13/ مرداد/90
این هم یک روز تعطیل تو خونه ( به روایت تصویر) و مانی بیچاره... از لنگه دمپایی مانی گرفته تا.... حالا دیدید امروزم چطورم گذشت؟؟؟؟!!!!!!......کلی شیطنت کردی..و هرچی رو که دوست نداشتی انجام بدی میگفتی نخایام یعنی نمیخوام و من کلی میخندیدم.به بستنی هم میگی بَبَسی . بیسکویت ها رو خرد میکردی رو فرش، بعدش هم جارو دستی رو میاوردی که تمیزش کنی و برعکس بیشتر پخش میکردی. یکبار هم که ایستادی رو صندلی کامپیوتر و با سر افتادی و دندونات درد گرفت و خدارو شکر چیزیت نشد. یک کم غذا خوردی و دوش گرفتیم ( با اعمال شاقه) چون بابایی نبود بیاد کمک. بعدش هم عصری خوابیدیم تا دیر وقت. امروز اولین روزی بود که بعد مدتها روزه گرفتم....











