محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 24 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

6/ تیر/91

صبح دستی به سرت کشیدم. تبت خیلی نبود. داروهاتو دادم و شیرتو خوردی و کنار خاله جون با آرامش خوابیدی و موقع رفتنم اصلا هم گریه نکردی. بقول بابا علی خاله جون ناستو از من بیشتر دوست داری.. نمیدونم تب ویروسی رو از کجا گرفتی. هفته های پیش تو مهد با اینهمه بچه تب دار اصلا نگرفتی. الان که یه هفتست مهد نمیری.. خدایا عظمتتو شکر... رفتم زیارت عاشورا. اسم قشنگتو که تو زیارت عاشورا خوندن اشکم درومد.. خدایا همه نی نی های خوشگلو تندرست و سالم نگه دار. بعد کارم رفتم سری به دفاع یکی از بچه ها زدم و دختر خوشتلش هستی رو دیدم این هم هستی اصغری تو دفاع دکتری باباش: این هستی خانم بابا و مامانش اصالتا اهل ارومیه هستن. باباش دا...
7 تير 1391

5/ تیر/91

خدایا تو را شکر.. شکر.. شکر... هرگز نميتوان باور كرد كه جويبار روان نيست ...   صبحها چون مدرسه ها تعطیل شده خیلی خلوتع. و من هم سریع اومدم محل کارم.. یه آژانس فرستادم ترمینال و خاله جون ناسِتُو برد خونه. گفتم کلی از دیدنش ذوق میکنی... اما...   این همون محیا جون با دکلته جدیدشه.. البته یه روبان ساتن باریک خریدم تا دو بنده اش کنم. آخه میدونم تو حرکتات موزونت احتمال افتادنش زیاده... اما... موقع ورودش خواب بودی و یه خواب وحشتناک راجع به ماهی دیده بودی و جیغ کشان و گریه کنان بود که من رسیدم.. دیدم کمی بدنت داغه. گفتم از خوابست. آماده شدین و رفتین بیرون و من هم چون کلی کار خون...
6 تير 1391

4/ تیر/91

صبح آروم به کارام رسیدم و بیدار نشدین.. الان هم نمیدونم خوابید یا بیدار. طفلکیها خوب ازت مراقبت میکنن. تازه به من هم کمک میکنن.آفرین بهشون که هر شب قبل خواب چند آیه قران و زیارت عاشورا میخونن..از پدر و مادرشون سبقت گرفتن. چون اونا خیلی محکم نیستن اما بچه هاشون تو تو همه چی اولن. من و بابا علی خیلی دوسشون داریم و آرزومونه مثل اونا بشین.. خاله جون وحیده هم قرار بود فردا بعد امتحاناتش بیاد. اما مادرجون میگه ما که قراره آخر هفته برگردیم شمال دوباره. چکاریه؟ اونم دلش میخواد با مرجان اینا اینجا خوش بگذرونه.. همین الان یه کارت دعوت عروسی گرفتم که عروسیش تو مریوان کردستانه. تا حالا اونورها نرفتم. چند روز دارم رو مخ بابایی کار میکنم تا راضی ...
5 تير 1391

3/ تیر/91

صبح ازینکه قرار بود بیدار نشی و تو خونه بمونی خوشحال بودم. اما بابایی موقع رفتن طی یه عمل ناجوانمردانه بوست  کرد و بیدار شدی.. شیرتو دادم خوردی اما گریه کنان دنبالم راه افتادی. اون دوتا طفلی ها رو هم بیدار کردی. هرکاری میکردن راضی نمیشدی.. من هم گولت زدم و در رفتم.. و تو پارکینک پوست از سر بابا علی کندم.. اونم نادم، رفت سر کار.. ببین از بچه ام چطور پذیرایی میکنن.. محیا در حال کمک به مرجان و هردو کمک به من: اینجا دخملی داره رب آلوچه میل میکنه.. الان هم زنگ زدم خونه صدای قهقه ات میومد. قرار بود خاله جون وحیده، دوشنبه که امتحانش تموم شد بیاد. اما چون الان باخبر شدم که دانشگاه بدلیل کنکور سراسری شنبه آ...
4 تير 1391

2/ تیر/91

صبح که بابایی خواب بود سوئیچ رو برداشتم و با خاله جون سمانه راه افتادیم سمت جمعه بازار. کله صبح هوا خنک و خوب بود و خیلی چیزهای خوشگلی هم داشتن. ما هم از میوه های روز خریدیم و اومدیم خونه مادرجون و حاضر شدیم تا بریم خونه مامان بزرگ. و تو باغ مامان بزرگ: برای نهار کسی اونجا نیومده بود. جز عمو و زن عمو. بهتر. همش اونقدر اونجا شلوغه هیچی نمیفهمیم.. کمی با زن عمو تو باغ دور زدیم و گوجه سبز چیدیم و با شارون سگ عمو رضا عکس گرفتیم.. امیرحسین میگفت زندایی یه عکسی بنداز که وقتی شارون مرد بزنیم تو اعلامیه اش..بنظرم برای این کار عکس خوبی شده.. بعد نهار و استراحت برگشتیم خونه مادر جون تا هم وسایل و هم ...
4 تير 1391

1/تیر/91

اول چندتا عکس از حیاط خونه پدر جون ببینید: پروانه رو زمین کنار یه گل: از صبح با بابایی رفتیم دنبال کارهای بانکی و واریز پول برای صاحبخونه. پس موندنمون اینجا قطعی شد..نهار هم میخواستیم خونه مامان بزرگ بریم که تشریف نداشتن. بابایی خودش تنها رفت تا بهتر بتونه استراحت کنه..  من هم با مهرناز دوچرخه رو برداشتیم و رفتیم سمت خونشون. آخه من عاشق دوچرخه سواری ام. شما هم تا سر کوچه با ما اومدی و دیدی نمیشه رفتی سمت مادرجون و حسابی دلت شکست. من هم بیخیال گازو گرفتم و رفتیم که بریم. کمی نگذشته بود که چرخ جلوم میخوره به چرخ عقب مهرناز و من با فک میفتم رو زمین. کف  آسفالت و کل صورتم سمت راست زخم و کبودی و ...
4 تير 1391

31/ خرداد/91

صبح بخیر بدو بدو وسایل رفتن رو جمع کردیم و خاله سارا و پویا هم اومده بودن دم درخونمون که با ما بیان. کمی معطلشون کردیم و شرمنده شدیم. شما دوتا هم که بیهوش.. بعد هم کارهای بانکیمو انجام دادم و الان هم برگشتیم سرکار!! دارم میام دنبالت که بریم شمال. هووراااا زودتر از موعد کارت زدیم و راه افتادیم و 4 پیش بابایی بودیم..  تو راه هم از بس چیز میز خوردی ( بخصوص پفک) دیگه حسابی نامرتب شدی. ما هم دم آبشار پیاده شدیم تا بشورمت. اونقدر آبش سرد بود که دستتو میکشیدی.. شما هم تا آخر راه حسابی کلافه شدی. آخه هوا گرم و شرجی بود.. بالاخره رسیدیم و همه دم خونه منتظرت بودن. دایی جون تا بغلت کرد یکی زدیش و من طبق معمول خجالت...
4 تير 1391

یقه لباس

سلام مامانهای مهربون. من مدل یه یقه لباس میخوام تقریبا شکل پایین . یعنی کج باشه و یه طرفه!! اما تا این حد باز نباشه. پشتش باز باشه مهم نیست. اگه چنین مدلهایی دارین بمن ایمیل کنین لطفا. لباسم تو خیاطیه اما مدل ندادم هنوز..مرسی. m.mohamadian_72@yahoo.co.uk این تن زشت همون فیروزه خانم خودمونه.. پیر زن!!! ... بقیه مدل یقه هاش هم که دو متر جلوتر از خودش بود. رو هوا ...
3 تير 1391

نهال کوچولو به دنیا اومد

دوستم ثمره یه پسری داشت بنام دانیال که الان دیگه آقا شده و میره مدرسه. دیشب باخبر شدم که دخمل کوچولویی بدنیا آورده بنام نهال..ایشاله سلامت باشن و ما هم در اولین فرصت میریم دیدنشون..   ...
31 خرداد 1391

30/ خرداد/91

یه روز عادی، اومدیم مهد و قرار شد شهریه مهد اضافه بشه و کمک هزینه کم شده رو هم نریختن. تازه اضافه پرداختی ماه پیش رو هم جلینگی کم کردن. آخه از خدا بی خبرها کمک هزینه رو کم کردین چرا نمیدین. این تازه یه گوشه شه.. برای بقیه مسائل هم همینجور کسورات on time و پرداختیها تا تصمیم گیری نهایی کنسل. خدا باعث و بانیشو بکشه ایشاله.. به ما چه بیمه ایران اختلاس کرده. نتیجه اش اینه که ازین ماه بجای ده هزارتومن بیست تومن کم میکنن تازه موقع ماههای پیش رو هم یادشون اومده بگیرن. تازه سه ماه پیش 150 هزارتومن آزمکایش دادیم هنوز پسش ندادن.. از طرح میزان 950 هزار خرید کردم. دارن قد 1میلیون و نیم یعنی قسط کاملش از حقوقم کم میکنن. کوفت میمونه ته اش... ...
31 خرداد 1391