6/ تیر/91
صبح دستی به سرت کشیدم. تبت خیلی نبود. داروهاتو دادم و شیرتو خوردی و کنار خاله جون با آرامش خوابیدی و موقع رفتنم اصلا هم گریه نکردی. بقول بابا علی خاله جون ناستو از من بیشتر دوست داری.. نمیدونم تب ویروسی رو از کجا گرفتی. هفته های پیش تو مهد با اینهمه بچه تب دار اصلا نگرفتی. الان که یه هفتست مهد نمیری.. خدایا عظمتتو شکر... رفتم زیارت عاشورا. اسم قشنگتو که تو زیارت عاشورا خوندن اشکم درومد.. خدایا همه نی نی های خوشگلو تندرست و سالم نگه دار. بعد کارم رفتم سری به دفاع یکی از بچه ها زدم و دختر خوشتلش هستی رو دیدم این هم هستی اصغری تو دفاع دکتری باباش: این هستی خانم بابا و مامانش اصالتا اهل ارومیه هستن. باباش دا...












