24/ تیر/91
صبح بسختی بیدار شدم.. خوابم نمیومد. مغزم هنگ بود. اومدیم دانشگاه و مهد. با دیدنم دوستات ذوق کردی. خاله بهار داشت بهشون آبنبات میداد. رفتی سراغشون و من هم اومدم سرکار.. امروز هوا خیلی گرم بود. محصوصا ساعت 3 که اومدم دنبالت. بابایی خونه نبود و بهونشو میگرفتی. من هم سریع چیزی آماده کردم . عکسهای عروسی رو مرتب میکردم. عروسو که دیدی جو زده شدی و گفتی مانی عروسمو ( لباس عروس) میخوام.. ایشاله تو لباس عروس ببینمت. اگه دخمل خوبی بودی و درساتو خوب خونده باشی و اونی شدی که برنامم بود، برات جشنی بگیرم که ملت بیان ببینن. تو فیس بوووک و نی نی وبلاگ همه دوستامونو دعوت میکنم.. کلی هم رو زم...













