محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 16 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

28/ مرداد/90

امروز جمعه رو نتونستم روزه بگیرم. معده ام بشدت درد میکنه... بابایی هم به خودش استراحت داد. صبح سر صبحونه که داشتی شرک رو نگاه میکردی، وقتی هوار کشید ترسیدی و گفتی مانی، فرشاد.. کلی ازین حرفت خنده ام گرفت و به دایی جون وحید اس ام اسش کردم و کلی خندید..هر آدم بدی رو فرشاد میبینی..بیچاره فرشاد...  در طول روز هم واست شعر میخوندم که دختریه من هستی و شما ادامه میدادی: ناناسی من هستی ....کلی تعجب کرده بودم...واقعا ناناسی سعی کردم اسم هر سه مون رو یادت بدم. هر کدوم رو به تنهایی خوب تکرار میکنی اما وقتی میپرسم درست نمیتونی جواب بدی و جابجا میگی . عیبی نداره گلم...هنوز خیلی توچولو هستی با کارتکسات بازی کردی و اسم حیوونها رو چ...
1 شهريور 1390

29/ مرداد/90

صبح با صدای گریه و جیغت از خواب بیدار شدیم. اولش فکر کردم شیر میخوای. پا شدم و واست درست کردم...اما نخوردی..انگار جاییت درد میکرد. شاید هم رودل کردی...خلاصه خیلی اشک ریختی و جیگر ما رو ریش کردی..  دارو بهت دادم بالا آوردی...آوردمت مهد و کمی پیشت نشستم. بهتر که شدی اومدم سرکار. البته امروز کارها از 9 شروع میشد..و من چون تکنسین دستگاهام، بعد کلی ناز و کرشمه، برای سرویس دهی اومده پژوهشکده، حتما باید میومدم!!! الان کنارم ایستاده. اگه بدونه چی نوشتم میره و برنمیگرده تازه هم زنگ زدم به رویا جون که میگه بی حال افتادی و منتظرم ساعت 2 بشه بیام ببرمت دکتر. دست تنها و با دهن روزه. کاش بتونی تا بابایی بیاد ...
31 مرداد 1390

25/ مرداد/90

امروز سه شنبه  ٢٥ مرداد برابر با ١٥ ماه رمضان مصادف با ولادت با شکوه امام حسن مجتبی (ع) است.عید بر همه مبارک صبح نازنینت بخیر گلم!!! از دیشب لباس هندونه ایت که زندایی فاطمه پارسال برات خرید و تنت کردی و اصرار داشتی که امروز با اون بیای مهد. آخه هوا گرمه گلم و اون مناسب پاییزه ( جای عکسش خالی). بابایی هم که هنوز افسرده است و فقط افطار و سحری میخوره و میخوابه...من و شما هم کاری به کارش نداریم و فقط وسایل و غذاشو آماده میکنم. همیشه اینجوری زودتر حالش خوب میشه تا اینکه سر به سرش بذاری..اما ما هم خسته میشیم دیگه. من هم که دارم امتحان صبر میکنم و تو خونه گله ای نمیکنم...و باعث و بانیشو به خدا واگذار میکنم. ...
26 مرداد 1390

24/مرداد/90

سلام عشق مامانی صبح دم مهد از خواب بیدار شدی و بادیدن تاب و بچه ها رفتی سراغشون. دلم واست تنگ شده و تا چند دقیقه دیگه میام دنبالت. کارم دیگه تو پژوهشکده تو این ماه رمضونی داره زیاد میشه وتا شهریور که دفاع بچه هاست همینطوره...بازم خیره... که شما سالمی و من هم همینطور و میتونیم در کنار هم خوشی ها و بدیهاشو بچشیم..هر چند که این روزها زندگیمون داره چهره بدشو به ما نشون میدن.... بخاطر نداشتن عکسه که دلم زود واست تنگ میشه اما قول میدم زودی گوشی بخرم.... عصر هم نذاشتی بخوابم. چند تا عکس با لب تاب ازت گرفتم. اما یادم رفت بیارمش تا اینجا واست بذارم.   بزودی در این مکان عکس نصب میشود . . دیدین اومدم و عکس گذاش...
26 مرداد 1390

18/ مرداد/90

صبح تو پمپ بنزین از خواب بیدار شدی. شیر آماده داشتم و تا مهد خوردیش. وقتی کفش نوعت رو دیدی کلی ذوق کردی و با لباسهای نو رفتی سراغ خاله رویا و بچه ها و هی به لباسات دست میکشیدی و پاهاتو بلند میکردی تا همه چیزهای جدیدتو ببینن. قربونت برم. وقتی بزرگ بشی خودت خنده ات میگیره... ظهر کمی دیرتر اومدم دنبالت: آخه ساعتهای کاری رو دوباره نیم ساعت اضافه کردن و مربیهای مهد نمیدونن بخوابوننتون یا نه.... واسه اینکه وسط خوابت اومدم دنبالت بد خواب شدی و تا عصر نخوابیدی.با وجودیکه خودم خوابیدم و شما کنارم دراز کشیدی و با صورتم ور میرفتی و با اون انگشتای کوچیکت دست به چشم و ابروم میکشیدی و اسمشونو میگفتی و تمام خستگیمو از بین بردی. اما بعد اینک...
24 مرداد 1390

19/مرداد/90

امروز صبح با عوض کردن لباست بیدارت کردم. ببخشید گلم اما چیزهایی که دیشب پوشیدی و خوابیدی مال بچگیهات بودن و  مناسب مهد نبود. شیرت رو هم دادم خوردی  با بابایی رفتین تو پارکینگ و دیدیم خدارو شکر هوای بیرون یک کم خنک تر شده. این در حالیه که تازه دیروز اسپلیت  اتاق آزمایشگاه من وصل شده و اندکی تحمل روزه داری رو واسم راحن کرد. هرچند زیاد با این کولرها سازگار نیستم و شدیدا از سرماش گلو درد میگیرم. مثل اونموقع که منو شما خونه مادر جون شدیدا سرما خوردیم.. >www.kalfaz.blogfa.com صبح تو مهد وقت بیشتری برای بازی با دوستات داشتم.. کلی با همه بازی کردی.حالا عکسشو از مانی پرنیا میگیرم.. با دیدن رویا&...
24 مرداد 1390

22/ مرداد/90

صبح و شنبه و شروعی دوباره... با دیدن رویا جون و خانم سیفی شاد شدی و رفتی سمت کلاس. واسه اچه های کلاس بیکویت رنگارنگ بردی و دادیش به خاله سهیلا. کمی هم با اونا از شاهکارهای آخر هفته ات گفتم. امروز همه دوستات زودتر از شما اومدن و ماماناشون رفته بودن. امروز نتونستم روزه بگیرم. خیلی بیحال بودم و عصر هم کلی کار دارم که بخاطر مهمون داریم تو تعطیلات آخر هفته نشد انجامش بدم... دیر شدتا بیام دنبالت. همه دوستات با ماماناشون رفته بودن..رفتیم خونه و حسابی تا ٦ غروب خوابیدیم. بعدش هم سریع رفتیم بیرون جایی کار داشتم و برگشتیم..و افطاری بابایی رو دادیم و من به شستشو و کارهای عقب افتادم رسیدم و بعدش خوابیدیم   ...
23 مرداد 1390

16/مرداد/90

 صبح به زور برای دادن شربت بیدارت کردم. اوقاتت کمی تلخ شد. بابایی زودتر از ما رفت. چون ما همش زود میرسیم محل کار و امروز تصمیم گرفتم دیرتر حرکت کنیم. خیابونها هم خیلی خلوت و خوبه. امروز یک ربعه رسیدیم. تهران مثل شهرستانها شده و این باورکردنی نیست.. امروز تو مهد تولد دوستت صدف جونه. صبح هرکاری کردم کادوشو بهش ندادی. خوبه دیشب که بابایی خریدش قایمش کردم وگرنه تا الان دیگه اسقاطی شده بود... تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا              وجود پاکت اومد تو جمع خلوت ما تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز     از آسمون فرستاد خدا ...
19 مرداد 1390

17/ مرداد/90

صبح کاملا خواب بودی که آوردمت مهد. شیر و شربتتو همونجا بهت دادم. دیشب هم که همش تو خواب حرف میزدی و گریه میکردی. در کل خواب راحتی نداشتی. بمیرم برات. شاید از اتفاق دیشب ترسیدی..   الان حس خوبی ندارم و نمیتونم بنویسم گلم.... چند ساعت بعد.. اومدم دنبالت  و از اینکه گوشیم خراب بود و نتونستم ازت عکس بگیرم خیلی ناراحت شدم. امروز دیگه نشد روزه بگیرم. آخه نیاز به تجدید قوا داشتم. با هم ناهارمونو خوردیمو خوابیدیم. یک کار خوب که برای اولین بار کردی این بود که من رفتم حموم و شما صندلی گذاشتی کنار درش و نشستی...البته آخرش هم نق میزدی و من سریع پریدم بیرون...بعدش با هم رفتیم خرید کفش و لباس واسه شما و تعمیر موبایلم که آقاهه گفت...
18 مرداد 1390