محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

7/خرداد/90

امروز یک روز کاری عادی بود . اما عصری با شهریارو مامانش به مولوی رفتیم. واسه بسویه حساب پرده. با ماشین خودمون رفتیم واسه همین خیلی اذیت نکردین اما کمی خسته شدی و برگشتنی خوابت برد. انصافا دور بود. تو راسته مغازه ها عینک آفتابی منو زدی به چشات و با تاریکیش حال میکردی. من و خاله ندا هم مشغول دیدن مغازه ها بودیم که یادمون رفت شما با اون عینک چهار برابر چشمت، لبات رو هم جمع کردی و مردم هم دارن نگاه میکنن می خندن. باحال شده بودی. شهریار تیتیش با اون مامانش که از مهد کودکی بودن تو میترسه. دور از جونت فکر میکنه مهدیها آدم خوارن. تو طبیعی هستی عزیزم. اون زیاد تیتیشه.....بووووس. دوستت دارم دخترم. همش به تربیتت طوری توجه می کنم که عیبی...
9 خرداد 1390

8/خرداد/90

امروز من و بابایی یک کم با هم دوست نبودیم. آخه بابا دلش نمیخواد خونه شمال رو مبله کنیم. هم واسه هزینه اضافیش و هم اینکه وقتی میره اونجا دوست داره همش خونه مامانیش باشه. واسه همین بخاطر خریدهایی هم که واسه اونجا میکنم از دستم ناراحننننه...اما عزیزم من واسه خودم مقاصدی دارم. چقدر میریم اونجا آویزون بقیه باشیم. آخه رفت و آمدمون زیاده...کم کم به حرفم میرسه...بابایی هروقت قهر میکنه زودتر میاد. من هم زیاد نمیتونم برم قهر و حرف نزنم. واسه همین وقتی اومد اصلا به روی مبارک نیاوردم که ناراحته....واسه همین دیگه همونجا همه چی اکی شد. آخه دوست ندارم شما مارو ناراحن ببینی. امروز اونقدر ازگرما بیطاقت شدی که برگشتنی کلی گریه میکردی. کولر ماشین رو روشن کرد...
9 خرداد 1390

27/ آبان/89- روز جشن تولد

واسه دختر نازم تو این روز تولد یکسالگی شو گرفتم. چون تولد واقعیش تو محرم می افتاد.                             وای که چقدر خوش گذشت به همه. بخاطر اینکه از چند ماه قبل کلی تدارک دیده بودم. از اینترنت همه چی رو پیدا کردم و هرکی رو مسوول خرید یک چیز کردم. از مادر جون و خاله جونها گرفته تا زندایی کبری و امین جون.خلاصه همه چی خوب جور شد.اینهم از کیک و میزش   همه می گفتن واسه امسال ایقدر زحمت نکش.بچه که چیزی نمیفهمه اما شما اونقدر بهت خوش گذشت که روزی سه چهاربار فقط فیلمشو می دیدی.تنها بدی...
9 خرداد 1390

2/خرداد/90

  امروز رویا جون ازینکه خیلی بداخلاق بودی کلی گله کرد. همکلاسیت پردیس رو چنگ زدی و من کلی خجالت کشیدم. تو خونه هم همش بهونه میاری.بابابایی هم نمیسازی چه برسه به من. شاید داری دندون در میاری ازون درشت و عقبیها. بمیرم الهی واست.امیدوارم هرچه زودتر طی بشه. شب من و بابایی به مادر جون زنگ زدیم و روز مادر رو تبریک گفتیم.مامان بزرگ هم که خونه نبود.از بابا علی هم امشب که امشب خبری نبود. شاید فردا شب. اما بعیید میدونم سوپرایز کردن بلد نیس بیچاره. باید بزرگ بشی و بهش یاد بدی. برنامش رو میزاریم فردا شب. زندایی فاطمه هم روز زن رو به شما زن کوچک نبریک گفت شب شام واست ماکارونی درست کردم که خیلی دوست داری به به چه خانم منظ...
9 خرداد 1390

4/ خرداد/90

سلام دختر گلم. امروز بخاطر کارهای من خیلی اذیت شدی. صبح کله سحر که فکر میکردم کارهام کم طول بکشه بردمت واسه گرفتنن غرامت تصادف دستم مجتمع قضایی. وای چه جای بدی بود و چقدر زیاد طول کشید. اعصاب هردومون بهم ریخت. انشاله اولین و آخرین بار باشه. چه جای بدیه. زنهایی که از شوهراشون کتک خوردن و مردهایی که از زنهاشون رودست. همونجا بود که قدر زندگی آروممونو کنار شما و بابایی دونستم. میخوام با این پول یه گوسفند بخرم و قربونی کنیم.تا دیگه ازین اتفاقها واسمون نیفته. مخصوصا حالا که ماشین و خونه نو هم خریدیم. ایشاله بسلامتی حالشو ببریم و همه اونایی که ندارن هم خدا بهشون بده ایشاله.. واسه همین تولد پرنیا و تو مهد ازدست دادیم و دیر رسیدیم. اما کادوتو به...
9 خرداد 1390

5/ خرداد / 90

امروز ازون پنجشنبه هایی بود که بابایی باید میرفت سرکار. ازفرصت استفاده کردم و فرستادمت باهاش خونه عمه مریمت. رفتم تو پارکینگ که گوشی بابایی روبهش بدم دیدم گوشوارت افتاده تو پارکینگ.کلی ذوق کردم. نمیدونی می پریدم. بعد کلی استراحت ، خونه رو دور از چشمت مرتب کردم و صبحونه ای میل فرمودم و کارت بابایی رو شب پیش ازش گرفتم و رفتم پیش بسوی بازار. اول رفتم مولوی واسه خونه جدیده پرده سفارش دادم. وای چقدر خوشگله...بعدش واسه خودم یک مانتو روشن و واسه بابایی بلوز و شلوار قهوه ای خریدم. بعد رفتم سپهسالار . مدل کفشاش اونی نبود که میخواستم. ازونجا رفتم جمهوری واسه شما یه لباس خریدم و واسه خودم یک مانتو مشکی و یک شلوار مجلسی و یک بلوز و دامن خونگی. از خریدن...
7 خرداد 1390

6/ خرداد / 90

صبح جمعه ای زودتر از همه و ساعت ٧ بیدار شدی. من هم دیگه نشد بخوابم. بابا علی گفت جمعه نونوایی شلوغه. بانون فریزری صبحونه توپی آماده کردم و خوردیم. بابایی رفت سراغ کارهاش و منم سراغ بشور بساب بابایی گرفت خوابید و گفت سیره و فعلا نهار نمیخوره.شما هم کنارش خوابیدی تا ٥ عصر. خودم تنها نهار خوردم و فیلم دیدم و کمی خوابیدم. سر نهار شما ظرف بزرگ ماست رو خواستی و بهت ندادیم قهر کردی و همه ماست رو ریختی رو خودت و زمین. بابایی هم بنده خدا از خیر نهار گذشت. من هم که از صبح داشتم میشستم بزور خودمو کنترل کردم و هیچی نگفتم. دلم می خواست.... اما حیف که دلم نمیومد. نمیدونم چرا اینقدر بهم میریزی و اصلا هم حرف گوش نمیدی و فق...
7 خرداد 1390