28/ مرداد/90
امروز جمعه رو نتونستم روزه بگیرم. معده ام بشدت درد میکنه... بابایی هم به خودش استراحت داد. صبح سر صبحونه که داشتی شرک رو نگاه میکردی، وقتی هوار کشید ترسیدی و گفتی مانی، فرشاد.. کلی ازین حرفت خنده ام گرفت و به دایی جون وحید اس ام اسش کردم و کلی خندید..هر آدم بدی رو فرشاد میبینی..بیچاره فرشاد... در طول روز هم واست شعر میخوندم که دختریه من هستی و شما ادامه میدادی: ناناسی من هستی ....کلی تعجب کرده بودم...واقعا ناناسی سعی کردم اسم هر سه مون رو یادت بدم. هر کدوم رو به تنهایی خوب تکرار میکنی اما وقتی میپرسم درست نمیتونی جواب بدی و جابجا میگی . عیبی نداره گلم...هنوز خیلی توچولو هستی با کارتکسات بازی کردی و اسم حیوونها رو چ...










