5/ خرداد / 90
امروز ازون پنجشنبه هایی بود که بابایی باید میرفت سرکار. ازفرصت استفاده کردم و فرستادمت باهاش خونه عمه مریمت. رفتم تو پارکینگ که گوشی بابایی روبهش بدم دیدم گوشوارت افتاده تو پارکینگ.کلی ذوق کردم. نمیدونی می پریدم. بعد کلی استراحت ، خونه رو دور از چشمت مرتب کردم و صبحونه ای میل فرمودم و کارت بابایی رو شب پیش ازش گرفتم و رفتم پیش بسوی بازار. اول رفتم مولوی واسه خونه جدیده پرده سفارش دادم. وای چقدر خوشگله...بعدش واسه خودم یک مانتو روشن و واسه بابایی بلوز و شلوار قهوه ای خریدم. بعد رفتم سپهسالار . مدل کفشاش اونی نبود که میخواستم. ازونجا رفتم جمهوری واسه شما یه لباس خریدم و واسه خودم یک مانتو مشکی و یک شلوار مجلسی و یک بلوز و دامن خونگی. از خریدن لذت میبردم و خوشحال بودم که شما هم جات راحته و شنیدم با فاطمه و طاها کلی خوش گذروندی. نهار هم یک چیز خوردم و داشتم میگشتم دنبال یک تاپ مجلسی قهوه ای که بابایی زنگ زد برم انقلاب واسش کمک آموزشی زبان جی ٥ رو بخرم. رفتم و دوجعبه سنگین رو با کلی لباس باخودم بردم خونه. آخه نمیشد ماشین ببرم. و بالاخره ساعت ٥ رسیدم خونه اما خسته نبودم چن از خریها مخصوصا پرده خیلی راضی بودم. فکر نکن مامانی که خبریه و جشنی چیزی، نه...آخه شما اونقدر خونه نشینم کرده بودی و فقط تنها جایی که میرفتم راسته ٧ حوض بود، بعد مدتها جانانه خرید کردم. شب که برگشتی کلی دلت تنگ شده بود گلم. عزیزم دوستت دارم



5/ خرداد / 90