22/ آبان/90
روز دخملم بخیر. من که دیشب زود خوابیدم خدا رو شکر خیلی سرحالم.... و واقعا به ناراحتیهای دیروزم میخندیدم...فکر نمیکردم اینقدر نبودن بابایی اذیتم کنه و در نبودش به همه چی گیر بدم و حتی عین کوچولو ها برای بابا و مامانم هم گریه کنم...در عین حال خودمو زدم به خواب تا زیاد متوجه نشه که چقدر دلم براش تنگ شده و تو این شرایط شما رو هم ناراحت کنم..از همینجا ازت معذرت میخوام نانازم که گاهی نا راحتی ما آدم بزرگها شما رو دلگیر میکنه..دیگه سعی میکنم مامان مقاوم و خوبی برات باشم... صبح هم دوباره با همکارم اومدیم.... تا پیاده شدیم پرنیا رو تو ماشینشون دیدیم.. بابایی هنوز کارهای ماشینش مونده و امروز دیگه مجبوره لاستیک نو براش بخره آخه م...








