محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 22 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

20/ آذر/90

امروز اولین روز تو سه سالگی شماست.. فهم و قدرت حرف زدنات بیشتر شده..شیطنتهات بازیگوشیهات، حرف گوش ندادنهات... همه چی بیشتر شده و در کنارش تحمل من کم.. دختر نازم خیلی کارات شیرین و قشنگه و این چند روز که شمال بودیم مادر جون و بقیه با یادآوری کارات کلی خوشن و من هم سعی خواهم کرد که تحملمو بالاتر ببرم و فقط از داشتنت عشق کنم... تو همه چیز منی.. صبح هم مثل روزهای دیگه خواب نحویل خاله بهاره دادمت و وقتی از لجبازیهات گفتم اونهم از پسرش امیررضا سر این قضیه می نالید... ایشاله همیشه سالم باشی و مهم نیست که چقدر شیطنت میکنی.. دوستت دارم کوچولوی من!!! الان دایی جون وحید برای ترمیم موهاش اومده تهران و الان زیر عمله... واقعا با این ک...
22 آذر 1390

19/ آذر/ 90- تولد دوسالگی یگانه دخترم

19/ آذر/ ٨٨ دنیا صدای گریه کودکی را شنید که اینک تنها بهانه برای خندیدن ماست محیای گلم تولدت مبارک!!! دختر نازم !!!   نه در قالب پست و نوشته، بلکه در تمام روز و شب و ساعت و ثانیه های این دوسال، اثبات کردی که تمام زندگی من و بابایی هستی...   جشن میلادت را به پرواز می روم   دراین خانگی ترین آسمانِ بی انتها   آسمانی که نه برای من   نه برای تو   که تنها برای “ما ” آبیست . . .                دخترم، محیایم، زندگیم!!! شما تنها کسی هستی که با عصبانیتها و فریاد ها...
20 آذر 1390

19/ آذر/90

سلام دختر نازم.. صبح طبق معمول خواب بودی و دوست داشتم بیدارت کنم و از بابت دیشب ازت معذرت بخوام...اما دیدم فایده ای نداره...بعد از ظهر خواستم جبران کنم که الان از شدت سرما خوردگی و سر درد نای بلند شدن ندارم... امروز بعد از مدتها دستگاهمو درست کردند و از فردا کلی کارم زیاد میشه اما نمیدونم این سرما خوردگی کجا بود که اینقدر بیموقع تشریف آورد...از بابایی گرفتم و خدا کنه شما نگیری... امروز خانم دکتر عسگری (استاد دوره لیسانسم) با یه اس ام اس تولدتو بهم تبریک گفت... همونی که مثل مادربزرگ برات سیسمونی آورد و خوشحالم امروزو یادش بود...و هممین دلگرمیهاست که باعث میشه آدم عدم وجود یک سری رو احساس نکنه... خدا کنه رفتیم خونه دختر گ...
20 آذر 1390

17/آذر/90

 توان پا شدن از جامو نداشتم و تا نه صبح علیرغم اینکه بالا سرم بیدار بودی تو جام خوابیده بودم و میلرزیدم...بابایی هم که زنگ زد همینجوری بود... صبح که بیدار شدی گفتی مانی بیدار شو صبحونه بخوییم...محیا پنیر بخوره چاقالو بشه... من قربون حرف زدنت بشم که همه چی رو الحمدالله کامل میگی.. به بابایی هم زنگ زدی و گفتی که برات مای بیبی بخره و چقدر هم دوسش داری و خدا میدونه که ما کی میخواییم از شرش راحت بشیم...  کمی برای خودمون و شما سوپ جداگانه درست کردم... و ماهیچه بخار پز و دیدم خوشت اومد وخدا رو شکر خوردی...خونه و لباسها رو مرتب کردم و دلم ازینکه نمیتونم امروز پیش خانواده ام باشم گرفتست... کاش تعطیل نبودم...چکار میشه کرد...
19 آذر 1390

18/ آذر/ 90

و باز هم یه جشن تولد دیگه صبح هنوز حال بابایی بد بود و حتی تب شدید کرد... به زور از جاش بلندش کردم و فرستادمش درمانگاه دم خونه...من هم که نرفتم چون با وجود شما و تو این سرما بیشتر دست و پا گیر میشدیم...یه سرمی وصل کرد و خدا رو شکر بهتر شد... از طرفی خاله ندا زنگ زد که برای تولد شما امشب میان خونمون...من هم به کارهام رسیدم و شامی درست کردم و رفتم برای کیک... وقتی برگشتم...  دیدم بله خانم در حال آرایشه...اون هم با رژ لبی که با کلی گشتن از شمال تا کیش، بلاخره دم در خونه رنگ مورد علاقه ام رو تازه دیروز پیدا کرده بودم... بابایی هم مشغول دیدن فوتبال و با خونسردی ماجرا رو دنبال میکرد... کلی حرص خوردم و برد...
19 آذر 1390

15/آذر/90 - عاشورا

ازونجایی که دیشب دیر خوابیدم نفهمیدم که کی صبح شد؟؟!!! با صدای بچه ها که میگفتم دسته داره میره از خواب بلند شدم...ساعت 8:30 بود و من با یه عالمه کار واسه آماده کردن خودمو محیاچکار باید میکردم؟؟؟ با کمک  بچه ها شما رو آماده کردم و فرستادم و خودم هم دکمه های مانتومو تو راه بستم وچادرم رو تو خیابون سر کردم.. هر طوری بود باید به اول دسته میرسیدم و با گروه تعزیه  ازت عکس مینداختم...میانبر زدم و چیداشون کردم...( این شگرد بچگیهام بود)   گروه تعزیه منتظر گروه زنجیر زنان بود و یکجا ایستاده بودن  و فرصت خوبی بود تا عکسهامو بندازم... خیلی دوست داشتم تو دسته باباعلی هم بودیم و وقتی اول صف ...
19 آذر 1390