24/ مهر/ 90
صبحت بخیر گلم... امروز صبح دوست نداشتی این لباسو برات بپوشم ظاهرا برات کوچیکه و خوشت نمیومد...کلی گریه کردی و همسایه ها ظاهرا بیدار شدن کله صبح... دم مهد یادت افتاد که دیروز کجا افتادم زمین و داشتی برام تعریف میکردی... کم کم صدفی از راه رسید. تازه کشف کردیم که چقدر صدفی شبیه به نی نی داداشی محیاست: بعدش رفتیم تو مهد...نی نی داداشیتو که تمیز شده بود نشون رویا جون دادی و بعدش نرفتی تو کلاس خودت رفتی تو کلاس پرنیا و اونم که خواب بود.. همنجا بود که لباس نی نی داداشی رو پیدا کردی و وقتی دیدی مثل لباس خودت یکسرست ذوق کردی.. بعدش رفتیم کلاس شما و کمی با خاله سهیلا گپ زدیم و شما هم بچه هاتو خواب...









