محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 17 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

1/تیر/91

1391/4/4 8:40
نویسنده : مامان مریم
846 بازدید
اشتراک گذاری

اول چندتا عکس از حیاط خونه پدر جون ببینید:

پروانه رو زمین کنار یه گل:

از صبح با بابایی رفتیم دنبال کارهای بانکی و واریز پول برای صاحبخونه. پس موندنمون اینجا قطعی شد..نهار هم میخواستیم خونه مامان بزرگ بریم که تشریف نداشتن. بابایی خودش تنها رفت تا بهتر بتونه استراحت کنه.. 

من هم با مهرناز دوچرخه رو برداشتیم و رفتیم سمت خونشون. آخه من عاشق دوچرخه سواری ام. شما هم تا سر کوچه با ما اومدی و دیدی نمیشه رفتی سمت مادرجون و حسابی دلت شکست. من هم بیخیال گازو گرفتم و رفتیم که بریم.

کمی نگذشته بود که چرخ جلوم میخوره به چرخ عقب مهرناز و من با فک میفتم رو زمین. کف  آسفالت و کل صورتم سمت راست زخم و کبودی و خراشیدگی شدیدی برداشت. مهرناز هم خیلی ترسید.

عکساشو تو ادامه مطلب میذارم..

رفتیم تو پارک هندونه دستامو شستم و دوباره با دوچرخه رفتیم خونشون تا مداوا بشم. شستشو دادم اما خونریزی چونه ام دست بردار نبود. زانو و کف دستام هم شدیدا زخم شده بود. کمی بعد خاله جون اومد و منو رسوند خونه مادرجون. بنده خدا تا منو دید شوک شد.

شما هم یه سر خونه خاله جون رفتی. شما هم همینطور. کمی پماد زدم و خوابیدم تا عصر که بابا علی هم اومد و تا منو دید خیلی دعوام کرد و گفت من از دست این زن که اینهمه شیطنت و هیجان داره چکار کنم آخه.. دخترش هم به خودش رفته..نیشخند

شب هم که همه اومده بودن و من هم یه داستانی سر هم کردم تا بیشتر ضایع نشم.. صورتم اساسی میسوخت..

ظهر اولین روز تابستون زیر کولر کنار خاله جون ناس چه خوابی میچسبه:

عکس جراحتم تو ادامه مطلبه:

این هم مانی:

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (13)

مامان یکتا
3 تیر 91 10:50
ای جانم قربونت برم خاله جان یک بغل ستاره تقدیم به محیا جون خاله


ممنونم خاله جون
matin
3 تیر 91 10:50
هیجان و شیطنت رو با علی آقا موافقم چه بلایی سر خودت آوردی .


حالا میام میبینی..
فریماه
3 تیر 91 11:36
آخی چه بلایی سر خودت آوردی؟؟؟؟؟؟؟بزرگ میشی یادت میره.
مامان امیرناز
3 تیر 91 13:03
سلام دوستم من عاشق دوچرخه سواری ام اما بیشتر مواظب خودت باش من همیشه فکر می کنم اگه یه بلایی سر ما مامانا بیاد بچه هامون چیکار کنن با این بابا های بی خیال عزیزم خصوصی داری
عمه نرگس
3 تیر 91 14:31
وااااااااای از دست تو مانی ..خراشیدگی خیلی بده .. واااایی خیلی بد میسوزه .. ایشالله زودی خوب بشه .. شیطنت میکنی حداقل مراقب خودت باش دیگه ..


یهو پیش میاد خواهر
مادر آیاتای
3 تیر 91 15:44
مریـــــــــــــــــــــــــم!!!!! چی شدی؟دیشب پرواز ما 6 ساعت (البته یک ساعت یک ساعت) تأخیر داشت و 2 صبح رسیدیم کیش. روانــــــــــی شده بودیما!!!!! منم امروز اونقدر خسته بودم که نرفتم سرکار.واقعا خدا بهت رحم کرده دختر.بهت زنگ میزنم.


ممنونم. وای چه بد. تو هم همش برو مرخصی..اصلا بشین تو خونه شرکت نفت خرجتو میده.. شوخی بود حق داری. میدونم چی کشیدی اونجا. با بچه..
مامان دانیال
4 تیر 91 9:29
آخی. چه بدجور خوردی زمین عزیزم. ولی بازهم خداروشکر که بدتر از این نشد. صدقه میدادی. مواظب خودت باش


مرسی عزیزم
مامان ملینا
4 تیر 91 9:41
وای چه کردی با خودت ؟ چند روزه بهتون سر نزدما ببین چه بلایی سر خودش آورده .ان شالله که زودتر خوب بشی عزیزم


مرسی عزیز
نرگسی
4 تیر 91 10:21
وااااااااییییییی عزیزمممم .. ضعففففف کردم


دیدی چی شدم؟؟؟
نرگسی
4 تیر 91 10:22
خوش به حالت محیا گلی .. واقعا هم میچسبه .. پروانه خیلی خوشگله .. عکس شما هم حرفه ایه ها ..


میسی عمه جونی
مامان مهرسا
4 تیر 91 10:26
بچه رو ميزاري مي ري ..بيخيال ..همين ميشه ديگه . دل بچه پيشتون بود خوردي زمين.........شيمار


خوبه یه شیمار داریم بیاد پای اینترنت..
خاله هدي ياسمين زهرا و محمد كوچول
4 تیر 91 16:29
آخي خدا بد نده!!‌ يه چند روزي نبودما ببين چه بلايي سر صورت قشنگت آوردي خاله خداروشكر كه فكت نشكست


مرسی
مادر آیاتای
5 تیر 91 22:34
الهی بگردم ببین چی کار کردی با خودت.فدات شم الهی.


خدا نکنه.. آره افتضاح شد. الان بهتر شده..