محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 20 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

4/ شهریور/ 90

صبح گلم بخیر. روز جمعه است و استراحت. تا ده خوابیدی...بعدش باز هم شعر و نقاشی و حسابی بابایی رو سرگرم کردی..البته چندتا چنگ دیگه هم رو صورتش انداختی... کمی خونه رو تمیز کردم و برای شب آش پختم. نهار هم باقالی پلو برات پختم..که دوست نداشتی. سوپ بلدرچین هم برات درست کردم.. مادرجون و دایی جون عباس زنگ زدن و حالتو پرسیدن. اما یا خواب بودی یا صحبت نمیکردی..فقط برای پدرجون شعر خوندی... بابایی دوست داشت که امروز تنهایی بره شمال برای سالگرد که ما هم اذیت نشیم...اما منصرف شد.. عصر که بیدار شدی بردمت خونه ایمان و رامین تا مامانش مانتومو پرو کنه...کلی باهاشون بازی کردی...همون موقع شهریار اینا به خونمون رسیدن. سریع برگشتیم و اولش بابایی ...
5 شهريور 1390

3/ شهریور/90

صبح بیدار شدی و اما دیدی که ما خوابیم، الکی چشاتو بستی و هی میرفتی زیر پتو و هی یه نگاهی به ما میکردی و منتظر بودی که بیدارشیم و من یواشکی حواسم بهت بود و تا نه صبح شد که من هم بیدار شدم کامل. شیرتو دادم خوردی و الان داری نقاشی میکنی.. بعد صبحونه با بابایی رفتين بيرون تا cd بخرين...و قصه هاي خاله ستاره رو خريدين. اولش خوشت اومد اما زود خسته شدي....و باز هم نقاشي... ب عدش هم سر مداد رنگي صورت بابايي رو بدجوري چنگ زدي و دوتا زخم گنده ايجاد كردي و بابايي خيلي عصباني شد... بعدش اومدي آشپزخونه و بيهوا رفتي سراغ شيري كه داشت به ماست تبديل ميشد و پتو رو كشيدي و شير - ماستم ريخت كف آشپزخونه و من ......&...
5 شهريور 1390

2/ شهریور/ 90 - افطاری دانشگاه

بخاطر دیشب که احیاء بود، امروز یکساعتی دیرار به سرکار اومدیم...و من هم که خیلی زود رسیدم، نبردمت مهد و گفتم تا تو دانشگاه برم بانک، با خودم ببرمت که یه خرده هوا بخوری...همینطور هم شد..دم بانک محمدرضا کوچولو و مامانش رو هم دیدیم و کلی عکس انداختیم و خیلی بهت خوش گذشت...کارهای بانکی ام هم انجام نشد...     امشب تو پژوهشکده خودمون افطاری میدن و رئیس دانشگاه هم دعوت کردن... با بچه ها هم خیلی خوش خواهد گذشت. ما میریم خونه و دوباره غروب برمیگردیم... الان هم بچه ها دارن پایین شله زرد درست میکنن... امیدوارم خوش بگذره... بعد اومدن خونه واست  DVD گذاشتم. اما زود از فيلمها سير ميشي و بعدش كتاب ...
5 شهريور 1390

27/ مرداد/ 90

پنجشنبه صبح به کارهای بانکی بابایی رسیدیم و بعدش رفتیم از پاساژ گلبرگ یک گوشی خریدم. حالا این مادر بی جنبه هی عکس میندازه.... حقوق منو هنوز نریختن واسه همین یکسری از کارهام موند.. نهارتو دادم و بعدش با خاله سمی ( دوست مانی) هماهنگ کردم و رفتیم بوستان پونک.. به سفارش مامان درسا. اما ساعت دو اونجا بودیم و مغازش بسته بود. هی گفتن میاد و میاد تا اینکه ساعت 6 شد و همه مغازه ها باز کردن و ازین آقا خبری نشد. ما هم با زبون روزه و شیطنتهای جنابعالی، دیگه کلافه شدیم و تصمیم گرفتیم برگردیم. واسه اینکه صبر کردنمون بی فایده نشه تا اون موقع موندیم...  خلاصه حیف وقت با ارزشمون (مخصوصا خانم دکتر سمی) و پول 4 ساعت پا...
5 شهريور 1390

1/ شهریور/90- شب قدر 23

سلام دختر نازم!!!! نمیدونی صبح با دیدن وسایل بازی و خاله رویا و خاله سهیلا چقدر خوشحال شدی....اونا هم گفتن تو نبودت خیلی دلشون تنگ شده و دویدی و پریدی بغلشون....قربونت برم خانمی خانم... دست به صورت دوستات هم میکشیدی و من موندم که چرا اینقدر با محبتی... عششششششقم!!! روز خوبی داشته باشی گلم.. اومدم دنبالت و چند تا عکس ازت گرفتم: ازونجا رفتیم پیش آقای نصیری تا برات DVD Player بخرم!!! آخه پدر لپ تابو درآوردی...مارشال خریدم زیاد هم بسته به کارش گرون نبود. 55 هزار تومن. مشکی و حتی فلش و گیم و دوتا دسته گیم هم داره...مبارکت باشه گلم واست cdهای آموزشی خوب میخرم تا ببینی...البته چون این ماه ولخ...
2 شهريور 1390

این میخوام اون میخوام

هی تو خونه راه میرفتی و یک چیز میخواستی:  مانی!!!! نوشه ( نوشابه) میخوام، آب میخوام، پنیر میخوام، گوشت میخوام (موقع درست کردن الویه) ،نون میخوام، تولد میخوام، شیر میخوام، خاله یاسی میخوام، نقاشی (مداد رنگی) میخوام، سیب میخوام، هندانه (هندونه) میخوام،تُتُخ ( تخم مرغ) میخوام، آلالو  (آلبالو)  میخوام .... و همه اینها رو به فاصله 2 دقیقه بعد از انجام دستوراتت ازم میخواستی و من دیگه کلافه شدم...بلندت کردم و گذاشتمت رو دسته مبل و تو چشات نگاه کردم و گفتم: ننه جان!!!من هم خیلی چیزها میخوام. اما کسی نیست یکی از اونا رو واسم مهیا کنه !!! بسه دیگه عزیزم.... و خودم از این حرفم خنده ام گرفت و من و دخترم شروع کرد...
2 شهريور 1390

عکس پر خاطره

این عکس مال مجردیهامه دخترم و من خیلی دوسش دارم و مدتها تو پشت زمینه کامپیوترم بود...دیشب پیداش کردم و گفتم بذارمش برات: از بالا: مانی مریم- دایی جون وحید- امین جون- خاله جون وحیده- احسان و مرجان (راستی میدونید که من و وحید و وحیده، میشیم عمه و عموی امین و احسان!!!!و مرجان هم خواهر زاده ماست!!!! همه تقریبا همسن!!! چه حالی میده) اون روز با همه خاطرات خوب و بدش بخیر و جای دخترم و بابا علی خالی... ...
2 شهريور 1390