11/ آبان/90
صبحت بخیر ناز دخترم... امروز دم مهد از خواب بیدارشدی...شیرتو رویا جون گرم کرد و خوردی..تبسم نوه خاله سهیلا هم اومده بود و انگار نه انگار که روز اولشه...شما هم بغل رویا جون رفتی و بمن میگفتی خدافس...قربونت برم که جنت پریده... اینجا میگی خاله شیر بده، امیرعلی میگه آب بده...به رویا جون گفتم خدا به دادتون برسه...چی میکشید ازین بچه ها: محیا داره با یک ذره آب بازی میکنه... وقتی که رفتیم خونه غذاتو دادم و آماده ات کردم تا ببرمت خونه دختر عمه تا من و مامان آنا بریم 7 حوض خرید..اونا هم فردا میرن شمال. خوش بحالشون من هم خیلی دلم برای خونواده ام تنگ شده. بخصوص که عید قربان هم اونجا صفایی داره... اینجا ...










