داره چهره بدشو به ما نشون میدن.... بخاطر نداشتن عکسه که دلم زود واست تنگ میشه اما قول میدم زودی گوشی بخرم.... عصر هم نذاشتی بخوابم. چند تا عکس با لب تاب ازت گرفتم. اما یادم رفت بیارمش تا اینجا واست بذارم.   بزودی در این مکان عکس نصب میشود . . دیدین اومدم و عکس گذاش...
26 مرداد 1390