صبح بخیر عجب خواب لذت بخشی. از 8 دیشب تا 6 صبح. خیلی چسبید..هوا هم بارونی بود نم نم و منو یاد هوای شمال انداخت. تو مسیر نگه داشتم تا صبحونه بخریم. گیر دادی پفک و عمو گفت ما صبحها پفک نمیفروشیم. یه ترد برداشتی و تا راه افتادیم گفتی مانی ج ی ی ی ی ش !! به همین کشداری! منو داری وسط اتوبان..اینجور که شما گفتی یعنی لحظه های آخر تحملته. منم کلی صحبت که بهش بگو الان میرسیم مهد و اگه بزنیم کنار آقا پلیس دستگیرمون میکنه و خلاصه ازین حرفها. تا رسیدیم تشریفات دانشگاه به راه بود و گفتم واای یه دور شمسی قمری باید بزنیم. اما نه خدا رو شکر. گرفتمت و سریع کارت زدم و بعدش هم تو دبلیو سی. خدا رو شکردریغ از اینکه قطره ای خودتو نجس کنی... بعد...