16/خرداد/ 90
سلام به گل دخترم. امروز دوشنبه و اولین روز کاری بعد چند روز تعطیلیه. چهارشنبه عصر باتفاق عمه مریم اینا رفتیم بابل. جاده هنوز خیلی شلوغ نشده بود. شما هم با فاطمه خستگی رو احساس نکردی. جنگل آمل پیاده شدیم .سوار تاب و اسب شدی و من شارژ باتری ام تموم شد و نتونستم واست عکس بگیرم. همه خونه مادر جون منتظرت بودن.٨ غروب رسیدیم. و بابایی رفت بچه هارو برسونه و من هم از همون شب با خاله جون وحیده مرتب کردن خونه رو شروع کردیم. ٥ شنبه هم با بابایی کلی کارهای دفترخونه ای داشتیم و شما هم تحت نظارت مادر جون با مهرناز و سحر خوش بودی. پوشکت رو هم درآورد وشما کلی ذوق کردی . اما ناگهان سر از آشپزخونه درآوردی و کار خرابی کردی و مادر جون بیچاره رو...








