13/تیر/90
امروز شاید، باید تا ١٧:٣٠ تو مهد بمونی. آخه بعد ساعت اداری واسمون کلاس گذاشتن بی انصافها....آخه یک بچه چقدر میتونه تحمل کنه..برم ببینم اصلا میشه رفت یا نه... آخر همین هفته عروسی محمد پسرخاله امه. وای که چقدر عروسی پسرخاله ها خوش میگذره. اونم چی خونه عروس نوشهره. اما امروز گفتند که تعطیلات تابستونی از ٢٢تیر تا ٧خرداده و این هفته بابایی هم نمیتونه مارو ببره شمال. اما بقول بابایی یک هفته تو بابل سر قضیه نرفتن من عزای عمومیه. تعدد تلفنها بود که بعد پخش شدن خبر نیومدنم، خوشحالم میکرد و همه خواستن که ما باید تو عروسی باشیم. من تمام تلاشم رو میکنم. اما با وروجکی مثه شما چطور با ماشین کرایه ای برم؟؟؟ از طرفی هم کفش و لباس و وسیله آرایش خری...












