16/آذر/90
بابایی زنگ زد که نزدیکیهای ظهر برگردیم خونمون...مخالفت نکردم هرچند خیلی زود بود و کلی از تعطیلات مونده بود...آخه بابایی باید میرفت سرکار و از طرفی اگه ما میموندیم تو برگشتن به مشکلات زیادی بر میخوردیم... صبح کلی با مهرناز آخرین بازیهاتو کردی: این فاصله منو کشته: یه کم از کارهای شما تو این سفر بگم...ماشاله که دیگه حسابی بلبل زبونی میکردی و همه یه شکم سیر از حرفات میخندیدن... مثلا دایی جون گفت محیا چی داری جواب دادی تل !!! پرسی به من میدی گفتی: شما که مو نداری ...اون هم حساس کلی دنبالت کرد و فشارت داد... دایی جون وحید و امین هم که حسابی سر بسرت میذاشتن...فرشاد دیوونه رو هم دیدی که تو خیابون عربده میکشید و...










