29/ مهر/90
با اینکه دیشب دو خوابیدم اما ساعت 7 صبح بیدار شدم...روز جمعه دلم نمیخواد بخوابم...کمی بعد شما هم بیدار شدی اما بابایی تا وقتی مهمونها زنگ بزنن خواب بود... امروز از کاشان دوست بچگی بابایی با خونوادش یعنی مهراب نانازی و فروغ جون اومدن خونمون. من و بابایی تا عقد کردیم رفتیم خونشون..اونها هم اونجا تنهان و شاید برای زندگی بیان تهران...خوب میشه چون من و بابایی خیلی دوسشون داریم... قبل اومدن مهمونها خیلی بچه خوبی بودی و رو مبل آروم بازی میکردی: با مهراب رابطت خوب بود...آخه گل پسریه واسه خودش...مودب و بی آزاره طفلک...عمو محمد و فروغ جون هم کلی برات شعر خوندن و شما با عمو دالی بازی میکردی... و اما کمی بعد: ...










