28/آبان/90
صبح با کمک بابایی و اعمال شاقه داروهاتو خوردی و تا دم مهد خواب بودی...دوبار تو مهد تعویضت کردم.....خدا کنه مریض نشده باشی...شاید هم از بدغذاییت تو شمال باشه...حتی گفتی دلم درد میکنه...خدا به دادم برسه...منتظرم ساعت سه ببینم بهاره جون چی میگه... این کلاستو هم خیلی دوست نداری...خدا کنه عادت کنی... من و بابایی دوستت داریم هزارتا و دیشب با بابایی راجع به همین قضیه صحبت میکردیم..که چطور یکسری آدمها از بچه هاشون میگذرن و جدا میشن ازشون...با ذره ذره وجودم حس میکنم که محیا یعنی زندگی!! دم مهد اولین کاردستیتو که با کمک خاله بهاره درستش کردی رو گذاشته بودن...خیلی خوشحال شدم اما شب از بس اذیت کردی یادم رفت به بابایی نشون...









