محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 20 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

عملکرد محیا در بیست و یک ماهگی

اول از همه بزار اینجا درد دلم رو بگم که هر کسی(حتی بابایی) که باهات شوخی میکنه و سربه سرت میذاره و یا چیزی بخوای و بهت نده سریع میای میزنی تو صورت من... بعدش هم بغلم میکنی و گریه میکنی ....واقعا ضربه ها سریع و کاریه...دیشب سر افطار یا اون خاطره ای که دایی جون وحید اذیتت کرد و زدی چشامو خون مرده کردی... کم کم حرف میزنی و جمله سازی می کنی. مثلا وقتی دنبال چیزی مثل پستونک هستی میگی: ممی کوش؟؟ و چون دندونات فاصله داره موقع گفتن ش خیلی بامزه میشی که خاله جون وحیده خوب میفهمه چی میگم.. عاشق میوه و هندونه و خربزه ای و به خربزه هم میگی هنانه . چند وقتیه که بستنی رو گذاشتی کنار شایدم از طعمی که بابایی خریده خوشت نمیاد....
25 مرداد 1390

گریه های پدرجون و مادرجون

تازه مادرجون زنگ زد و خیلی دلش واست تنگ شده من هم کمی از شیرینکاریهات گفتم و دلش رو آب انداختم. تا اینکه بهش گفتم که چقدر بی حوصله ام و مشکلاتم چیه...و تو از این حالتم چی میکشی. اونم گفت بمیرم برای جفتتون و زد زیر گریه....بعد چند دقیقه تونستم آرومش کنم.. تقصیر من بود. راه به این دوری آخه این چه حرفی بود... پدر جون هم که هر شب تا بخواد افطار بخوره یاد شما و شعری میفته که واست میخونه و شروع میکنه به گریه توام با خنده که مثلا جلو بچه ها بخواد خودشو نگه داره...بعدش هم با موبایلش از سر سفره زنگ میزنه تا صداتو بشنوه... آخه عزیز دلم نمیدونی پدر و مادر چه نعمتهایی هستن. و ما که کم میبینمشون. اوج خوبی ان. مخصوصا از وقتی که دختر جوونشونو از د...
25 مرداد 1390

18/ مرداد/90

صبح تو پمپ بنزین از خواب بیدار شدی. شیر آماده داشتم و تا مهد خوردیش. وقتی کفش نوعت رو دیدی کلی ذوق کردی و با لباسهای نو رفتی سراغ خاله رویا و بچه ها و هی به لباسات دست میکشیدی و پاهاتو بلند میکردی تا همه چیزهای جدیدتو ببینن. قربونت برم. وقتی بزرگ بشی خودت خنده ات میگیره... ظهر کمی دیرتر اومدم دنبالت: آخه ساعتهای کاری رو دوباره نیم ساعت اضافه کردن و مربیهای مهد نمیدونن بخوابوننتون یا نه.... واسه اینکه وسط خوابت اومدم دنبالت بد خواب شدی و تا عصر نخوابیدی.با وجودیکه خودم خوابیدم و شما کنارم دراز کشیدی و با صورتم ور میرفتی و با اون انگشتای کوچیکت دست به چشم و ابروم میکشیدی و اسمشونو میگفتی و تمام خستگیمو از بین بردی. اما بعد اینک...
24 مرداد 1390

19/مرداد/90

امروز صبح با عوض کردن لباست بیدارت کردم. ببخشید گلم اما چیزهایی که دیشب پوشیدی و خوابیدی مال بچگیهات بودن و  مناسب مهد نبود. شیرت رو هم دادم خوردی  با بابایی رفتین تو پارکینگ و دیدیم خدارو شکر هوای بیرون یک کم خنک تر شده. این در حالیه که تازه دیروز اسپلیت  اتاق آزمایشگاه من وصل شده و اندکی تحمل روزه داری رو واسم راحن کرد. هرچند زیاد با این کولرها سازگار نیستم و شدیدا از سرماش گلو درد میگیرم. مثل اونموقع که منو شما خونه مادر جون شدیدا سرما خوردیم.. >www.kalfaz.blogfa.com صبح تو مهد وقت بیشتری برای بازی با دوستات داشتم.. کلی با همه بازی کردی.حالا عکسشو از مانی پرنیا میگیرم.. با دیدن رویا&...
24 مرداد 1390

22/ مرداد/90

صبح و شنبه و شروعی دوباره... با دیدن رویا جون و خانم سیفی شاد شدی و رفتی سمت کلاس. واسه اچه های کلاس بیکویت رنگارنگ بردی و دادیش به خاله سهیلا. کمی هم با اونا از شاهکارهای آخر هفته ات گفتم. امروز همه دوستات زودتر از شما اومدن و ماماناشون رفته بودن. امروز نتونستم روزه بگیرم. خیلی بیحال بودم و عصر هم کلی کار دارم که بخاطر مهمون داریم تو تعطیلات آخر هفته نشد انجامش بدم... دیر شدتا بیام دنبالت. همه دوستات با ماماناشون رفته بودن..رفتیم خونه و حسابی تا ٦ غروب خوابیدیم. بعدش هم سریع رفتیم بیرون جایی کار داشتم و برگشتیم..و افطاری بابایی رو دادیم و من به شستشو و کارهای عقب افتادم رسیدم و بعدش خوابیدیم   ...
23 مرداد 1390