31/ خرداد/91
صبح بخیر
بدو بدو وسایل رفتن رو جمع کردیم و خاله سارا و پویا هم اومده بودن دم درخونمون که با ما بیان. کمی معطلشون کردیم و شرمنده شدیم. شما دوتا هم که بیهوش..

بعد هم کارهای بانکیمو انجام دادم و الان هم برگشتیم سرکار!!
دارم میام دنبالت که بریم شمال. هووراااا
زودتر از موعد کارت زدیم و راه افتادیم و 4 پیش بابایی بودیم.. تو راه هم از بس چیز میز خوردی ( بخصوص پفک) دیگه حسابی نامرتب شدی. ما هم دم آبشار پیاده شدیم تا بشورمت. اونقدر آبش سرد بود که دستتو میکشیدی..

شما هم تا آخر راه حسابی کلافه شدی. آخه هوا گرم و شرجی بود.. بالاخره رسیدیم و همه دم خونه منتظرت بودن. دایی جون تا بغلت کرد یکی زدیش و من طبق معمول خجالت کشیدم..
بعد دوش گرفتی و با پدر جون رفتین ذرت بخرین.. بچه ها هم اومدن دیدنت و کلی از دیدنشون ذوقیدی.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



31/ خرداد/91
