محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 22 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

27/ آذر/90

سلام صبحت بخیر گلم..امروز تو خونه بیدار شدی و دیگه نخوابیدی...کلی تو مهد باهات بازی کردم و با درسا روبوسی کردین و به هم لبخندهای ناز کودکانه میزدین و با من خداحافظی کردی و بوسیدمت و اومدم سرکار... خاله بهاره هم بابت اینکه از شما غافل شد کلی عذرخواهی کرد...امیدوارم حواسشونو بیشتر جمع کنن...خاله مهدیه هم یه اسباب بازی بهتون داد و کلی ذوق کردین... روز خوبی داشته باشی گلم...  شب یلدا تولد پدرجونه و ما هم پارسال نشد که بریم... خیلی خوبه همه میان جمع میشن... هوای اینجا هم که آلوده است. میرفتیم بد نبود..تعطیلات عاشورا که خیلی نشد استفاده کنیم...فقط دو روزشو شمال بودیم!!! پنجشنبه این هفته هم بابایی سرکاره و ما باید...
28 آذر 1390

25/آذر/90

صبح باز هم به مرامت تا ده سر جات بودی خواب یا بیدار اذیتم نکردی... صبحونه تونو دادمو کار خاصی نداشتیم انجام بدیم... شما سراغ نقاشی و تلویزیون و من هم کامپیوتر و کمی هم لباس جابجا کردم... بابایی هم رفت بیرون یه چرخی زد و الان هم نهار خوردیم و دیگه باید استراحت کنیم... چون فردا روز از نو روزی از نو... هوای تهران هم آلوده شده اساسی...خدا کنه تعطیلات خوبی رو بهمراه داشته باشه...البته سلامتی شما نی نی ها از همه چی مهمتره اما خوب تنها دستاورد خوب این وضع آب و هوایی همین تعطیلاته که بریم شمال... عصری هم دوباره با بابایی رفتی حموم و کمی سرگرم شدین.. بابایی که درومد بهش گفتی : بابایی حموم رفتی آفیین!!!بابایی کلا روز...
26 آذر 1390

22/آذر/90

صبح گل دخمل کوچولوی سفید برفیه چشم سیاه زیباروی خودم بخیر آخیش!!! یه کم که اینجوری گفتم دلم خنک شد... آخه صبحها که خوابی خیلی دلم برات تنگ میشه...اما امروز تو مهد بیدار شدی و کلی بغل و بوست کردم و شارژ اومدم سرکار... صبح تو تاریکی اومدیم تو خیابون..( از ترس ترافیک) خواستم عکس بندازم اما تو رانندگی نمیشد دوربین دربیارم... اونقدر زود رسیدم که رفتم پمپ بنزین..شما رو رسوندم و رفتم زیارت عاشورا..الان هم محل کارم هستم..کوک و سرحال... تازه مهد شما برای همه بچه ها دمپایی نو خریدن..یکیشو به شما دادم و یکیشو به درسا... کلی با دمپایی قرمز پلاستیکی راه میرفتین و قر میریختین...   بعدظهر که اومدم دنبالت...
26 آذر 1390

24/آذر/90

صبح همراهی کردی و تا 9:30 خواب بودی و من هم خوابیدم...بیدار که شدی  گفتی مانی برو زیر پتو سرما میخوری.. صبحون خوردیم و رفتیم حموم...جلوی موهات رو هم کوتاه کردم.. منهم بعد شونه کردن موهات هی ازت عکس میگرفتم...گفتی مانی عکس نگیر cd  بذار... اینترنت خونه هم درست نشد و در واقع مهندس هنوز مودممو نیاورد... بابایی هم ازین بابت کلافه بود و تو خونه کاری جز خوابیدن نداشت...چون گلو درد هم داره قلیون رو هم خدارو شکر تعطیل کرد.. من هم کمی فولدر عکسها رو مرتب میکردم و شما هم میومدی رو میز کامپیوتر و اذیتم میکردی... بالا اومدنی با کمک مبل راحت بودی اما پایین اومدنی با کله میخواستی بیای و وقتی نمیتونستی میگفتی مانی کمک کن و ازین...
26 آذر 1390

23/آذر/90

سلام صبح نازدونه من بخیر... صبح باز هم بیدار نشده بودی. گذاشتمت تو جات و سپردمت اول به خدا و بعد به خاله بهاره...امروز قراره دکتر بیاد مهد...موضوع سوختگی پاهاتو به خانم سیفی گفتم تا دکتر ببینتت... کوچیکتر که بودی جز مواقع دندون درآوردنت، دیگه زخم پا نداشتی اما اخیرا همش پات سوختست... نمیدونم چطور تعویضت میکنن... خاله سارا هم راجع به پویا همینو میگفت... کاش مشکل حل بشه...خانم سیفی گفت از خاله سهیلا نظر میگیرن... روز خوبی داشته باشی گلم...سرم خیلی اینجا شلوغه...میبوسمت تا ساعت 3...   وقتی اومدم دنبالت خیلی خسته کارم بودم...و اعصابم خرد بود..کمکم کردی در رو ببندم..دست گلت درد نکنه مانی!! قربون او...
26 آذر 1390

21/آذر/90

امروز صبح تو مهد بیدار شدی و من خیلی خوشحال شدم...چون تا عصر دلم برات خیلی تنگ میشد.. بابایی هم که امروز سرکار نرفت و تو خونه خوابیده...خدا به داد خونه برسه... برگشتنی اومدم دنبالت سریع رفتیم خونه..اوضاع خونه خیلی بد نبود و بابایی هم بهتر شده بود...یه دوشی گرفت و سرحال تر شد و بعد چند روز اومد طرف شما..اما با احتیاط که به دهانش نزدیک نشی... شما هم کلی دلت تنگ شده بود و براش عشقولانه میکردی.. منم کارم سبک بود و کمی به کار کلاسهای خودم رسیدم و بعدش هم که نشستم امونم نمیدادی و ترجیح دادم خودم رو سرگرم کاری کنم که دست از سرکچلم برداری... شب با هم سریال عشق ممنوع رو سه تایی دیدیم.خوبه هر سه دنبال میکنیم... هرچند بابایی ...
23 آذر 1390