محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 14 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 21 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

24/ مهر/ 90

صبحت بخیر گلم... امروز صبح دوست نداشتی این لباسو برات بپوشم ظاهرا برات کوچیکه و خوشت نمیومد...کلی گریه کردی و همسایه ها ظاهرا بیدار شدن کله صبح... دم مهد یادت افتاد که دیروز کجا افتادم زمین و داشتی برام تعریف میکردی... کم کم صدفی از راه رسید. تازه کشف کردیم که چقدر صدفی شبیه به نی نی داداشی محیاست: بعدش رفتیم تو مهد...نی نی داداشیتو که تمیز شده بود نشون رویا جون دادی و بعدش نرفتی تو کلاس خودت رفتی تو کلاس پرنیا و اونم که خواب بود.. همنجا بود که لباس نی نی داداشی رو پیدا کردی و وقتی دیدی مثل لباس خودت یکسرست ذوق کردی.. بعدش رفتیم کلاس شما و کمی با خاله سهیلا گپ زدیم و شما هم بچه هاتو خواب...
25 مهر 1390

23/ مهر/ 90

امروز صبح بسختی بیدار شدی..اونقدر عجله کردم که جز لباسی که تنت بود یادم رفت لباس دیگه ای بردارم..خاله سهیلا نیومده بود و شما رفتی تو کلاس نی نی ها...اینم پارسا توچولو که مثل شما شیمیسته..بچه همکارمه... خواهرش درسا فقط چند ماهی از شما بزرگتره...خدا به مادرش کمک کنه با دوتا بچه اونم دست تنها.. این هم عکس رو دیوار مهد برای خالی نبودن عریضه... وقتیکه اومدم دنبالت تا بریم خونه...اولش چند تا عکس گرفتیم...همونطور که گفتم یادم رفته بود برات لباس بیارم و با همون لباس برگشتیم...عیبی نداره با ماشین خودمون میریم... محیا - محیا و محمد رضا بعد بغلت کردم تا بریم دم ماشی...
24 مهر 1390

21/ مهر/90

ساعت 6:30 صبح طبق عادت بيدار شدي و يه روز تعطيل نذاشتي بخوابيم. اولش گفتي ني ني داداشي كوش؟ من هم دم اتاق خواب پيداش كردم و چون تو اتاق كار داشتم از همونجا و تو تاريكي انداختمش رو تشكت..كه ناگهان گفتي ماني ميندازي؟ و من شوك شدم.. اينا رو خودم يادت دادم اما تو اون كله صبح حسش نبود رعايت كنم و شما طبق معمول شرمنده ام كردي...بعدش شير خواستي . بهت دادم و بعدش طبق معمول  گلاب به روتون...pp. ديگه ايندفعه حتما خواب از سرم پريد....تو حموم گفتي ماني!!!! بو ميده ..گفتم آره بدجور. و شما ياد گرفتي و هي تكرار ميكردي: ايييييييي!!!! بو ميده بدجور ( باز هم از دوستان خوبم معذرت ميخوام خوب خاطره است ديگه بايد نوشت)... ديگه كمي ني ني داداشي...
23 مهر 1390

22/ مهر/90

صبح زود دوباره بیدارمون کردی..و روز جمعه ای نذاشتی کمی بیشتر بخوابیم. صبحونه مفصلی خوردیم و شما رو با بابایی رگرم کردم و رفتم یه چرتی بزنم...غذام هم که دیروز آماده کرده بودم...یهو خاله ندا زنگ زد و گفت که بمناسبت ماشین جدیدشون میخوان برن جایی کباب خورون و از ما خواستن که بریم...من هم درجا پریدم از جام و همه چی رو آماده کردم... بعد کلی اینور و اونور رفتن بالاخره یه جای خوبی تو شیان پیدا کردیم . ازونجایی که یادم رفت موبایلمو ببرم عکسهای زیادی نگرفتم... کلا انگار شهریار هنوز خواب بود...امروز من و عمو امیر کلی باهات حرف زدیم که دیگه با شهریار دوست باشین اینقدر همدیگه رو نزنین...و شما هم کلا امروز تحویلش نمیگرفتی...عکسها شاهد...
23 مهر 1390

19/ مهر/ 90

 سلام دختر گلم...امروز 22 ماهه شدی. اصلا از 19 هر ماه خوشم میاد... صبحها باباعلی دیرتر از ما میره اما شما تا بیدار میشی میری سراغش و نمیذاری بخوابه...میگی پاشو لباس بکوش باباعلی ... امروز صبح خیلی ناز شدی با اون تلت اما نمیذاشتی عکس ازت بندازم و عکسات عین روح شدن... مامان مهربون صدف واست یک عروسک خرگوش آورد که بخوابونی.. خیلی خوشگل بود.اما واسه اینکه با بچه ها دعوات نشه دادمش به مامان صدفی... بعد مهد رفتم زیارت عاشورای مسجد دانشگاه...خیلی خوب بود. دلم کربلا خواست. ببینم میتونم واسه عید بابایی رو راضی کنم؟؟؟ امروز میام دنبالت که بریم استخر.... واااای چقدر عالی و تمیز و خلوت بود...فکرشو نمیکردم ...
21 مهر 1390

20/ مهر/ 90

عزیزم صبح ساعت 5:30 از خواب بیدار شدی و شیر میخواستی. آخه دیشب بعد استخر خسته بودی و زود خوابیدی... صبح یهو گفتی وحیده خودمه ...(خاله کوچیکه) گفتم وحیده واست چی خریده؟؟؟کاش نمیپرسیدم...گفتی cd شرک...و گیر دادی برات بذارم...با صدای کم هم که راضی نمیشی...به هزار زحمت از فکرت خارج کردم...و رفتی که آماده بشی...تمام لباسات و کفشتو بلدی بپوشی حتی جورابتو...سریع آماده شدی و دم در منتظرم ایستادی... چند روزه که با مادرجون وقت نشد صحبت کنم. دلم براش تنگ شده...نکنه یه خبرهایی شده که خودشون هم زنگ نزدن؟؟؟!!!  خیره ایشاله.. صحبت كردم سرشون گرم بود..حال همه خوب بود خدا رو شكر..همه جمعند و جاي ما خالي و حسابي از شما ياد ميكنن ...
21 مهر 1390

روز بزرگداشت حافظ

  بمناسبت امروز که روز بزرگداشت حافظ شیرازه، واسه سه تاییمون یه تفال میزنم و برات اینجا ثبتش میکنم....من خیلی به جناب حافظ اعتقاد دارم...روحش شاد برید باد صبا دوشم آگهی آورد                        که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد به مطربان صبوحی دهیم جامه پاک               بدین نوید که باد سحرگهی آورد... ایشاله که خیره... ...
20 مهر 1390